باور کنید دلمان تنگ است. از همان روزی که آن قامت استوار از خیابانهای تهران پر کشید، انگار شهر چیزی را گم کرده که دیگر هیچکدام از هیاهوی اتوبانها و چراغهای رنگارنگ این پایتخت، جای خالیاش را پر نمیکند.
حس عجیبی است؛ انگار پدر این خانه بزرگ، بیخبر از خانه رفته باشد.
ما ماندهایم و دیوارهایی که دیگر آن صلابت همیشگی را ندارند.
انگار آسمان تهران، حالا که دیگر رهبر شهید نگاهش بر سر این شهر نیست، کمی کوتاهتر شدهاست.
با خودمان میگوییم کاش آن روزها که در قاب تلویزیون بود، یا وقتی صدایش از میان خطبههای نماز جمعه در گوش شهر میپیچید، بیشتر گوش سپرده بودیم؛ کاش زودتر شناخته بودیمش، قبل از آنکه نبودنش، اینهمه بیپناهی را به رخمان بکشد. حالا، همهچیز بوی حسرت میدهد؛ حسرت قدر دانستن لحظههایی که در کنار ما بود و بیتوجه از کنارش گذشتیم. این حال غریب، قصه من و «رؤیا» بود. دو روز پیش، در حاشیه نمایشگاه عکس «روایت وداع»، جایی که مسئولیت چیدمان قابها با من بود، با او آشنا شدم. رؤیا از عکاسانی بود که در آن روزهای بدرقه رهبر شهید، لنز دوربینش را به قلب بغض تهران برده بود. وقتی داشتیم با احتیاط، یکی از بزرگترین قابهای تشییع را روی دیوار گالری تراز میکردیم، رؤیا ناگهان مکث کرد. نگاهش روی دستهای برافراشته مردم در عکس ماند.
آرام، جوری که انگار میخواست رازی را با من در میان بگذارد، گفت: «این عکسها برای من فقط ثبت یک رخداد نیست؛ اینها سند سوگواری یک شهر است. تهران بعد از «او»، تهران پس از زلزله است؛ خیابانها همان خیابانند، اما روح امنیت از کوچه پسکوچهها رخت بربسته. مردم هنوز هم وقتی از میدان انقلاب یا مصلای تهران رد میشوند، ناخودآگاه گردن میکشند؛ انگار هنوز باور نکردهاند که آن سایه بلند، دیگر بر سر شهر نیست.»
او که در روزهای سخت وداع، تمام لحظاتش را با دوربین عجین کردهبود، از تهران پس از شهادت رهبر روایت میکرد. رؤیا تعریف میکرد که در آن روزها، تهران یکپارچه گریه بود. او میگفت: «من لرزش دست پیرمردی را ثبت کردم که با چشمهای خیس، برای آخرینبار با دست لرزانش بدرقه میکرد؛ او میدانست با رفتن این رهبر، بخشی از تاریخ عزت ما هم به خاک سپرده میشود.» رؤیا به عکسها اشاره کرد و ادامه داد: «این شکوه و این صلابت، در تمام قابهای من ثبت شدهاست. مردم در آن روزها، در اوج شکستن، ایستادهبودند. ما در آن لحظهها، تاریخ ایران را نوشتیم. این عکسها، به آیندگان نشان خواهد داد که تهران ما در روزهای بیپدری، چگونه با قلبی تکهتکه، شکوه خود را حفظ کرد.»
تهران پس از آقا، تهرانی است که در سکوت شبهایش، هنوز صدای قدمهای کسی را جستوجو میکند که آرامش جان این سرزمین بود. ما در میانه یک «بازنگری تلخ» هستیم؛ بازگشت به آن نگاه پدرانهای که حالا جایش در قابهای مصلای تهران و صفحه تلویزیون به شدت خالی است. رؤیا درست میگفت؛ این عکسها تنها چیزی هستند که باقی ماندهاند تا به ما یادآوری کنند چه گوهری را در میان داشتیم.
حالا، ما ماندهایم و این دلتنگی ممتد و قابهایی که شاهدان زنده و خاموش بزرگترین وداع تاریخ این شهر هستند. تهران، بدون آقا، هنوز در جستوجوی التیامی است که شاید فقط زمان، آنهم نه به زودی، به آن هدیه کند. کاش یاد بگیریم میراث آن نگاه پدرانه را، حتی حالا که از قاب نگاهمان دور شده، به متن زندگیمان بیاوریم. ما دلتنگیم، اما همین دلتنگی، تنها پیوند باقیمانده ماست با کسی که رفت، اما سایهاش تا ابد بر سر این شهر باقی خواهد ماند. رؤیا با همان لبخند تلخ، قاب آخر را تراز کرد و گفت: «این عکسها نمیگذارند فراموش کنیم چه داشتیم و چه از دست دادیم؛ اینها، سند وفاداری ما به کسی است که شهر را با حضورش نورانی کرده بود.»