ناشیها برای نگه داشتن خود از ضربه استفاده میکنند. ضربات بیوقفه و رگباری تا آنها را شناور نگه دارد. پای ضربه چه زمانی به میان میآید؟ وقتی شما موقعیت خود را «در برابر یا علیه» چیزی ارزیابی میکنید. مثلاً من ناشی هستم و بلد نیستم شنا کنم. وقتی مرا در آب پرت میکنند بلافاصله چه میکنم؟ به آب ضربه میزنم تا خود را در سطح آب شناور نگه دارم. چرا به آب ضربه میزنم؟ چون آب را «در برابر» یا «علیه خود» میبینم.
چرا به آب ضربه میزنم؟ چون آب را «در برابر» یا «علیه خود» میبینم. چرا ما در زندگی این قدر خسته، آشفته و بیحوصلهایم؟ این آشفتگی از ناشیگری است. امکان ندارد ناشی باشی و آشفته و رنجور نشوی، چون ناشی پیوسته مجبور است ضربه بزند و متقابلاً آب - زندگی - هم به او ضربه خواهد زد.
در واقع ناشی، واقعیت آب را نمیبیند، بلکه آن آبی را میبیند که ترس آفریده است. ناشی به آب - زندگی - به چشم هیولایی بیرحم و موجودی بیعاطفه مینگرد که باید به آن غلبه کرد و بر آن چیره شد و کدام ستیز و جنگی است که از میانه آن جراحت، زخم و خستگی بیرون نیاید؟
این که ما در زندگی این همه دست و پا میزنیم و آخر سر حس میکنیم بعد از سالها ذرهای پیش نرفتهایم به خاطر آوار ناشیگری است که بر سرمان ریخته است. ناشی پر از نشتی است و انرژی را هدر میدهد. او توان زیادی را صرف دست و پا زدنهای بیقاعده و ناموزون میکند، دست و پا زدنی که ترس، همه آنها را اداره میکند و در نهایت آن دست و پا زدن به کار نمیآید.
اما منشأ ناشیگری کجاست؟ ناشیگری از دوگانگی و پراکندگی درون من برمیخیزد. هر وقت ما از صمیمیت و یگانگی خود بیرون بیاییم همه روابط را به صورت «من یا دیگری» میبینیم، مثل ناشی که آن لحظه زندگی را «من یا آب» میبیند، اما کسی که ناشی نیست، از آب فضایی خواسته تا او «در آب» باشد و آب هم آن فضا را به او داده است، یعنی آب به اندازه حجم او، او را احاطه کرده، اما ناشی از آب - زندگی - فضا نمیخواهد بلکه میخواهد اصلاً آب - زندگی - نباشد، در حالی که ما وسط آب - زندگی - هستیم و آب یا زندگی ما را احاطه کرده است.
شما چرا در دعوا به سر و صورت کسی میکوبید؟ چون میخواهید او نباشد، چون او را علیه خود میبینید. مثل ناشی که به صورت آب میکوبد تا او را کنار بزند، او را به زیر بکشد، تا آب نباشد. شما چرا کسی را بغل میکنید؟ چون نسبت شما با او نسبت «من در او» ست، میگویید آغوش باز کن، چون من در تو هستم و میخواهم مرا کامل احاطه کنی، نمیخواهم فاصلهای بین من و تو باشد، اما در دعوا نسبت شما با او نسبت «من در او» نیست، نسبت «من یا او» ست. درست مثل ناشی که میگوید یا جای من است یا جای آب و آرزو میکند آب نباشد.
چرا ما خستهایم؟ خستگی ما به نسبتی برمیگردد که ما با زندگی برقرار میکنیم، ما خستهایم، چون نسبتی که ما با زندگی برقرار میکنیم نسبت «من در زندگی» نیست، نسبت «من یا زندگی» است.
حرفهای، خود را «در آب» میبیند، اما ناشی، حساب خود را «از آب» جدا میکند. ناشیها برای نگه داشتن خود روی سطح آب - زندگی - از ضربه استفاده میکنند، اما حرفهای سکون - تعادل - را در آب پیدا میکند، یعنی عامل رهایی را از درون آب بیرون میکشد، نه از بیرون آب که دست و پا زدن باشد. مثل نقاشان رومی در داستانی از مثنوی معنوی که آن آیینهگی را از درون سطح و به واسطه صیقل بیرون میکشند، نه از بیرون سطح، یعنی به وسیله پناه بردن به رنگ و نقش، یعنی همان کاری که نقاشان چینی میکنند.
مولانا در دفتر ششم مثنوی معنوی میسراید:
آن سکون سابح اندر آشنا/ بِه ز جهد اعجمی با دست و پا / اعجمی زد دست و پا و غرق شد/ میرود سباح، ساکن، چون عُمُد
میگوید آن حالت سکون، ایستایی و تعادل که شناگر در آب پیدا کرده بهتر از دست و پا زدنهای ناشیانه است، چون هر حرکتی که خاستگاه آن ترس باشد عملاً تشنج است. دیدهاید کسی که تشنج کرده، چگونه دست و پای خود را حرکت میدهد، اما آن دست و پا زدن، او را به سمت مقصدی نمیبرد. یعنی هیچ امیدی نمیتوان داشت که آدمی با به کار بردن حرکتهای تشنج آمیز به مقصد برسد، اما هر حرکتی که منشأ آن از دل سکون و تعادل آگاهانه برخیزد به معنای واقعی کلمه حرکت است.
ما در فقدان تعادل - سکون - ضربه را خلق میکنیم تا ضربه به ما در برابر زندگی مصونیت ببخشد، غافل از اینکه همین ضربهها منشأ خستگی ماست، همچنان که در فقدان حضور مجبوریم سایههای درونمان - منیت - را بگسترانیم تا آن من - منیت - به ما در برابر زندگی مصونیت ببخشد، غافل از اینکه همین من، منشأ رنج و خستگی ماست.