خانمی دنبال آدرس میگردد و سردرگم است. پیرزنی میخواهد کنار دستگاه عابر بانک پول جابهجا کند. پیرمردی در حال حمل کیسهای میوه است که انگار برای او ۱۰۰ کیلو وزن دارد. ماشین کسی خراب میشود و نیازمند یک هل در ترافیک است. کسی تلفن همراهش خاموش شده است و از ما تقاضا میکند با تلفن ما به نزدیکانش زنگ بزند. خانمی را با بچه زیر باران سوار میکنیم و تا مقصد میرسانیم و این مثالهای ساده و کوچک تمامی ندارد...
خیرهای در لحظهای که در طول روز بدون استثنا سرراه تکتک ما قرار میگیرد، فقط باید در لحظه تصمیم به انجام آن بگیریم و انجام دهیم. هر چند برخی کارها در شرایط امروز تا حدی ناامن و پرخطر محسوب میشود، اما نباید فراموش کرد نیت ما از جانب خداوند هیچ وقت نادیده گرفته نخواهد شد. ولادت کریم اهل بیت امام حسن مجتبی (ع) و روز «اکرام» بهانهای شد تا برخی خیرهای در لحظه را از زبان برخی افراد مکتوب کنیم. همه ما اگر بخواهیم میتوانیم کریم باشیم.
حس خوب زیارت کامل شد
ریحانه/۳۰ ساله
حیاط جمکران بودیم، شنیدم پشت سرم کسی میگفت دخترم، دخترم. برگشتم دیدم خانم خمیدهقامتی مرا صدا میکند. گفتم: با من هستید؟ جانم. گفت: میشه همراه من سوار آسانسور بشی من میترسم. خواستم بگم که هوا خیلی سرده و همسر و بچههایم منتظرم هستند، اما با خودم گفتم مگر چه قدر طول میکشد حالا فرض کنم پنج دقیقه دیرتر آمدیم. یک طبقه تا سرویس بهداشتی همراه خانم شدم و با کلی دعای خوب برگشتم. کاملاً حس کردم که ضیافت زیارت با لبخند و دعای خیر آن خانم کامل شد.
اگر بنزینت تمام شد، ناامید نباش
محمد صادق/۳۵ ساله
اتوبان شهید صیاد شیرازی بودم. بنزین موتورسیکلتم تمام شد... دست گرفتم برای گذریها و نفر دوم ایستاد. بنزین خودش به حداقل رسیده بود. با شرمندگی عذرخواهی کرد، اما یک بطری نوشابه خالی به من داد و گفت شاید لازم باشد. نفر بعدی که دست گرفتم هم ایستاد. با همان بطری بنزین کشید و به من داد. محبت و کار خیر به همین سادگی.
تاکسی رایگان سالمندان شدم
الهه/۴۳ ساله
ترهبار ما در خیابانی است که خودروهای مسافرکش تردد ندارند. اغلب نگاه میکنم کسی باری داشته باشد سوار میکنم. چند وقت پیش خانم و آقایی نسبتاً مسن ایستاده بودند و مقداری میوه همراه داشتند. توقف کردم و سوار شدند. خانم درجا گفت: واقعاً خدا شما رو رسوند، چون داشت حالم بد میشد و توان ایستادن نداشتم. باران هم تازه گرفته بود، اول گفتند تا انتهای خیابان میرویم و گفتند که میخواستند گوشت بگیرند، اما ترهبار اصلاً گوشت خوبی نداشت. تصمیم داشتند به خیابان بالایی بروند گوشت بخرند تا قبل از آمدن دخترشان از شهرستان آمادگی پذیرایی داشته باشند. با خودم فکر کردم اگر انتهای خیابان آنها را پیاده کنم، باز سخت ماشین پیدا میکنند. تصمیم گرفتم تا خیابان بالایی دم قصابی آنها را برسانم. در همین فاصله متوجه شدم تقریباً خانههایمان نزدیک است. کار کوچکی همان اطراف داشتم. گفتم شما برید خرید کنید تا من بروم دور بزنم بیام دنبال شما. باز کلی خوشحال شدند. خلاصه گوشت را هم خریدند و آنها را رساندم. کلی کیف کردند و کلی هم دعا به جان من، ولی بیشتر از آنها خودم خوشحال شدم که خدا من را لایق دانست و چنین سعادتی به من داد که بتوانم به خلقش کمک کنم. واقعاً روزهایی که میتوانم به کسی کمکی هر چند کوچک کنم، آن روز کلی خوشحالم.
با پلیس ۱۱۰ تماس گرفتم
نیکو/۳۶ ساله
روزهای زمستانی سال گذشته بود که از محل کارم به سمت ماشین میرفتم. ماشین را عمدتاً به دلیل نبود جای پارک در کوچهپسکوچهها میگذارم که در ساعات ۷ و ۸ شب تقریباً خلوت است. چند قدمی به ماشین خودم مانده بود که دیدم شیشههای عقب یک ماشین کاملاً پایین است. نیمنگاهی کردم و به گمان اینکه کسی داخل ماشین باشد، دقت کردم، اما بینتیجه بود و دقتم باعث شد بفهمم درهای ماشین به ظاهر قفل است در حالی که به سادگی میشد درهای خودرو را باز کرد. چند دقیقهای صبر کردم، اما کسی نیامد. با ۱۱۰ تماس گرفتم و شرح ماجرا کردم. پلیس از من خواست تا آمدن صاحب خودرو صبر کنم. هوا سرد بود. ۱۰ دقیقهای گذشت و یک آقایی که مشخص بود محلی نیست نزدیک ماشین شد و در را باز کرد. نگاهش به من افتاد. گفت: شما با پلیس تماس گرفتید، گفتم: بله. گفت: نمیدانم چطور جبران محبت کنم. حال خوشی ندارم این روزها و حواسپرتی باعث شد فراموش کنم بچهها شیشههای عقب را بالا برده بودند یا نه! خدا خیرتان بدهد.
کمک به مسافران سرگردان مترو
سعیده/۳۸ ساله
برای ارائه مدارک به دفتر بیمه رفتم. موقع خروج خانم سن بالایی را در آسانسور دیدم که از من آدرس یک داروخانه را پرسید. با ماشین تا یک مسیری آوردم تا راحتتر بتواند مسیر را پیدا کند. همچنین به خاطر مسیرم تقریباً هر روز با مترو رفت و آمد دارم. یک برنامه مسیریابی هست که برای هر کسی که در مترو سرگردان مانده از آن استفاده میکنم و آدرس دقیق را برایشان مینویسم.
آموزش عملکرد عابربانک به پیرمرد
سهیلا/۵۴ ساله
چند باری شده بود که وقتی به باجه عابربانک نزدیک خانه میرفتم، پیرمردی را میدیدم که همواره از بقیه میخواهد برای او پول جابهجا کنند. یک بار هم از خودم خواسته بود. این بار ایستادم و گفتم: پدر جان میخواهی به خودت یاد بدهم، کار سختی نیست. گفت: هیچ کس حوصله ندارد یادم بدهد. گفتم: من دارم. به پیرمرد جابهجایی پول را یاد دادم و از او خواستم فردا برای تکرار این کار همین ساعت همین جا باشد و این عملکرد را تا چند بار تکرار کردیم. حالا هر وقت اتفاقی از آنجا گذر میکنم، گاهی همان بنده خدا را میبینم که خودش در حال جا به جا کردن پول است و این موضوع حال خوبی به من میدهد.
کمک به همسایه حالم را خوب کرد
محمد/۴۵ ساله
یکی از همسایهها کلی وسیله و بار داشت تا از پشت ماشین به منزل ببرد. شناخت زیادی از او هم نداشتم، اما استیصالش را برای حمل لوازم حس میکردم. نه میتوانست رها کند و نه میتوانست چند بار تا سر کوچه برود. نزدیک رفتم و گفتم اگر اشکالی ندارد کمک کنم. انگار که از خدا خواسته بود. کلی حال خودم
خوب شد.
کار عمو راه افتاد
محمد/۴۶ ساله
چند شب پیش عمویم که حدود ۶۵ سال دارد کار فوری داشت و باید نرمافزار ایتا را نصب میکرد، اما بلد نبود. تلفنی متوجه نشد. مسافت خانه من تا منزل عمو یک ربع بود. حضوری رفتم و برنامه را برای او نصب کردم. کارش راه افتاد. بغلم کرد و دعام کرد و همین حس خوب برای یک هفته من
کافی است.
شیشههای شکسته را جمع کردم
مرضیه/۳۵ ساله
صبح اول وقت بود و بچهها را گذاشتم مدرسه. رسیدم داخل کوچه که تقریباً پررفت و آمد هم بود. شیشه شکسته روی زمین ریخته بود و فکر کردم کسی رد شود، احتمال پنچری وجود دارد. جارو و خاکانداز از منزل آوردم و جارو کردم و از وسط کوچه جمع شد.
از کار خیر تا رفاقت و سفر
محمد/۴۰ ساله
ساعت از نیمه شب گذشته بود. با همسرم رفتیم بستنی بخوریم. کنار خیابان خانم و آقایی بودند که بنزین تمام کرده بودند. پمپ بنزین نزدیک بود. رفتیم یک گالن بنزین گرفتیم و آوردیم. انگار دنیا را به آنها دادند و جالب این است باهم دوست هم شدیم و بعدها سفر هم رفتیم.
میخ را برداشتم تا وسیله نقلیه کسی پنچر نشود
مجتبی/۴۲ ساله
با موتور بودم. چشمم به یک میخ خورد که وسط خیابان افتاده بود. دور زدم. موتور را پارک کردم و وسط ترافیک رفتم و میخ را برداشتم و پرت کردم داخل سطل زباله. حس خوبی داشت.
مادربزرگ ناخوش بود
فرشته/۳۶ ساله
مادربزرگم حال خوبی نداشت. به رغم اینکه دو فرزند کوچک دارم، اما آنها را پیش مادر خودم گذاشتم و مادربزرگم را بردم بیمارستان و سرم وصل کردند و حالش تا حدی بهتر شد. احساس خوبی داشتم.
انرژی معنوی شبهای رمضان
علی/۳۳ ساله
هر شب مادرم را به همراه چند خانم همسایه با ماشینم به مناجات ماه مبارک رمضان میبرم. رفت و برگشت و تمام روزها و شبها انرژی معنوی این چند پیرزن همراهم هست و حسش میکنم.
کار خیر و دعای خیر
هما/۶۴ ساله
برای یک خانم نیازمند که مدتها دنبال شغل بود، پرستاری در منزل را جور کردم. الان چند ماه است که مشغول کار شده و روزی نیست که مرا دعا نکند.
برای کار خیر نیاز به پول نیست!
فراموش نکنیم برای کار خیر الزاماً نیاز به مادیات و پول نیست. همه ما در طول روز میتوانیم یک خیر باشیم؛ خیری که تصمیم ما در یک لحظه بوده و عمدتاً در آن خیرها زمان و انرژیای که صرف کردهایم، صدها برابر ارزشمندتر از پول خرج کردن است. انجام کار خیر در زندگی اراده برای دیدن و چیدن فرصتها میخواهد، پس بیایید از همین لحظه شروع کنیم.