سرویس سبک زندگی جوان آنلاین: انسانها خودخواه هستند یا اهل همکاری؟ در ۱۹۵۱ یک معلم انگلیسی، ویلیام گلدینگ، رمانی جریانساز نوشت. ماجرای رمان در جزیرهای متروکه میگذرد. یک هواپیما سقوط کرده است و بازماندگانش چند بچه مدرسهای هستند. بچهها تلاش میکنند زنده بمانند. پس از مدتی وقتی بچهها را پیدا میکنند جزیره ویران شده است و سه نفر از بچهها مُردهاند. گلدینگ توانایی استادانهای در ترسیم تیرهترین اعماق طینت انسان را داشت و رمانش به نمادی از خودخواهی انسان تبدیل شد، اما وقتی در سال ۱۹۶۵ و در دنیای واقعی چند پسربچه واقعاً در جزیرهای متروکه گیر افتادند ماجرا جور دیگری پیش رفت.
آنچه میخوانید نوشته «روتخر برگمان» است که در وبسایت گاردین منتشر شده است. وبسایت ترجمان نیز نوشته وی را با ترجمه محمد معماریان منتشر کرده است. خلاصه مطلب در ادامه میآید.
قرنهاست این ایده در فرهنگ غربی رسوخ کرده است که انسانها موجوداتی خودخواه هستند، اما طی ۲۰ سال گذشته، اتفاق خارقالعادهای رخ داده است. دانشمندان در سراسر دنیا سراغ دیدگاه امیدوارانهتری به نوع بشر رفتهاند. این تحول هنوز چنان نوپاست که محققان حوزههای مختلف گاهی حتی با پژوهشهای همدیگر آشنا نیستند.
وقتی نگارش کتابی درباره این دیدگاه امیدوارانهتر را آغاز کردم، میدانستم یک داستان است که باید به آن بپردازم. آن ماجرا در جزیرهای متروکه در میانه اقیانوس آرام رخ میدهد. یک هواپیما سقوط کرده است. بازماندگانش چند بچهمدرسهای بریتانیایی هستند که باورشان نمیشود چنین خوشاقبال بودهاند. تا کیلومترها چیزی جز ساحل و صدف و آب نیست. چیزی نمیگذرد که صورتهایشان را رنگآمیزی میکنند. لباسهایشان را درمیآورند؛ و میلهایی در وجودشان شعله میکشد که تاب مقاومت در برابرشان را ندارند: نشگونگرفتن، لگدزدن، گازگرفتن.
بالاخره یک افسر نیروی دریایی بریتانیا به ساحل میآید، اما آنهنگام از جزیره چیزی جز یک ویرانکده آتشگرفته باقی نمانده است. سه نفر از بچهها مردهاند. افسر میگوید: «گمان میکردم یک دسته پسربچه بریتانیایی، نمایشی بهتر از این راه بیندازند.» رالف تا این را میشنود، میزند زیر گریه. میخوانیم که: «رالف به حال پایان معصومیت و تیرگی قلب بشر، زار میزد.»
این داستان هرگز رخ نداده است. یک معلم انگلیسی به اسم ویلیام گلدینگ این داستان را در سال ۱۹۵۱ نوشت. من اولینبار در ایام نوجوانی سالار مگسها را خواندم. یادم است که احساس میکردم سرخورده شدهام، اما حتی لحظهای هم به نگاه گلدینگ به طبیعت بشر شک نکردم. آن شک ماند تا سالها بعد که مشغول کند و کاو در زندگی مؤلف رمان شدم. آنجا بود که فهمیدم چقدر ناشاد بوده است: یک آدم الکلی، مستعد افسردگی، مردی که بچههایش را کتک میزد. گلدینگ اعتراف کرده بود: «من همیشه نازیها را درک میکردهام، چون خودم هم طبیعتاً از آن جنسم.» و «تا حدی از سر همین خودشناسی» بود که او سالار مگسها را نوشت.
برایم سؤالی پیش آمد: آیا واقعاً کسی مطالعه کرده است که اگر چند بچه در دنیای ما یکه و تنها در جزیرهای متروکه باشند، چه میکنند؟ مقالهای پیرامون این موضوع نوشتم که در آن سالار مگسها را با دریافتهای علمی مدرن مقایسه کردم و نتیجه گرفتم بچهها محتملاً رفتاری بسیار متفاوت خواهند داشت. یک روز که در بایگانی یک روزنامه میگشتم. یکی از تیترهای روزنامه استرالیایی «ایج» در روز ۶ اکتبر ۱۹۶۶ چشمم را گرفت: «نمایش کشتیشکستگانِ تونگا در روز یکشنبه.» آن گزارش درباره شش پسربچه بود که در جزیره کوچکی در جنوب تونگا (که مجمعالجزایری در اقیانوس آرام است) پیدا شده بودند. آن پسربچهها پس از یک سال گرفتار بودن در جزیره آتا بهدست یک ناخدای استرالیایی نجات یافتند. مهمتر از همه، سرنخی بود که داشتم: «ناخدا پیتر وارنر»
پیتر پسر کوچک آرتور وارنر بود که روزی روزگاری ثروتمندترین و قدرتمندترین مرد استرالیا بود. در ۱۷ سالگی، به دل دریا زد تا ماجراجویی کند و چند سال مشغول دریانوردی بود. پنج سال بعد به خانه برگشت. عشق دریا دست از سرش برنمیداشت. هر وقت که میشد به تاسمانی میرفت. قایق ماهیگیریاش را آنجا گذاشته بود. همین قایق بود که در زمستان ۱۹۶۶ او را به تونگا کشاند. در راه برگشت به خانه بود که به مسیر دیگری زد و آنهنگام بود که آنجا به چشمش خورد؛ یک جزیره کوچک در دریای لاجوردی به اسم آتا.
پیتر متوجه یک چیز عجیب شد. از دوربین دوچشمی خود، تکههایی زمین سوخته روی صخرههای سرسبز دید. بعد یک پسر دید. برهنه. موهایش تا روی شانههایش رسیده بود. این مخلوق وحشی از لبه صخرهها داخل آب پرید. ناگهان سروکله چند پسر دیگر پیدا شد که از ته دل جیغ میکشیدند. طولی نکشید که اولین بچه به قایق رسید. او با انگلیسی فصیح ضجه زد: «اسم من استفن است. شش نفریم و به حساب و کتاب ما، ۱۵ ماه است که اینجاییم.» پسرها وقتی سوار شدند، گفتند دانشآموزان یک مدرسه شبانهروزی در نوکوآلوفا، پایتخت تونگا، هستند. آنها که از غذاهای مدرسه دلزده شده بودند، یک روز تصمیم میگیرند با قایق ماهیگیری به دریا بروند، اما گرفتار طوفان میشوند.
طی چند ماه بعد از آن دیدار، سعی کردم اتفاقات جزیره آتا را با حداکثر دقت ممکن بازسازی کنم. حافظه پیتر هم از قضا عالی بود. داستان واقعی سالار مگسها در ژوئن ۱۹۶۵ آغاز شد. قهرمانانش شش پسربچه بودند. همگی شاگردان یک مدرسه شبانهروزی کاتولیک سختگیر در نوکوآلوفا. بزرگترینشان ۱۶ ساله بود و کوچکترینشان ۱۳ ساله و یک اشتراک مهم داشتند: ذرهای دل و دماغ برایشان نمانده بود. پس نقشه فرار ریختند: به فیجی در حدود ۸۰۰ کیلومتری آنجا، یا حتی آنقدر بروند که به نیوزیلند برسند. تصمیم گرفتند یک قایق «قرض» بگیرند. دو بسته موز، چند نارگیل و یک چراغ گازی کوچک همه تجهیزاتشان بود. به ذهن هیچکدامشان نرسید که نقشهای بردارند، چه رسد به قطبنما.
غروب آن روز هیچکس متوجه نشد که قایق کوچکی از بندر رفت. چند ساعت بعد، امواج آب که به سرشان میکوبید از خواب بیدارشان کرد. مانو برایم گفت: «ما هشت روز روی آب سرگردان بودیم. بدون غذا. بدون آب». پسربچهها سعی کردند ماهی بگیرند. همچنین توانستند قدری آب باران در پوسته خالی نارگیلها جمع کنند و یکسان بین خودشان تقسیم کنند؛ هرکدام صبح یک جرعه و شب یک جرعه آب مینوشید. ناخدا وارنر در خاطراتش نوشته است: «وقتی به آنجا رسیدیم، پسربچهها یک مزرعه اشتراکی کوچک ساخته بودند، با باغچه غذا، تنه توخالیشده درختها برای ذخیره آب باران، یک زورخانه با وزنههای عجیبغریب، یک زمین بدمینتون، قفس مرغها و آتش دائمی، همگی حاصل کار دست آنها، یک تیغ چاقوی کهنه کند و البته عزم فراوان.» پسربچههای داستان سالار مگسها سر آتش جنگ و دعوا میکردند، اما در نسخه واقعی ماجرا پسربچهها مراقب آتش بودند که هرگز خاموش نشود، آن هم بیش از یکسال.
بچهها توافق کردند که در تیمهای دونفره کار کنند و نوبتبندی دقیقی برای باغچه، آشپزخانه و نگهبانی طرح کردند. روزهایشان با سرود و نیایش آغاز میشد و خاتمه مییافت. کولو با تختهپارهای که روی آب دید، نصف پوسته یک نارگیل و شش سیم فولادی که از قایق شکستهشان درآوردند، چیزی شبیه گیتار درست کرد و با آن موسیقی میزد تا به جمع روحیه بدهد. آن جمع هم محتاج روحیه بود. تغذیهشان در ابتدا ماهی و نارگیل و مرغان اهلی بود. تخم مرغان دریایی را هم میخوردند.
ماجرای پسربچههای آتا گمنام مانده است، اما خیلیها کتاب گلدینگ را خواندهاند. وقتش رسیده که داستانی متفاوت را تعریف کنیم. قصه واقعی سالار مگسها حکایت رفاقت و وفاداری است؛ حکایت اینکه اگر به همدیگر تکیه کنیم، چقدر قویتر میشویم. پس از اینکه همسرم از پیتر عکس گرفت، پیتر سراغ یک کشو رفت، قدری در آن کندوکاو کرد و بعد یک دسته سنگین از اوراق کاغذ در دستم گذاشت. گفت آنها خاطرات اوست که برای بچهها و نوههایش نوشته است. به صفحه اولش نگاهی انداختم. اینطور شروع میشد: «زندگی چیزهای زیادی به من آموخته است، از جمله این درس که باید همیشه دنبال نکات خوب و مثبت مردم بگردی.»