قدرتهای استعماری فقط برای هژمونی همهجانبه و سیطره و چپاول جهان، همواره به تکاملبخشی به ابزارهای خود در عرصههای مختلف میپردازند. شاید بتوان گفت ابزارها و روشهای کلاسیک و سنتی برای این قدرتهای استعماری پرهزینهاند و به کارگیری آنها قبل از تحقق اهداف آن، به فرسایش این قدرتها مبدل میشود.
مسابقه تسلیحاتی و جنگافروزیهای بزرگ و ویرانگر دارای دو چالش اساسی برای این قدرتهاست. نخست اینکه این رویکرد، ابزارها و گزینهها توان ملی قدرتهای استعماری را تا مرز نابودی امپراتوریها به پیش میبرند که نظریهپردازان غربی از اواسط قرن میلادی گذشته بر آن تأکید کردهاند، دوم اینکه استمرار هژمونیسازی و سلطه در چارچوبهای قانونی پس از جنگ جهانی دوم، امکانپذیر نیست و با تنگناهای پرهزینه مواجه است، حتی تکامل و ارتقای روشهای جنگ ترکیبی و انقلابهای رنگی برای گسترش حکمرانیهای وابسته و مزدور با بسیاری از قواعد، قوانین بینالمللی و ماهیت سازمانهای بینالمللی در تعارض قرار میگیرند. همین چالشها موجب شده است امریکا و غرب از شتاب رقابتهای جهانی یا جایگاه بینالمللی برای سلطه بر جهان و بر کشورها احساس عقبماندگی کنند و حتی نتوانند بر افکار عمومی خودشان حاکم باشند، به همین دلیل قدرتهای سایه حکمرانی در امریکا و غرب تنها راه نجات خود را برای حفظ سیطره و چپاول در خروج از قواعد، عرف بینالمللی، رفتار قانون جنگل، بیقاعدگی، برهم زدن همه مبانی اخلاقی و انسانی، ترویج نوعی هرج و مرج هدفمند و چماقداری بینالمللی قرار دادهاند.
اگر تا به حال دیگر ملتها، کشورها و ثروتهای آنان در سایه چارچوبهای کمرنگشدهای قابل احترام و پذیرفته شده بودند، اکنون و از نگاه نژادپرستان استعمارگر هیچگونه حقوقی برای دیگران وجود ندارد و کشتار، تروریسم، چپاول و دستاندازی بر دیگر کشورها و حاکمیتها و قواعد حقوقی و انسانی وزنی در رفتار این قدرتهای استعماری ندارند.
به راحتی صدها هزار نفر در فلسطین کشته و زخمی میشوند و وحشیانهترین صحنههای قتل و ویرانی نسلکشی شکل میگیرد و هیچ توافقی محترم و اجرایی نیست و ثروت دیگران و حاکمیت کشورها، بنا به نیاز و خواسته این چماقداران و دزدان دریایی، چپاول و نقض میشود.
در این مکانیسم جدید، در تعامل با جهان هیچ مرزی وجود ندارد و حتی دوستان، همکاران، مطیعان و همپیمانان در امان نیستند و باید این دیکتاتوری چپاول و قانون جنگل را بپذیرند، وگرنه مجازات میشوند و وحشیانهترین اقدامات تروریستی، ویرانی، تجاوز ارعاب و ناامنی در انتظار آنهاست. ترامپ هنرپیشه نقش اول این سناریو است و مجری این پوستاندازی در روابط بینالملل برای نابودی همه قوانین، قواعد و عرفهای بینالملل تا در پایان این توهم تراژیک، نظام جدید جهانی و منطقهای برای استمرار و استحکام دادن به سلطه و چپاول این نژادپرستان، مجرمان و نابودگران جهانی شکل گیرد.
این اندیشه نژادپرستانه، قاتل، نابودگر، اشغالگر و چپاولکننده با اندیشه صهیونیسم، از دو قرن گذشته در غرب ریشهدار شده و اکنون برای بقای حیات خویش و ادامه دادن برتری و سلطه بر جهان با روشهای جدید بیقانونی و بیقاعدگی وارد میدان شده است.
نکته مهم این است که این اندیشه و ابزارهای آن امروز در بدترین شرایط و متزلزلترین وضعیت و ورشکستهترین جایگاه در جهان قرار دارند و کاربست ابزارهای سنتی و کلاسیک برای آنها فقط به شتاب بیشتر برای نابودی آنها منتهی میشود، بنابراین مهمترین روش و رویکرد آنها در جنگ ترکیبی و ارعابمحور، نسبت به دیگران است تا با هزینه کمتر و ریسک قابل تحمل به اهداف خود دست یابند و با بلعیدن ظرفیتها، چپاول دیگران، سیطره، سلطههای تدریجی و پلکانی امکان قدرتافکنی بیشتر را فراهم کنند. این اندیشه شیطانی و نژادپرستانه آنگاه که با ریسک و هزینههای جدی مواجه میشود، عقب مینشیند، همانگونه که در اوکراین یا در قبال چین یا اخیراً و پس از فتنه تروریستی در ایران با قدرت پنهان پاسخگویی مواجه شد، با موشک جدید ایران شلیک شده به سمت سیبری که اهداف خود را محقق کرد و بمب الکترومغناطیس ایرانی که مجله پولیتیکو از آن گزارش مفصلی را منتشر کرده است.
آنچه ترامپ را مجبور کرد پروژه تروریستی و چماق تهدید نظامیاش را متوقف کند، خطر نابودی رژیمصهیونیستی و تمامی توانمندیهای ابزاری آنها در غرب آسیا بود که با شتاب در حال تقویت آن هستند.
وحدت ملی و حکمت رهبری معظم انقلاب باید با درک درست و شتاب چندبرابری مسئولان برای افزایش قدرت بازدارنده در عرصههای مختلف جریان یابد تا رؤیای چماقداری بینالمللی برای تثبیت دیکتاتوری چپاول از سوی نژادپرستان و استعمارگران تعبیر نشود و همچون تمامی عداوتها و برنامههای شیطانی آنها در ۴۷سال گذشته، نقش بر آب شود.