سخنان دونالد ترامپ در کنگره امریکا بیش از آنکه نقشه جنگ باشد، نمایش قدرتی بود برای چانهزنی، اما تاریخ نشان داده بازی با آتش در منطقهای که بر شریان انرژی جهان تکیه زده، نه هنر معامله است و نه استراتژی پایدار. پرسش اصلی این نیست که چه کسی بلندتر تهدید میکند، پرسش این است که چه کسی هزینهها را دقیقتر محاسبه میکند. ناوها میآیند و میروند، اما ملتها با تهدید زانو نمیزنند. سخنرانی دونالد ترامپ در کنگره امریکا درباره ایران، در ظاهر با ادبیات تهدید و خطکشی هستهای همراه بود، اما در لایه زیرین، بیش از هر چیز حامل یک پیام معاملاتی بود: «فشار را افزایش میدهم تا امتیاز بگیرم.» این همان الگوی آشنایی است که او سالها پیش در کتاب هنر معاملهگری The Art of the Deal صورتبندی کرد، فشار پیش از توافق.
با این حال، سیاست خارجی میز پوکربازی نیست. در منطقهای که هر حرکت نظامی میتواند بازارهای جهانی را بلرزاند و معادلات امنیتی را به چالش جدی بکشد، بلوف اگر درست خوانده نشود، به بحران واقعی تبدیل میشود. تهدید به اقدام نظامی علیه ایران، حتی اگر با نیت امتیازگیری مطرح شود، با متغیرهایی روبهروست که از کنترل یک سخنرانی خارجاند. واکنشهای زنجیرهای، خطای محاسباتی و ورود بازیگران ثالث.
ایران طی چهار دهه گذشته، دکترین بازدارندگی خود را بر ترکیبی از توان دفاعی، عمق منطقهای و ظرفیتهای نامتقارن بنا کرده است. این واقعیت به معنای میل به جنگ نیست، بلکه به معنای افزایش هزینه هر ماجراجویی است. بستن تنگه هرمز یا اخلال در مسیر انرژی جهان، ابزار روزمره سیاست نیست، بلکه اهرم بازدارندهای است که نشان میدهد امنیت در خلیج فارس یکطرفه تعریف نمیشود.
از سوی دیگر، امریکا نیز قدرتی با شبکه گسترده متحدان، اقتصاد بزرگ و توان نظامی برتر است. اما تجربههای عراق و افغانستان به خوبی نشان داده که برتری سخت، الزاماً به دستاورد نظامی و حتی سیاسی پایدار منجر نمیشود. جنگهای مدرن کمتر برنده مطلق دارند و اغلب به فرسایش مشروعیت و منابع میانجامند. حتی یک درگیری محدود میتواند قیمت نفت را جهش دهد، بازارها را ملتهب کند و شکافهای داخلی امریکا را تشدید نماید.
در این میان، مهمترین خطر نه اراده برای جنگ، بلکه سوءبرداشت است. اگر واشینگتن تصور کند فشار حداکثری به تسلیم منتهی میشود، قطعاً ایران وارد پاسخگویی متناسب با تهدید خواهد شد و به این ترتیب چرخهای از اقدام و واکنش شکل میگیرد که خروج از آن دشوار خواهد بود. سیاست مسئولانه مستلزم درک متقابل از خطوط قرمز است، نه آزمودن آنها. برای ایران، انسجام داخلی مهمترین سرمایه در برابر جنگ روانی است. جامعهای که اعتماد متقابل میان حاکمیت و مردم را تقویت کند، کمتر تحت تأثیر فضاسازی رسانهای قرار میگیرد. امید اجتماعی، سرمایهای راهبردی است، همان عنصری که میتواند فشار خارجی را به فرصت همگرایی ملی تبدیل کند. هر اندازه شکافهای داخلی کاهش یابد، کارایی ابزار تهدید بیرونی کمتر میشود.
پیام به ساکنان کاخ سفید و سنای امریکا روشن است: منطقه غرب آسیا آزمایشگاه و بنگاه نظریههای معاملاتی نیست. هر تصمیم شتابزده میتواند پیامدهایی فراتر از یک دوره ریاستجمهوری داشته باشد. اگر هدف جلوگیری از گسترش تنش است، مسیر آن از احترام متقابل و گفتوگوی واقعبینانه میگذرد، نه از صفآرایی نمادین ناوها.
در نهایت، آنچه تعیینکننده خواهد بود، محاسبه هزینه–فایده است. ایران نشان داده تحت فشار مطلق فرو نمیپاشد و امریکا نیز میداند جنگی تازه در منطقه، دستاورد ژئوپلیتیک تضمینشدهای ندارد. عقلانیت حکم میکند هر دو طرف از دام روایتهای هیجانی فاصله بگیرند.
سیاست اگر هنر ممکنهاست، قمار با آتش ناممکنهاست. تاریخ درباره کسانی که آتش را ابزار نمایش قدرت کردند، داوری سختی دارد. آینده منطقه نه در سایه تهدید، بلکه در سایه توازن و احترام متقابل رقم خواهد خورد و با توجه به ورود جهان به دوره گذار از نظم موجود به نظم جدید امریکا هیچ راهی جز پذیرش و تحمل ایران قوی نه فقط در منطقه غرب آسیا بلکه در جهان ندارد.