این روزها بچه دارشدن دیگر چندان بدیهی و بی تردید به نظر نمیآید. عدهای آن را نوعی بیگاری و زحمت نابجا میدانند، حال آنکه برخی در فرزند آینده شان به دنبال عشقی نامشروط میگردند. افراد واقعاً چه مراحلی را میگذرانند تا تصمیم به بچه دارشدن بگیرند؟ این روزها بچه دارشدن دیگر چندان بدیهی و بی تردید به نظر نمیآید. عدهای آن را نوعی بیگاری و زحمت نابجا میدانند، حال آنکه برخی در فرزند آینده شان به دنبال عشقی نامشروط میگردند. افراد واقعاً چه مراحلی را میگذرانند تا تصمیم به بچه دارشدن بگیرند؟
ایزابل کالیوا و شوهرش فرانک هیچ وقت به طور جدی خود را در معرض بچه دارشدن قرار نمیدادند و سن باروری کالیوا به سرعت سپری میشد. فرانک همیشه میگفت دلش چندین بچه میخواهد. کالیوای سی ویکی دوساله، اما یک یا نهایتاً دو بچه را کافی میدانست، البته در همین هم مردد بود. زندگی خوبی با هم داشتند و کلی وقت فراغت که در آن میتوانستند به پرتغال، پاریس و هاوایی سفر کنند.
کالیوا اخیراً طی گفتوگویی که با او داشتم، گفت: «جذابیت بچه داری را آن طور که دوستانم تعریف میکردند حس نمیکردم. با خودم میاندیشیدم شاید من برای این کار ساخته نشده ام. شاید بهتر باشد تا آخر عمر فقط خودم و شوهرم باشیم.» گاهی فکر میکرد شاید این بی علاقگی اش به بچه داری مایه نگرانی باشد. مسئله بچه دار شدن یا نشدن موضوعی است که در تمام دوران بزرگسالی ام ذهنم را به خود درگیر کرده بود. یک دلیل این امر آن است که واکنش ناخودآگاهم به فکر بچه داری این است که میگویم «نه، تو رو خدا!»
تفاوت سنی من و برادر کوچکترم خیلی زیاد بود و خیلی اوقات در تعطیلات و دورههایی که مدرسه نمیرفتم، نگهداری از او را به من میسپردند.
برادرم پیش دبستانی میرفت و بچه خوش رفتاری بود. حرف «ل» را مثل «و» تلفظ میکرد و پتویی را مانند شنل بتمن روی دوشش میگذاشت. به بیان دیگر، او تجسم یک «بچه نازنین» بود. بااین حال، برایم عجیب سخت بود که او را سرگرم کنم. مثلاً هیچ بویی از آن شوخ طبعی و دلقک بازیای نبرده ام که برای جماعت زیر پنج سال جذابیت دارد. نمیدانستم چطور به فعالیتهای حوصله سربری همچون رنگ آمیزی یا آشپزی بچگانه رنگ وبوی هیجان بدهم. نهایتاً کارمان به آنجا میرسید که تلویزیون میدیدیم، آن هم جداگانه. چنان در این کار بی استعداد بودم که یک سال که کار تابستانه بایگانی در ادارهای به من پیشنهاد شد، از این فرصت استقبال کردم.
مشکل اینجاست که یک پرسش برایم بی پاسخ مانده است: آیا دلیل این احساسم این است که نوجوانهای ۱۴ ساله نباید مسئول پرستاری تمام وقت از بچه شوند؟ یا واقعاً آدم این کار نیستم؟ این هم که بچهای بیاوریم تا جواب این سؤال را بیابم واقعاً ریسک بزرگی است.
پاییز سال گذشته، در وبلاگ خوانندگانمان سؤالی مطرح کردم: «چرا تصمیم به بچه دارشدن گرفتید؟» پاسخهای زیادی از مخاطبان رسید. من و همکارم، رزا اینوسنسیو اسمیت، ایمیلهای ۴۲ نفر از خوانندگان را جمع آوری و تحلیل کردیم و آنچه دستگیرمان شد این بود که آنها به دو دسته برابر بین طرفداران بچه دارشدن و نشدن تقسیم میشوند.
مادری به نام مری نوشته بود: «افرادی که هیچ وقت بچه نداشته اند واقعاً انگار درباره اتفاقات عادی افراد بچه دار شلوغش میکنند: چیزهایی مثل کمی شلختگی... یا خردههای غذا روی اثاث خانه. کمی ملایمت در کارهای روزانه چیز بدی نیست. بچهها این ملایمت را با خود به ارمغان میآورند.»
اکثر زنان امریکایی (بر اساس پژوهش سارا هیفورد، جامعه شناس دانشگاه ایالتی اوهایو، این رقم برابر با ۶۷ درصد است) از نوجوانی تصمیم به بچه داشتن میگیرند و کمابیش به همان تصمیم پایبند میمانند. گروهی دیگر که تعدادشان کمتر است، ابتدا سه بچه یا بیشتر میخواهند و نهایتاً هم تعداد فرزندانشان از میانگین دو فرزند بیشتر میشود. یک گروه دیگر هم هستند که ابتدا دو بچه میخواهند، ولی نتیجه کمتر از این میشود. افرادی مثل من، به لحاظ آماری اقلیت هستند و فقط چهار درصد از جمعیت را تشکیل میدهند: اول بچه میخواهیم... دقیق نمیدانم! مثلاً شاید یکی! انتظاراتمان با افزایش سن کاهش مییابد و به قول هیفورد، «با رسیدن به ۳۰ سالگی این زنان دیگر فکر بچه دارشدن را از سر به در میکنند.»
رشد بی فرزندی از دهه ۱۹۷۰ تا حدود سال ۲۰۰۵ شیب تندی داشت (هرچند از ۲۰۰۵ به این سو رو به کاهش بوده) و هیفورد دریافت که کاهش آمار ازدواج مهمترین عامل این افزایش است. به گفته او، ازدواج میتواند نظر افراد را درباره بچه داری تغییر دهد. از نظر بعضی ها، «ازدواج یعنی بچه داری. من وارد زندگی متأهلی شده ام و چیزهای دیگری را هم که ملازم آن است میپذیرم.»
امروزه حدود ۱۵ درصد از زنان هرگز بچه دار نمیشوند، اما اکثر ما در ابتدا دودلیم. چه چیزی آنها را مخالف فرزندپروری میکند؟ پاسخ پژوهش روشن است: آزادی. اکثر بی فرزندان خودخواسته عمدتاً یا آزادی از مسئولیتهای فرزندپروری (بر اساس فراتحلیلی در سال ۱۹۸۷) یا آزادی برای سفر (بر اساس کتابی در سال ۱۹۹۵) را دلیل تصمیمشان ذکر میکنند. پژوهشی در سال ۲۰۱۴، که مبتنی بر مصاحبههای طولانی با زنان بی فرزند خودخواسته بود، دریافت «آنها غالباً بر مزایای آزادی و استقلال خود متمرکز بودند.» زنان خواهان سبک زندگی «بزن بریم» بودند تا بتوانند سفر کنند، با خانواده و دوستان «بپلکند» و چیزهای جدید بیاموزند. دلایلی که اشاره میکردند شامل کسب مدارک عالی دانشگاهی، تمرکز بر کار و حفظ دیگر آزادیهای مخصوص بزرگسالان بود.
بسیاری از خوانندگانمان نگران بودند که آمادگی ذهنی و احساسی را برای فرزندپروری نداشته باشند. برخی احساس میکردند که اضطرابها یا مقاطع افسردگی شان با خوشی کودکان ناسازگار است. بعضی دیگر نمیخواستند مشکلات روانی جدی خود، همچون اختلال دوقطبی را به نسل بعد منتقل کنند.
کسانی که دوران کودکی بدی داشته اند کمتر مشتاقند شاهد تکرار آن باشند، حتی غیرمستقیم. کتابی دانشگاهی در سال ۱۹۹۹ درباره مردان بی فرزند خودخواسته میگوید کسانی که پدری بی احساس یا بدرفتار داشته اند علاقه کمتری به پدرشدن دارند. اگر تصویری در ذهنتان نداشته باشید تا آن را مبنای کار قرار دهید، سخت میتوان کودکی شادی برای فرد دیگری رقم زد. یکی از زنان به نام فارا برای ما نوشته بود: «من در کودکی چندان شاد نبودم و یادآوری آن دوران به ندرت برایم لذتی به ارمغان میآورد.»
البته عکس این قضیه هم صادق است: چه جبران مافاتی بهتر از اینکه در مقایسه با والدین خودتان، پدر یا مادر بهتری برای فرزندتان باشید؟ برندون که دو بچه دارد، نوشته بود: «تا حالا شده با خودتان فکر کنید کاش چیزی در گذشته عوض میشد تا حال و اوضاع الانتان بهتر باشد؟ حالا فرصتش برایتان پیش آمده تا هر خیری را که دلتان میخواهد به صحنه بیاورید و بدیها را پاک کنید.»
جامعه همچنان افرادی (به خصوص زنانی) که بی فرزندی را برمی گزینند، قضاوت میکند. حتی پژوهشهای اخیر هم نشان میدهد که افراد بی فرزند خودخواسته وجهه منفی تری به نسبت افراد بچه دار (یا کسانی که دست کم تصمیم دارند بچه دار شوند) دارند. زنی به نام ویرجینیا نوشته بود: «به دلم برات شده بود که اگر بچه نداشته باشم، شاید تا آخر عمر معطل خودم باشم. حدس میزدم که به خوداندیشیدن برای چندین سال پیاپی واقعاً ملال آور باشد.»
کالیوا احساسش را به همان حسی تشبیه میکند که مردم را به دو ماراتن میانگیزاند، یعنی تمنای اینکه یک بار برای همیشه بدانیم «کاری بزرگ و واقعاً عالی انجام داده ایم.» او با خود تصمیمی قاطع گرفت: «باید کاری کنم که از خودم بزرگتر و فراتر باشد. باید از کسی دیگر مراقبت کنم و کاملاً از خودگذشته باشم.»
*نقل و تلخیص از وب سایت ترجمان
نوشته: اُلگا کازان/ ترجمه: علیرضا شفیعینسب/ مرجع: آتلانتیک