ما کمتر به میراث معرفتی و فکری خود به عنوان «نسخه روان درمانی» نگاه کردهایم، اما اگر اندکی دقیقتر به این گنجینه نگاه کنیم، میبینیم اشارههای بسیار کاربردی و امروزی در این بوستان معرفتی وجود دارد که سالها میتوان از آن خوشهچینی کرد.
این ۳ شخص را در ذهنتان مجسم کنید.
شخص اول، شیء نفیسی را گم کرده، اما نمیداند آن را گم کرده، بنابراین هیچ جستوجویی در کار نیست. این فرد خفته است. شخص دوم، آن شیء نفیس را گم کرده و میداند آن را گم کرده، اما در جای اشتباه دنبالش میگردد. این فرد بین خواب و بیداری قرار دارد. شخص سوم، میداند آن شی نفیس را گم کرده و در جای درست دنبال آن میگردد. این فرد بیدار شده است. مهمترین چالش ما در زندگی این است که در اعماق ذهن و روان خود میدانیم که گمشدهای داریم، اما موضوع اینجاست که چرا با وجود گذشت سالها آن گمشده را پیدا نمیکنیم؟ چون در جای اشتباهی دنبال آن گمشده میگردیم و طبیعی است هر اندازه هم که در جای اشتباه، دقیق و بینقص دنبال گمشدهمان بگردیم، باز هم به آن دست نخواهیم بافت.
در کجا به دنبال «قرار» بگردیم؟
یکی از شاهکارهای آگاهی در درسهای طلایی مولانا، نکته شگفت و فوقالعادهای است که او در این باره به ما گوشزد میکند. به این نکته از زبان مولانا دقت کنید: «جمله بیقراریات از طلب قرار توست.» این عبارت به چه معناست؟
فرض کنید من یا شما دچار بیقراری شدهایم و در جایی شنیدهایم که فردی به نام مولانا در جایی مجلس وعظ و خطابه دارد. در مجلس او حضور یافته و از او پرسیدهایم که ما دچار بیقراری هستیم. من چطور میتوانم این بیقراریام را درمان کنم؟ پاسخی که مولانا به این پرسش میدهد، این است: علت اینکه تو بیقرار شدهای به خاطر آن است که دنبال آرامش میگردی. معلوم است ما از این پرسش دچار حیرت شده و خواستار جزئیات بیشتری شویم. اینجاست که مولانا جزئیات بیشتری را در اختیار ما قرار میدهد: تو گمان میکنی که بیقراری در جایی است و آرامش در جای دیگری، بنابراین از بیقراری رویگردان میشوی، به بیقراری یا آن ملال پشت میکنی و دنبال آرامش میگردی، اما حقیقت آن است که آرامش در شکم بیقراری است.
علت تداوم بیقراری، رویگردانی از بیقراری است
به نکته آغاز مطلب برگردیم که آگاهی دو پیش نیاز مهم دارد. اول: بدانم گمشدهای دارم و دوم: در جای درست دنبال آن گمشده بگردم. با توجه به این اصل، درس بزرگ مولانا این است، اگر میخواهید به قرار و آرامش برسید، آن قرار را در بطن بیقراری پیدا کنید. یعنی قرار شما در پذیرش بیقراری است. از این زاویه یکی از مهمترین موانع آگاهی در رویگردانی است و مولانا این درس مهم را میدهد که برای رسیدن به آرامش نباید از «توجه به بیقراری» رویگردان باشید. مثل این است که من میخواهم به آبادانی برسم، اما آن آبادانی کجاست؟ آبادانی در پذیرش خرابیهاست، مثل این است که من میخواهم به آسانی برسم، اما آن آسانی در گرو توجه و چشم در چشم شدن با دشواری است. همچنان که قرآن میگوید: «فان مع العسر یسرا / پس با هر سختی، البته آسانی است.» یعنی اگر سخت را برداری، آسانی را به تو میدهند، اما اگر نخواهی سختی را برداری آسانی در کار نخواهد بود.
با درشتی ساز تا نرمی رسد
همچنان که مولانا جای دیگری به زیبایی میگوید: «گرم باشای سرد تا گرمی رسد/ با درشتی ساز تا نرمی رسد» با این قاعده اگر کسی پرسید گرمی کجاست؟ میتوان به او گفت: گرمی آنجاست که من با سرما گرم بمانم. نرمی کجاست؟ نرمی آنجاست که من با درشتی بسازم، نه اینکه از درشتیها رویگردان باشم. این همان نکته ظریفی است که در بیان یکی از عرفای ما آمده است. وقتی به آسیاب نگاه میکند و میگوید: آگاهی مثل آسیاب است، درشت گرفتن و نرم پس دادن.
بهار از بطن خزان میآید
اگر به طبیعت نگاه کنیم نشانهها و نمونههای فراوانی در اینباره میتوان یافت. بهار از شکم و بطن خزان و زمستان میآید. آن رودخانههای گوارا از دل خشونت یخها برمیخیزد؛ همچنان که روز از شکم شب متولد میشود. وقتی به خوشه انگور نگاه میکنیم، میبینیم آن شیرینی از دل ترشی و تلخی غورهها برخاسته است؛ غوره از ترشی خود رویگردان نبوده و اینطور نیست که آن شیرینی را از جای دیگری جز تلخی و ترشی بیرون آورده باشد.
دوباره به کلام مولانا برگردیم: «جمله بیقراریات از طلب قرار توست/ طالب بیقرار شو تا که قرار آیدت.»