کانالهای تلویزیون را که تغییر میدهی، گاهی به روایتهایی برمیخوری که زمان را برایت متوقف میکنند. تصاویر «استقامت شیرمردان» و «تابآوری زنان» در جبهههای جنوبی کشور، دیگر تنها یک گزارش خبری نیست؛ یک حقیقت عریان و در عین حال لطیف است که جان آدم را تازه میکند.
چشمم روی تصویر زنی بندری خیره ماند؛ با برقعی که اصالت چهرهاش را بهرخ میکشد و چادری که به سبک زنان ساحلنشین گره خورده بود.
مستندی بود از «کوهستک»، از توابع بندر سیریک؛ جایی که در آن، گرمای شرجی جنوب همچون دل مردمانش است. آنچه بیش از همه در این مستند توجهم را جلب کرد، سادگی خارقالعاده یک خانواده بود. قاب تصویر، حیاطی را نشان میداد که به یک کارگاه مهربانی تبدیل شده بود. زن، کیسهای شکر را مقابل جمعی از زنان همسایه گذاشت و با لهجه شیرین جنوبی، گفت: «این را برای فردا شربت کنید.» همین یک جمله، گویای ایثار و مهربانی آنها بود.
راوی میگوید پنج ماه است که این خانه، نبض مقاومت است؛ جایی که آردها خمیر میشوند، هویجها برای طعم دادن به خستگی رزمندهها خرد میشوند و شکرها، جرعهجرعه عشق میسازند.
وقتی راوی از زن پرسید «از کی شروع کردید؟»، مثل همیشه نام بلند رهبر شهید به میان آمد.
انگار در روایتهای مهربانی همه چیز از داغ رهبر آغاز میشود. زن، در حالی که چانههای خمیر را با مهارت روی تاوه پهن میکرد، با لهجه گرم بندری از روز دوم جنگ گفت؛ از روزی که خبر شهادت آقا را آورده بودند. در آن روزهای غبارآلود، در حالی که دلش از داغ شکسته بود، یاد نظامیهایی افتاد که در دل دریا و کوه و صحرا، سنگر گرفته بودند. او به جای نشستن در سایه ماتم، برخاست تا افطاری رزمندهها را تهیه کند.
جواد، همسرش، نخستین همراه این مسیر شده بود. او نه تنها مانع نشد، بلکه گفت: «خودم کمکت میکنم.» و اینگونه بود که یک «آشپزخانه کوچک» به یک «سنگر مهربانی» بدل شد.
در این مسیر، هیچکس تنها نیست. زن همسایه از در میآید، بدون تعارف کنار گاز مینشیند و نانهای روی تاوه را با روغن جلا میدهد. اینجا نه از تشریفات خبری است و نه از هیاهوی کلمات پرطمطراق.
اینجا همدلی یک فعل روزمره است. لیلا میگوید که دوستان و فامیل، هر کدام تکهای از این کار خیر را بر عهده گرفتهاند؛ یکی با آرد، یکی با شکر، دیگری با لیموترشهای تازه باغچه.
سس مهیاوه که روی نانها میغلتد، نمادی از پیوند عمیق مردمان این جغرافیا با ریشههایشان است؛ پیوندی که حالا به کام مدافعان وطن شیرین میشود. زن میگوید گاه پیراشکی میپزند، گاه کیک و گاه نانِ داغ و مهیاوه. آقا جواد با هزینه شخصی، مایحتاج را فراهم میکند و همسایهها هر کدام خرید و کاری را بر عهده میگیرند. مستند که تمام شد با خودم فکر کردم؛ چه عظمتی در دل مردمان جنوب نهفته است. در دنیایی که گاهی سردی و انزوا بر روابط سایه میاندازد، دیدن زنی که در قلب جنوب، در گرمای طاقتفرسای کوهستک، ایستاده و برای دفاع از حریم کشورش، «نان» میپزد، چقدر دلگرمکننده است. این همان «ایثار زنانه» است که بیادعا، شانه به شانه مردان، سنگر را گرم نگه میدارد. جنوبیها همیشه همینطور بودهاند؛ دریادل و آفتابسوخته که وقتی دستبهکار مهر میشوند، بساطشان وسیع است و سفرهشان به وسعت تمام دریا.
حالا من هم دلم میخواست کاری میکردم، شاید همین یادداشت، راهی باشد برای ادای احترام به همان دستهای خمیری، به همان برقع نجیب و به همان خانهای که در کوهستک، پنج ماه است چراغ امید رزمندگان را روشن نگه داشته است. کاش این قصهها، این روایتهای مهربانی، بیشتر شنیده شوند؛ تا بدانیم در پس هر تیتر بزرگ، قلب کوچکی میتپد که امنیت این مرز و بوم، مدیون تداوم نگاه گرم اوست.