هشتم آبان سالروز شهادت محمدحسین فهمیده یکی از شهیرترین شهدای دفاع مقدس است. فهمیده زمانی شناخته شد که حضرت امام در سخنرانیشان از او به عنوان «رهبر ۱۲ ساله» یاد کردند. ماجرای شهادت حسین فهمیده در حالی که نارنجک به کمر بسته و خود را زیر تانک دشمن میاندازد، در کتابهای درسی نقل شده و به این ترتیب بچههای ایران زمین با ایثارگری او از دوران مدرسه آشنا میشوند. هشتم آبان سالروز شهادت محمدحسین فهمیده یکی از شهیرترین شهدای دفاع مقدس است. فهمیده زمانی شناخته شد که حضرت امام در سخنرانیشان از او به عنوان «رهبر ۱۲ ساله» یاد کردند. ماجرای شهادت حسین فهمیده در حالی که نارنجک به کمر بسته و خود را زیر تانک دشمن میاندازد، در کتابهای درسی نقل شده و به این ترتیب بچههای ایران زمین با ایثارگری او از دوران مدرسه آشنا میشوند.
شهید فهمیده سال ۴۶ در قم به دنیا آمد و حدود ۱۰ یا ۱۱ سال بعد به همراه خانواده به شهر کرج مهاجرت کردند. زمانی که او در قم بود، فعالیتهای انقلابی کمکم در این شهر زمزمه میشد و بعد از اینکه خانواده فهمیده به کرج رفتند، انقلاب به اوج خودش رسیده بود. به همین خاطر محمدحسین هم با ۱۱ سال سن، در فعالیتهای انقلابی به همراه برادرش داوود شرکت میکرد. داوود پنج سال از محمدحسین بزرگتر بود و سه سال بعد از او نیز به شهادت رسید.
از ویژگیهای رویدادهایی مثل انقلاب این است که آدمهای حاضر در آن خیلی زودتر از حد معمول رشد میکنند و بزرگتر میشوند. منظور فکر این آدمهاست نه قد و هیکلشان که همگی خوب میدانیم «غیرت» به قد و هیکل نیست! حسین فهمیده هم از بچههای نسل اول انقلاب و جنگ بود که به واسطه شرایط زمان، زودتر از چیزی که فکرش میرفت مرد شد.
زمانی که غائله کردستان شروع شد، او فقط ۱۲ سال داشت. غائله کردستان با مسئله جنگ تحمیلی فرق داشت. آنجا از اعزامهای سراسری خبری نبود و شاید اصلاً خیلی از مردم نواحی دورتر، چیز زیادی هم از وضعیت کردستان نمیدانستند. فقط آنهایی که دلشان برای کشور و انقلاب میتپید احساس وظیفه میکردند و غالباً با دوندگی و خودجوش، خودشان را به کردستان آشوبزده میرساندند. محمدحسین هم خیلی این در و آن در زد تا به کردستان برود. تازه وقتی رسید به خاطر سن و سال کمش او را گرفتند و به کرج بازگرداندند.
بار دیگر وقتی که جنگ شروع شد، خانواده فهمیده از روی حرفهای گاه و بیگاه محمدحسین فهمیدند که قصد دارد به جبهه برود. اوایل جنگ بود و یک نوع سردرگمی در میان مردم وجود داشت. یک بار اعلام میکردند هر کس میخواهد اعزام شود در فلان میدان حاضر شود و وقتی مردم تجمع میکردند، نه از اعزام خبری بود و نه کسی که پاسخ درست و حسابی به آدم بدهد! در چنین شرایطی هر کس دلش برای جبههها میتپید، داوطلبانه راهی میشد و خیلیها با وسایل عمومی یا شخصی و به صورت پراکنده یا گروهی به جبهههای جنگ تحمیلی میرفتند.
شهید فهمیده هم شخصاً اقدام کرد و بدون اینکه به خانوادهاش اطلاع بدهد، خودش را به شهرهای جنوبی کشور رساند. آنجا سعی کرد خودش را در قالب یک گروه یا دسته جا بدهد و به خط مقدم برود، اما به خاطر سن کم، کسی مسئولیتش را برعهده نمیگرفت. عاقبت فرمانده یکی از همین گروهها با اصرار حسین قبول کرد او را به خرمشهر ببرد.
محمدحسین یکبار در خرمشهر به همراه دوستش محمد شمس مجروح شد. به بیمارستان رفت و قبل از آنکه کاملاً خوب شود دوباره به منطقه برگشت. اینبار هم با اصرار، فرمانده را مجاب کرد که به او اجازه بدهد به خط مقدم برگردد، اما اینبار شرایط خرمشهر وخیمتر از قبل شده بود. طبق آنچه به صورت رسمی اعلام شده است خرمشهر در چهارم آبان ۱۳۵۹ سقوط کرد، اما گویا هنوز مقاومتهای پراکندهای در مناطق محاصره شده وجود داشت. از این رو چهار روز بعد در هشتم آبان، محمدحسین و دوستش حسین شمس که به شدت مجروح شده بود، با تانکهای دشمن روبهرو شدند. فهمیده سعی کرد شمس را به مناطق دور از درگیری برساند و سپس خودش به مصاف تانکهای دشمن رفت و در همین مصاف رودررو به شهادت رسید.