یادگیری زبان انگلیسی به ضرورتی برای جامعه علمی و نخبگانی تبدیل شدهاست، به گونهای که ندانستن آن، تقریباً به هیچ دانشمندی اجازه حضور مؤثر در عرصههای علمی بینالمللی را نمیدهد؛ زمان تقریباً قابلتوجهی از عمر افراد از هر قشری به یادگیری آن اختصاص مییابد. پیچیدگی قضیه از آنجا آغاز میشود که زبان اصلاً علم نیست، بلکه یک مهارت است! معمولاً برای یادگیری مهارتها زمان زیادی صرف نمیشود، اما شش سال قبل از دیپلم و سالهای مختلفی در دانشگاه هم اگر برای یادگیری زبان انگلیسی وقت گذاشته شود باز هم نتیجه آن تسلط بر زبان نیست و این نیاز معمولاً افراد ناامید از سیستم آموزشی آموزش و پرورش را راهی زبانکدهها و مراکز خصوصی میکند.
با توجه به اینکه آن را از مهمترین مهارتهای بشری میدانند، بسیار بعید است نگاه قدرتهای سلطهگر از مسئله زبان و آموزش غافل ماندهباشد و برای آن برنامهریزیهای اساسی نکرده باشند. برخی زبانشناسان «فرهنگ» را مهارت پنجم زبان در کنار چهار مهارت زبانی (یعنی نوشتن، خواندن، شنیدن و گفتن) مینامند و برخی معتقدند هر چه به ذهن وارد میشود از طریق زبان ورود مییابد و خروج مطالب از ذهن هم بدون وجود کلمات و مفاهیم مرتبط با آن، غیر ممکن است.
نگاهی اجمالی به موضوعات غالباً مشترک در زبانکدهها ما را با تمرین روی مکالماتی که بین دو دوست دختر و پسر در پارک، رستوران، دیسکو، سینما و ... برای علاقهمندی به نوع موسیقی، رنگ مورد علاقه، هنرپیشه محبوب، غذای مورد علاقه و خلاصه موضوعاتی که جملگی مبتذل یا بیاهمیت است مواجه میکند. عجیب آنکه غالب کتب آموزش زبان بهرغم تفاوت در رنگها و شکلها، در تدریس این موضوعات با هم اشتراک دارند، کافیاست نگاهی به فهرست مطالب (Table of Content) بیندازید تا ببینید قرار است چه بر سر زبانآموز که غالباً کم سن و سال هم هست بیاید!
آیا اصلاً موسیقی (آن هم از انواع غربی و احتمالاً نامطلوب) و هنرپیشه (که ممکن است یک هنرپیشه خارجی فیلمهای مستهجن بودهباشد) و دیسکو و امثالهم جایگاهی در زندگی فرزند ما داشتهاست که حالا با ورود به زبانکدههای بیشتر مختلط، وی مجبور میشود برای این سری موضوعات پروندهای مجزا در زندگیاش باز کند و مثلاً به موسیقی مورد علاقه خود بیندیشد؟ آیا برای یک ایرانی نوعی که قرار است برای قراردادی تجاری، کنفرانسی علمی یا مثلاً سفری تفریحی به کشورهای انگلیسی زبان سفر کند، مهم است که فلان خارجی از کدام موسیقی خوشش میآید، تا آنجا که بهترین سنین فراگیری فرزندان یا خودش را مصروف یادگیری نحوه تبادل این نوع سؤالات کند؟!
برای پاشیدن نمک بیشتر روی زخم، سؤالات بهتر و موجهتری که در زبانکدهها مورد ممارست واقع میشود باید پرسید. در قاطبه زبانکدهها سؤالات از این دست است که اهل کجایید و سنتان چقدر است و شغل شما چیست. اندیشیدهایم که چه اهمیتی دارد مثلاً تکتک ۷۵ میلیون جمعیت ایران اهل کجا هستند و چند سال سن دارند که اینها مقدمه زبانآموزی باشد؟ و بعد از بیش از ۸ میلیارد جمعیت جهان همین سؤالات را هم بپرسیم؟ وقتی پرسش چنین سؤالاتی از هموطنانمان معمولاً اتفاق نمیافتد و اگر هم بیفتد مشکلات علمی را حل نخواهد کرد و اگر در زبان مادریمان این مسئله جایگاهی ندارد، عمری را صرف یادگیری چگونگی طرح چنین سؤالاتی کردن از خارجیها به چه کار خواهد آمد؟
این مثالها شاید خواننده را به تلنگری مهمان کند تا بیندیشد که شاید زبانشناسانی که در سالهای اخیر موضوعات انتقادی زبان را مطرح کردهاند، سخن صحیحی میگویند که از زبان همانقدر به ما میآموزند که اگر در یکی از کشورهای سلطهگر از ما به دادگاهی شکایت بشود، حتماً در دادگاه محکوم شویم ولو اینکه مطلقاً ما محق بوده باشیم، چراکه زبان دفاع از خود را به ما یاد ندادهاند، بلکه فقط به ما آنقدر قدرت دادهاند که بتوانیم بپرسیم از چه موسیقیای خوشتان میآید! خلاصه آنکه به نظر میرسد این نوع کلاسهای زبان در حالات مناسب آموزشی خود، قدرت تربیت افراد خوشگذران را دارند نه تربیت قشر دانشگاهی و مؤثر.
نکته دیگر آنکه بر گزینش تخصصی معلمین در زبانکدهها تقریباً نظارتی نیست. آیا تحصیلنکردهها یا تحصیلکردهها در رشتههای غیر زبانی میتوانند زبان را آموزش هم بدهند؟ پس چرا در داخل کشور باید یک فرد بومی ایران (نیتیو) ابتدا در رقابتی بسیار سخت به دانشگاه فرهنگیان وارد شود، چهار سال دبیری ادبیات فارسی بخواند و سپس به آموزش آن در مدارس مشغول شود؟ البته هیچگاه تسلط این اساتید بسیار فراوان زبانکدهها به یک بومی (نیتیو) نمیرسد. به فرض هم که فرد دارای تحصیلات در رشته زبان بوده باشد، آیا افرادی که تحصیلاتشان در گرایش زبانشناسی است و دروسشان به زبان فارسی ارائه میشود میتوانند یادگیری زبان انگلیسی را تدریس کنند؟ گرایش مترجمی که صرفاً به کار ترجمه و شناخت ساختار زبان فارسی و انگلیسی و مکاتب ترجمه میپردازد، چطور؟ ادبیات انگلیسی که دانشجویانش از ترم دوم شروع به خواندن شعر و نثر انگلیسی میکنند آیا صرفاً با دو ترم کار روی مکالمه در دانشگاه و سپس خواندن آثار ادبی، آن توانمندی را به دست آوردهاند؟ بنابراین مطمئنترین راه برای تدریس بهرهگیری از آن دسته از دانشآموختگانی است که در گرایش آموزش زبان تحصیل میکنند و سایر گرایشها باید به تخصص خود که همانا ترجمه، نقد ادبی، یا نظریهپردازی در مورد زبان است، بپردازند نه به تدریس در زبانکدهها. شاید راز این همه وقت و انرژی و هزینه گذاشتن روی زبان و نرسیدن به نتایج مطلوب در بیتوجهی به همین چند نکته ساده بوده باشد.
* عضو هیئت علمی دانشگاه