از وسط خیابون عبور میکردیم. انگار یه دالان باریک بود که باید خودمونو به انتهاش میرسوندیم. من در طول عمرم معمولا احتیاط میکردم و شبهای چهارشنبه سوری زیاد تو خیابون آفتابی نمیشدم ولی امسال واقعا فرق میکرد. نمیشد ازش در بری. میدونستم باید جون کف دست بگیری و حتما بیای. اوایل وقت فراخوان بود و تعدادمون هنوز زیاد نشده نبود. یه عده داشتن وسط خیابونی که ما هر شب راه پیمایی میکردیم ترقه میزدن و فشفشه روشن میکردن و از این طرف ما داشتیم در طول خیابون بهشون نزدیک میشدیم. حدودا شاید ۲۰ تا ۳۰ نفر بودیم که بیشتر جمعیت هم خانم بودن. اونطرف جلوی در همه مغازهها دسته دسته آدم ایستاده بود و تماشا میکردن. انگار یه سالن تئاتر بزرگ بود و اونا تماشاگراش بودن و ما قرار بود نمایش رو آغاز کنیم. یه لحظه توی دلم خالی شد. احساس کردم اگر دوره مون کنن دخله مون اومده! دست خانمم رو محکم فشار دادم. سارا یه دفعه شروع کرد به تکبیر گفتن. الله اکبر الله اکبر. منم جرات پیدا کردم و تکرار کردم ولی نه به اندازه اون محکم. هفت، هشت تا خانم چادری هم جلومون بودن که بلند تکرار میکردن. یه آقایی هم پشت سرمون بود که دم گرفت و مرگ بر آمریکا گفت. آدمای تو پیاده رو به ما نگاه میکردن. با خودم فکر میکردم الان ۱۷ شبه که ما میایم خیابون و تجمع میکنیم و این مغازه دارها رفتار بدی نشون ندادن یعنی ممکنه بعضیاشون امشب فریب خورده باشن و برامون برنامه داشته باشن؟ اون چند نفر که داشتن فشفشه هوا میکردن از دور با شنیدن شعارهای ما میدون رو خالی کردن. تعداد زیاد تماشاچیای تو پیاده رو به نسبت شبهای دیگه واقعا به چشم میاومد. به چهره هاشون نگاه میکردم. اصلا خشمگین یا نفرت زده نبودن بلکه هیجان داشتن. انگار همه منتظر بودن ببینن با این فراخوانی که از دو طرف صادر شده چه صحنههای هیجان انگیزی خلق میشه! کیا میان. کیا کم میارن... یعنی برنامهای دارن؟ میخوان حمله کنن؟ دیگه داشتیم یواش یواش مقابل سه راهی میرسیدیم که هر شب از اونجا تجمع شروع میشد. جمعیت هنوز زیاد نبود. با خودم فکر کردم نکنه امشب یه عده احتیاط کرده باشن و نیان تو میدون و جمعیت کم باشه. از گوشه و کنار گاه گاهی صدای ترقه و فشفشه میاومد ولی رمقی نداشت. صدای الله و اکبرها و مرگ بر اسرائیل گفتنها دلهای ما رو قرصتر میکرد. وقتی رسیدیم به ابتدای محل تجمع شعارها بیشتر و دلهای ما قرصتر شد. به سرعت جمعیت از گوشه و اطراف خودشونو رسوندن و حتی از شبهای قبل هم بیشتر شد. شاید دو برابر شبهای پیش. بازم به چهره جوانهایی که توی پیاده رو و جلوی مغازهها ایستاده بودن نگاه کردم. نمایش حالا دیگه رسما شروع شده بود ولی سوال مهم این بود که چه تفاوتی با شبهای قبل خواهد داشت. دیگه تقریبا صدای اون چندتا ترقه و فشفشه هم کامل قطع شد و حالا فقط صدای شعارهای مردم بود. شعارها مثل هر شب دشمن شکن بود و وحدت آفرین. اون صحنههای تلخ و خشنی که از ۱۸ و ۱۹ دی تو فضای مجازی دیده بودم وسعی میکرد راه نفوذ بیشتری تو ذهنم باز کنه مدام کمرنگتر میشد. کمی که پیش رفتیم یکی از همون جوونهایی که توی پیاده رو دیده بودم و به ظاهرش اصلا نمیاومد انقلابی باشه اومد و یه گوشه پرچم رو گرفت. لبخند ملیحی روی صورتش بود. عجیب بود. حتی چندتا دختر نوجوان بی حجاب هم اومده بودن داخل جمعیت که یکی از خانمها رفت با خنده دستشونو گرفت و برده شون داخل زن ها.
یه عده یه پرچم ایران آورده بودن که طول خیابون رو دربرمی گرفت. رفتم زیر پرچم رو گرفتم. توی مسیر برای اولین بار توی این شبها سرودای ایران مرز پرگهر پخش شد و شور عجیبی بین همه انداخت چهرهها همه مصمم. بشاش امیدوار. شب عجیبی بود. آرامش خاصی برقرار بود. نه کسی حمله کرد. نه شیشهای شکست نه خونی از دماغ کسی جاری شد. اینها مردم بودن انگار همه یکصدا شده بودن. انگار دلها یکی بود. فریادها به یک سمت بود. همه حول یک کلمه، ایران