چرا ما این همه شلوغ، پراکنده و درهم و برهم هستیم؟ پاسخی که مولانا به این سؤال میدهد، این است: ما پراکندهایم، چون به مطلوب نرسیدهایم. مثال عمیق و در عین حال سادهای که او میزند از این قرار است. در فیه مافیه میگوید: «یکی چیزی گم کرده است، چپ و راست و پیش و پس میجوید، چون آن چیز را یافت نه بالا جوید و نه زیر و نه چپ جوید و نه راست، نه پیش جوید و نه پس، جمع شود.» چرا ما این همه شلوغ، پراکنده و درهم و برهم هستیم؟ پاسخی که مولانا به این سؤال میدهد، این است: ما پراکندهایم، چون به مطلوب نرسیدهایم. مثال عمیق و در عین حال سادهای که او میزند از این قرار است. در فیه مافیه میگوید: «یکی چیزی گم کرده است، چپ و راست و پیش و پس میجوید، چون آن چیز را یافت نه بالا جوید و نه زیر و نه چپ جوید و نه راست، نه پیش جوید و نه پس، جمع شود.»
مثال مولانا بیاندازه دقیق است. میگوید وقتی کسی به گمشدهاش میرسد آرام میگیرد، اما قبل از اینکه به آن گمشده برسد مجبور خواهد بود در جهتها، در چپ و راست رفتنها و دوگانگیها زندگی کند. زندگی روزمره ما شاهدی بر این مثال است: هر وقت چیزی گم میکنیم آشوب جهتها را ایجاد میکنیم، تلاطم و بیقراری کشدار از اینسو به آنسو دویدن. حال در نظر بگیرید وقتی گمشده «خود ما» یا «گوهر وجود ما» یا به عبارت دیگر آن «من واقعی ما» باشد، در آن صورت چپ و راست جستوجو همان پیچ و تاب یا به تعبیر مولانا «لگدکوب خیال»های ما در پاندول پیوسته گذشته و آینده خواهد بود.
اینکه بسیاری از ما آدمها در لفافه آرزوهای طولانی، حسرتها و خشمها پیچیده و خشک میشویم و آب حیات را از دست میدهیم، به خاطر آن است که، چون آن یافتنی را در خود نمییابیم با «بافتن» میخواهیم «جای خالی آن یافتن» را پرکنیم که البته پرشدنی نیست. انگار بخواهیم تصویر یار را جایگزین خود یار کنیم. دقیقاً مثل همان کسی که چیزی را گم کرده و چپ و راست میجوید، اما این سو و آن سو زدنهای خود را میخواهد به جای آن گمشده بنشاند.
چرا ما یار را پیدا نمیکنیم؟ پاسخی که مولانا در مثنوی، فیه مافیه و غزلیات خود به این سؤال میدهد این است که ما به یار نمیرسیم، چون به جای اتکا به یار به گشتنهای خود متکی میشویم، در صورتی که اگر ما بگردیم، اما از گشتنهای خود تکیهگاه یا بت ذهنی نسازیم به یار خواهیم رسید. همچنان که حافظ در آن بیت شاهکار میگوید: «تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست/ راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش.»