دختری ۲۲ ساله که لیلا نام دارد به اتهام قتل پدرش در بازداشت به سر میبرد. روز حادثه وقتی قاضی محمدجواد شفیعی، بازپرس جنایی به همراه تیمی از کارآگاهان اداره دهم پلیس آگاهی در محل حادثه که خانهای در خیابان خبازی، حوالی تهرانپارس بود، حاضر شد، مشخص شد مرد میانسال در حالی که مقابل تلویزیون روی مبل نشسته بود با ضربات چاقو هدف قرار گرفته و جانش را از دست داده است. وقتی دختر ۲۲ ساله خانواده مدعی شد که در نبود مادرش، مردی غریبه وارد خانه شده و بعد از قتل از محل فرار کرده است، کارآگاهان پلیس وی را به عنوان مظنون اصلی بازداشت و از او تحقیق کردند. دختر جوان در جریان تحقیقات چند سناریو را برای قتل پدرش مطرح کرد؛ او یکبار اتهام را به گردن مرد همسایه انداخت و بار دیگر هم مدعی شد پسری که با او در ارتباط است دست به قتل زده است، اما برادر معلول او که هنگام حادثه در محل حاضر بوده، اعتراف کرد خواهرش مرتکب قتل شده است. بعد از آن بود که لیلا به قتل پدرش اعتراف کرد. او روز گذشته به دادسرای امور جنایی منتقل شد و مقابل قاضی محمدجواد شفیعی بار دیگر حادثه را شرح داد. متهم بعد از انجام تحقیقات در اختیار کارآگاهان اداره دهم پلیس آگاهی قرار گرفت.
گفتگو با متهم
لیلا! گفته شده که دختر درسخوانی بودی.
بله، من در مدرسه همیشه شاگرد اول کلاس بودم. دبیرستان هم رشته تجربی خواندم به امید اینکه روزی پزشک شوم.
در بازجوییها گفتهای که پدرت مردی سختگیر بود. در این باره توضیح بده.
از بچگی به یاد دارم که پدرم مردی بداخلاق بود، بهطوریکه من و مادرم از او میترسیدیم. من برادری هم دارم که دچار معلولیت است. با این حال پدرم همیشه ما را اذیت میکرد و کتکمان میزد. وقتی وارد خانه میشد، ما وحشت میکردیم و نمیتوانستیم بدون اجازه او از خانه بیرون برویم.
رفتار مادرت چطور بود؟
مادرم زن سادهای است که دوستش دارم. او هیچ وقت من و برادرم را اذیت نکرده و خودش هم از پدرم میترسید. پدرم به همسایهها میگفت که میخواهد دوباره ازدواج کند و آبروی مادرم را هم برده بود، برای همین از او متنفر بودم.
پدرت به چه چیزی علاقه داشت؟
او فقط به خورد و خوراک علاقه داشت و فقط غذا خوردن را دوست داشت.
برای خلاص شدن از اذیتهای پدرت چکار کردی؟
آخرش به این فکر افتاده بودم که خودکشی کنم، اما دلم به حال مادرم و برادرم که تکیهگاهشان بودم، میسوخت. رفتارهای پدرم خستهام کرده بود، بهطوریکه آرزو داشتم تصادف کند تا از دست او راحت شویم.
برای خلاصی از آن وضعیت به روانشناس یا مشاور هم مراجعه کرده بودی؟
پدرم اجازه این کار را نمیداد، نه خودش میرفت و نه اجازه میداد که ما به سراغ مشاور برویم.
درباره روز حادثه توضیح بده.
آن روز از مادر خواستم از خانه بیرون برود و برای گربههایم غذا بخرد. وقتی مادرم از خانه بیرون رفت، تصمیم گرفتم نقشهام را عملی کنم. پدرم مقابل تلویزیون نشسته و روی مبل خوابش برده بود. دو چاقو برداشتم و بالای سرش رفتم و شروع به ضربه زدن کردم. برای اینکه صدایش بلند نشود، برادرم صدای تلویزیون را بلند کرد. پدرم بیدار شد و تلاش کرد که خودش را نجات دهد، اما من چند ضربه دیگر به او زدم. وقتی مادرم به خانه برگشت به او گفتم مرد غریبهای وارد خانه شده و پدرم را کشته است. بعد هم چند سناریوی دیگر برای پلیس تعریف کردم و قاتلهای خیالی ساختم.
چاقوها را چه کردی؟
هنگام حادثه دستکش به دست داشتم. بعد از آن چاقو و دستکش را در کمدم پنهان کردم و بعد به خانه عمهام بردم و در آنجا پنهان کردم که پلیس آن را کشف کرد.
چه شد که تصمیم به اعتراف گرفتی؟
یک شب بعد از حادثه در بازداشتگاه پدرم به خوابم آمد. او دوباره مرا دعوا کرد. از ترس بدنم میلرزید و دستهایم یخ زده بود. صبح که بیدار شدم تصمیم گرفتم اعتراف کنم که متوجه شدم برادرم همه ماجرا را برای پلیس برملا کرده است. پدرم مردی بداخلاق بود که همین باعث شد من دست به این کار بزنم و از آرزوهای دختری ۲۲ ساله که دنبال درس خواندن و کار کردن بود، دور شوم. این حق من نبود که قاتل شوم و در زندان بمانم.