کد خبر: 1163881
تاریخ انتشار: ۲۵ خرداد ۱۴۰۲ - ۰۳:۴۰
سر خر مرده را نگهبان بستان نکن! سعدی در گلستان، حکایت فوق‌العاده‌ای دارد که در لایه‌های عمیق‌تر خود به یکی از اشکالات بنیادی روانی ما اشاره می‌کند.
حسن فرامرزی

سعدی در گلستان، حکایت فوق‌العاده‌ای دارد که در لایه‌های عمیق‌تر خود به یکی از اشکالات بنیادی روانی ما اشاره می‌کند. حکایت از این قرار است:
یکی روستایی سقط شد خرش/ عَلَم کرد بر تاک بستان سرش / جهاندیده پیری بر او بر گذشت/ چنین گفت خندان به ناطور دشت / مپندار جان پدر کاین حمار/ کند دفع چشم بد از کشتزار/ که این دفع چوب از سر و گوش خویش/ نمی‌کرد تا ناتوان مُرد و ریش/ چه داند طبیب از کسی رنج برد/ که بیچاره خواهد خود از رنج مُرد؟
خر یک روستایی می‌میرد و آن روستایی به خیال خود برای اینکه همچنان از خر خود حتی در فصل مُردن او سود ببرد سر خر را به عنوان مترسک بر بوستان خود علم می‌کند، به این امید که سر خر این بار در فضل مُردن خدمتی نوین ارائه کند و وحشت را بر دل جانوران و پرندگان بکارد تا از نزدیک شدن به محصول بستان او خودداری کنند.
اما پیری آگاه با خنده به آن روستایی می‌گوید: تو این خر مرده را به کاری گماشته‌ای که از عهده انجام آن ناتوان است. چرا نگاه نمی‌کنی. اگر این خر مرده می‌توانست دفع بدی کند وقتی زنده بود بر انجام این کار تواناتر می‌بود.
چرا نگاه نمی‌کنی که این خر در فصل زندگی خود آنقدر توان نداشت که آن چوبی که تو بر سر و رویش فرود می‌آوردی را از خود دفع کند و آنقدر این کار استمرار داشت تا در نهایت با این ناتوانی و زخم‌هایی که خورده بود مُرد؛ و بیت طلایی این حکایت که انگار از فضای حکایت و محتوای آن عصاره‌گیری کرده است: چه داند طبیب از کسی رنج بُرد / که بیچاره خواهد خود از رنج مُرد؟
وقتی ما به رنج‌هایمان چنان چسبیده ایم و از آن‌ها اعتبار می‌گیریم که انگار آن رنج‌ها خود ما هستیم، وقتی ما طوری به عرصه زندگی نگاه می‌کنیم که انگار من بدون آن رنج‌ها اساساً هویتی ندارم و در واقع به شکنجه‌گر خود چسبیده‌ام، چطور طبیب می‌تواند رنج‌ها را از من جدا کند.
طبیب رنج‌های مرا زمانی می‌تواند درمان کند که من بدانم من آن رنج‌هایم نیستم. در این صورت است که به طبیب اجازه خواهم داد به رنج‌های من نزدیک شود، اما وقتی من چنان به آن رنج‌ها چسبیده‌ام که خود را مساوی با رنج‌هایم می‌دانم اجازه نخواهم داد که طبیب به آن رنج دست بزند، چون متلاشی‌شدن آن رنج به مثابه متلاشی شدن من است.
نکته فوق‌العاده‌ای که در حکایت وجود دارد، این است که تو اگر می‌خواهی نگهبانی را بر خود بگماری نگاه کن ببین چه موجودی و چه پدیده‌ای را به عنوان نگهبان بر خویش یا متعلقات خویش گماشته‌ای.
پدیده‌های مُرده و پوسیده نمی‌توانند از تو محافظت کنند. ما اگر کمی دقیق‌تر و عمیق‌تر به خود خیره شویم، می‌بینیم صبح تا شب سر خر مُرده‌ای را بر خود گماشته‌ایم و انتظار داریم آن سر مُرده نگهبان زندگی ما باشد.
آیا حسرت‌ها سر مُرده خر نیستند؟ آیا شما در حسرت‌ها می‌توانید ذره‌ای زندگی و اثری از حیات پیدا کنید؟ پس چرا من حسرت‌ها را به عنوان نگهبان زندگی خود انتخاب کرده‌ام؟ چرا انتظار دارم نگرانی‌ها حافظ و مدافع زندگی من باشد؟ پس چرا آن‌ها را به نگهبانی و محافظت زندگی خود برگزیده‌ام؟ آیا شما در نگرانی‌ها و ترس‌های موهوم، ذره‌ای زندگی و حیات مشاهده می‌کنید؟ اگر در خیال‌های مرده و تاریک و در فکر‌های زائد و پریشان اثری از حیات بود آن‌ها از خود محافظت می‌کردند نه اینکه صبح تا شب به ما بچسبند و خون زندگی را از رگ‌های روان و جان ما بمکند.
بنابراین سخن سعدی در این حکایت این است که چشم باز کنید و زنده‌ها را به دوستی بگیرید و با کسانی که قلب سلیم و آگاهی دارند همنشینی اختیار کنید. با افکار روشن، با قلب امیدوار و چشم زنده دوستی بورزید. همچنان که مولانا می‌گوید:
فکر آن باش که بگشاید رهی/ راه آن باشد که پیش آید شهی
اگر می‌خواهید فکر کنید، اگر می‌خواهید اندیشه‌ای را به فضای بستان جان خود راه بدهید بکوشید که آن فکر از دسته افکاری باشد که راهی را به سمت شما بگشاید، نه از جمله افکار تاریک و پریشانی که راه‌ها را به روی شما ببندد.
بنابراین ما هرچه با زندگان به آگاهی، زیبایی و حکمت نشست و برخاست کنیم و آن‌ها را به عنوان نگهبان زندگی و روان خود انتخاب کنیم زنده‌تر و گرم‌تر خواهیم شد و در آن سو هرچقدر با کسانی که دریچه‌های قلب آن‌ها بر خیر و صلاح، زیبایی و آگاهی بسته است همسایگی کنیم از دم سرد آن‌ها سرد و فسرده، غمگین و پژمرده خواهیم شد و دارایی‌های بستان جان ما به تاراج خواهد رفت.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار