دل بستن به چیزهایی که در تعلق ما نیست، مصداق بارز ناآگاهی است. شاید در تصورتان باشد که ما از کودکی وابسته به ابزارهایی میشدیم که متعلق به ما نبودند؛ علاقهمند به ماشین اسباببازی دیگران و نقاشیهای دوست مدرسهای دل بستن به چیزهایی که در تعلق ما نیست، مصداق بارز ناآگاهی است. شاید در تصورتان باشد که ما از کودکی وابسته به ابزارهایی میشدیم که متعلق به ما نبودند؛ علاقهمند به ماشین اسباببازی دیگران و نقاشیهای دوست مدرسهای. هر چه سنمان بالاتر رفت، میزان این وابستگیها بیشتر شد تا به جایی رسید که در فکر تصاحب آنها برآمدیم. این تمایلات و علائق رفتهرفته از ابزارها به عشق و ارتباطات و خواستهای بیمنطق و بیپایان ارتقا پیدا کرد و از آن زمان سرقتها، اختلاسها، خیانتها و افسردگیها رواج یافت. شاید اگر روز اول آن را در جایگاه خود کنترل و در نطفه متوقف یا مدیریت کرده بودیم، هیچ گاه به این اختلالات و آسیبها منجر نمیشد و شاهد این همه ناهنجاری نبودیم. شاهد این همه تلفات عاطفی و احساسی، فقر و نقص در مدیریت خانوادهها نبودیم. شاید دیگر نه طلاقی صورت میگرفت، نه مردی پای چوبه دار میرفت و نه هیچ چیز دیگر. ریشه همه اینها به این میرسد که ما علاقهمند به چیزهایی شدهایم که در اصل برای ما نبوده و برای دیگری آفریده شده و متعلق به ما نبوده، بیهوده خویش را در اسارت آن قرار داده بودیم و گنجشکی را که متعلق به طبیعت بوده، در قفسی زندانی کرده بودیم تا مبادا پرواز را برگزیند و ما را در کنج تنهایی خود به عزلت بنشاند. بد نیست کمی به این پرسش بیندیشیم که تا کی باید اینگونه باشیم؟ تا کی باید این طناب را به گردن خود بیاویزیم و با خود حمل کنیم؟
قدری باید توقف کرد. باید ایستاد و به خویش گفت آیا این معقول است که خانهای را که مالک آن دیگری است، مال خود بدانیم؟ یا جواهراتی که در دست فلان بانو هست، متعلق به ما شود؟ این دایره را کمی وسعت میدهیم و از حوزه ابزاری به انسانی میرسیم. حال جوانی صد دل عاشق و دلباخته دختری شده که دستانش در دستان مردی است که سالها دلبسته و عاشق او بوده. حال آن جوان بخواهد به او بیندیشد و برای خود رؤیا ببافد یا برای به دست آوردنش متصل به دعا و طلسم و فال قهوههای خیابانی شود و در نهایت برای رسیدن به آرزویش دست به اقدامی شوم بزند، دعوا و جنایتی به راه بیندازد! یا که دختری سالها خود را وابسته به مردی کند، بیآنکه آیندهای در نظر باشد. زندگی دنیوی ما هم به همین نحو است. وجود ما در بدو تولد خالی از هر نوع حالت و احساس، خالی از هر نوع تمایلی است. کودک به غریزه خدادادی خویش غذایی را تناول میکند تا نمو و رشد پیدا کند، اما کمکم این انسان خاکی فطرت خود را به سکهها و زیورآلات دنیا وصل میکند و هنگام مرگ گاه این علائق و وابستگیها از تسلیم در برابر خداوند جلوگیری میکند. فردی که به چند تکه کاغذ بیارزش یا چند قطعه جواهر بسنده میکند و وجود انسانی و روح بینهایت طلب خود را قانع میکند. موجودی که او را به اشرف مخلوقات میشناسند، حالا خودش را به چه چیزهایی سرگرم میکند که مبادا دیگری آن را به دست آورد یا از دستش برود. در حالی که این کالاها و ابزارها به کسی متعلق نیست. هر کس مدتی آن را استفاده کرده و در پایان عمرش آن را به دیگری تحویل داده است. باید گفت خودت را برای چیزی خرج کن که متعلق به تو باشد، برای تو باشد، برای تو بماند، تا ابد باشد! به راستی چه چیز برای ما میماند، ابدی و همیشگی میشود و کسی قادر به پس گرفتن آن از ما نیست؟ خواه ناخواه باید بگذاریم و برویم، پستها، مقامها و مرکبها.
چه خوب این روح حقیقتطلب را به چیزهایی، چون صداقت، مهربانی، پاکی، انسانیت بیاراییم، عبادت و بندگی و خدمت به خلق را توشه راه خود قرار بدهیم و مصداق مردمی نباشیم که سالها در عبادت و اطاعت پروردگارشان، شبهایشان را در تهجد و شب زندهداری به سر میبرند، اما هنگام دیدار با معشوق خود، پروردگارشان! وداع حق را با چند قطعه فلز یا سنگی گرانبها به حراج دنیا مینهند تا بلکه روح به تار تنیده خود را با آن سیراب کنند. فارغ از آنکه این تکه مرواریدها و یاقوتها متعلق به او نبوده و عمری برای خدایان قلابی سر بر سجده میگذاشته است. صد حیف که با کولهباری خالی در برابر دیدگان عالم حاضر میشود، در حالی که یک عمر خانههای مجلل و خودروی آنچنانی و سکه و دلار را ستایش میکرده است و حالا با دستی خالی و اندوختهای ازدسترفته، چگونه دار فانی را وداع میگوید؟ بد نیست قبل از ورود به جهان دیگر قدری خود را بازیابی کنیم تا شاید خود را از این ورشکستگی و خسران نجات دهیم و از جرگه والضالین و اسفل السافلین به اصحاب الیمین ترفیع پیدا کنیم. روحی که آسمان و زمین در بزرگیاش سر فرود میآوردند و کوه در مقابل ابهت و مردانگیاش در شب معراج فرو میریزد و فرشتگان در بدو تولدش به سجده میافتند و قالوا سبحانک را به ندای پروردگار سرمیدهند.ای انسان قدر خودت را بدان. آنقدر گرانی که فقط خدا توان خریدنت را دارد و چه زیبا آنجا که پروردگار میفرماید: قیمت بدنهای شما بهشت است و قیمت خودتان خودم.ای حبیب من خودت را به کم مفروش! تو را اشرفالعالمین آفریدهام.
بزرگان معصوم (ع) در کلامشان همیشه به خویشان، دوستان و اطرافیان تأکید میکردند که تقواپیشگی و انسانیت را اساس کار خود کنند. در کسب علم و معرفت حریص باشند و در کسب آن به کم قانع نباشند چراکه علم آدمی را بالا میبرد، اما در کسب مال دنیا حریص نباشند، چون آدمی را پایین میکشد، وابسته میکند و، چون مار در پوسته خود مانده، آنقدر در حلقه خود میپیچد تا با دست خودش، خود را به هلاکت میرساند. گرفتار زرق و برق دنیا نباشیم. اینگونه نباشیم که نسبت به علم راضی به اندک باشیم، اما در کسب مال دنیا حریص و پرطمع. زیرک آن که کاست و خورد و نبرد. دقیقاً مثل قانون بالن که برای پرواز کردن باید سبک باشد و هر چه که مانع بالا رفتن و پرواز آن میشود، باید آن را زمین بگذارد تا اوج بگیرد. روح ما هم همینگونه است. وقتی تعلق داشته باشد، وقتی وابسته باشد، نمیتواند پرواز کند و اوج بگیرد. بار سنگین انسان را زمینگیر میکند. زمین میزند. پس رها کن، بگذار برود چیزی را که تو را سالیان سال اسیر کرده است. زندگی کن ولی به آنچه رفتنی است وابسته نشو. زندگی کن ولی توشهای در مسیر خودت جمع کن تا کولهباری ارزشمند برای ادامه راه تا رسیدن به مقصد واقعی باشد. گوهر وجودمان را ارزان نفروشیم!