صبح زود از خواب برخاست. ذوق زیادی برای رفتن داشت. اولین سفرش بدون خانواده بود. دورترین جایی که رفته بود، همین بازدیدهای حوالی تهران، کوه و دشت بود. حالا داشت به مشهد میرفت، با هم کلاسیهایش و با نظارت مدرسه. پدرش به سختی رضایتنامه را امضا کرده بود. میگفت دوستانت را نمیشناسم. بمان خودمان دو ماه دیگر دو تایی میرویم، ولی او دلش میخواست با دوستانش برود. سفر با هم سن و سال بیشتر خوش میگذشت. دلش را راضی کرد که دخترش بزرگ شده و باید به این رفتنهای گاه و بیگاه عادت کند.
وقتی میرفت، خوشحالی در چشمهایش برق میزد، ولی پدرش دلشوره داشت. فکر ملتهبش را پشت خندههای متظاهرش پنهان کرد و دخترش را در آغوش گرفت. یکسال تمام سرش در کتاب بود و بیوقفه برای آیندهاش تلاش میکرد، تست زده و آزمون حل کرده بود. حالا وقتش رسیده بود مغزش هوایی بخورد و استرس جواب کنکور را در جاده از پنجره به بیرون پرت کند.
او را بیمادر بزرگ کرده بود. سالها پیش سرطان لعنتی به جانش افتاده بود و همسرش را مثل یک گل تازه شکفته از ساقه چید و با خودش به آن دنیا برد. از آن روز تنها با یادگار همسرش ماند که دخترکی مو مشکی با چشمهای آبی بود. هر وقت میخندید، انگار صورت عشقش را در آیینه ماه میدید. در پر قو بزرگش کرد و تمام جانش را برای عمر دخترش گذاشت. میخواست دنیا برایش بهشت باشد. میخواست نبود مادر او را کم دل آزرده کند. میخواست پناه بیقراریها و گریههای شبانهاش باشد. وقتی کودک بود با او راه رفت. وقتی نوجوان شد، دل به دلش داد و تمام تلاشش را کرد دنیای عجیبش را درک کند و حالا هم شب و روز کار میکرد تا دخترش در بهترین دانشگاه در رشتهای که دوست دارد، درس بخواند و سهمش را از خوشبختی بگیرد.
یک روز معمولی زیر پرتوی خورشیدی که تازه داشت طلوع میکرد، دخترش را بوسید و تا رسیدن به بچهها بدرقهاش کرد. وقتی سوار اتوبوس شد، ماند و یک دل سیر نگاهش کرد. دختر کنار پدر آمد و گفت: برو.
تا آخرین لحظه مسائل امنیتی و بهداشتی را تکرار کرد و او هم گفت: باشه بابا باشه. بعد هم قول داد مدام با بابا در تماس باشد و گاهی هم برایش عکس و پیام بفرستد.
رابطهشان آنقدر عاشقانه بود که اگر کسی از پدر دختریشان خبر نداشت، خیال میکرد عاشق و معشوقند و حسادت خیلیها را برمیانگیخت. در دلش برایش آیتالکرسی خواند و نگاهش را از اتوبوس گرفت. هوا آفتابی بود، ولی دلش آهنگ غمگین میخواست. مثل مرغ پر کنده بود، دل آشوب و تنها.
کاش روز کاری بود و حداقل نصف روز را مشغول کار میشد. تصمیم گرفت سفره دل آشوبش را برای همسر مرحومش بگستراند. سر مزارش رفت و ساعتها با او خلوت کرد.
حوالی عصر بود که تلفن چرتش را پاره کرد و از جلوی تلویزیون برخاست. صفحه گوشی را دید و از جا پرید. شماره ناشناس بود.
خشکش زده بود. توان نداشت مکالمهاش را با آن سوی خط تمام کند. در شوک بود. از چیزی که میترسید سرش آمده بود و حالا باید تخته گاز تا سبزوار رانندگی میکرد و خودش را بر بالین دخترش میرساند. تا برسد هزار بار جان داد و دخترش را در حالتهای مختلف تصور کرد. گاهی اشک ریخت و گاهی در سکوت مرگبار ماشین، دیوانهوار قهقهه زد و برای امضای رضایتنامه خودش را سرزنش کرد. نیمههای شب بود که رسید. همین که با آن سرعت تا الان زنده مانده بود فرقی با معجزه نداشت. دوید و از ایستگاه پرستاری سراغ دخترش را گرفت. تمام سالن را تا آی سی یو دوید. بیتاب بود. تنها و ترسیده! دوستانش در حال گریستن بودند. حال بیتابش را که دیدند، دانستند پدرش است. سمتش رفتند و باز گریستند. کلافه بود. دلش میخواست همه ساکت شوند و یکی از وضع دخترش بگوید.
آرام آرام قصه را شنید. قصه کوتاه بود، ولی دردناک! دخترتون سرش به سنگ خورده و دچار خونریزی مغزی شده است.
دست و پایش را گم کرده بود. باید دکترش را میدید تا مطمئن شود حال دخترش خوب است، ولی قیافه دکتر وقتی از اتاق بیرون آمد شبیه آدمهایی که خبر امیدوارانه میدهند، نبود. در چشم هایش زل زد و گفت: «متأسفم. هر کاری میتوانستیم، کردیم.»
دو دستی بر سرش کوبید و از پشت به دیوار چسبید و آرام سر خورد به پایین. شانههایش لرزید. دخترش مرگ مغزی شده بود و حالا دکتر متأسف از اینکه نمیشود، کاری کرد.
ساعتها منگ و سرگردان به در اتاق خیره ماند. نه صدای پرهیجان دخترک آمد و نه نسیمی که نوید زنده ماندنش را بدهد. همهچیز در یک لحظه تمام شده بود.
دکتر او را دید و درباره وضعیت دخترش گفتگو کردند. باید تصمیم مهمی میگرفت. باید قلب دختر نیمهجانش را به پسری جوان میدادند. از کجا معلوم! شاید پدری دل به بازکردن چشمهای پسرش بسته! روا نیست قلب مهربانش زیر خاک مدفون شود. باید صداقت و مهربانیاش را تکثیر میکرد. اشکش را پاک کرد، نفسی عمیق کشید و اجازه داد قلب دخترش روی زمین، ولی این بار در سینه جوانی دیگر بتپد و زندگی را با هر تپش، عاشقانه لمس کند.
صبح که تمام زندگیاش را بدرقه میکرد، روحش هم خبر نداشت شب باید پیکر بیجان دخترش را برای تمام شدن و سفر به بهشت بدرقه کند.