
سيده عذرا موسوي در همين سال از سوي بنگاه انتشاراتي «کيپن هويراوند ويچ» کِلن –که از آن پس ناشر بُل باقي ماند- به صورت کتاب انتشار يافت و اگر چه شمارگان بالايي نداشت اما استقبال خوانندگان از آن زياد بود. در همان سال شمارگان اين اثر با چاپ دوم به هفت هزار جلد رسيد. بل در زمان انتشار«و حتي يك كلمه هم نگفت» 36 سال داشت و چند کتاب از او به چاپ رسيده بود. نويسندهاي که از تجربه جنگ خاطرات دردناکي ارائه ميداد. داستان از بعدازظهر روز شنبه، يک روز قبل از تعطيلات آخر هفته آغاز ميشود. فِرد کارمند تلفنخانه دبيرخانه کليساها حقوق يک ماهه خود را داخل پاکت نامه گذاشته و آن را از طريق يکي از دوستانش به دست همسرش ميرساند. او مدت دو ماه است که خانه و خانوادهاش را ترک کردهاست. فقر و تنگدستي و فشارهاي ناشي از آن باعث تمام مشکلات است و او نميتواند صداي آواز خواندن و سروصداي بچههايش کلمنس - پسر بچه سيزده ساله- و کارلا - دخترک يازده ساله اش- را بعد از بازگشت از کار تحمل کند. او که هيچگاه نتوانسته کتک خوردن انساني را بپذيرد خود آنچنان به تنبيه فرزندانش روي ميآورد که ناچار براي فرار از اين مشکل خانه را ترک ميکند. صبح تلفنچي اداره است و عصرها به تدريس خصوصي ميپردازد، ولي با اين حال مشکلات همچنان باقي است. مرد سرگردان هربار از شغلي به شغل ديگر پناه ميآورد. آنها خانه کوچک و دنجشان را در زمان جنگ از دست دادهاند. حالا کميسيون مسکن به دليل مشروبخواري فِرد از دادن خانه در حومه شهر به آنها خودداري ميکند و خانم فرانکه همسايه پير که رئيس انجمن زنان کاتوليک کليسا است در گرفتن اين تصميم نقش بسزايي دارد. بنابراين فِرد مجبور است به همراه همسرش کته و سه فرزندش در يک اتاق بسر برند. او که جايي براي خلوت کردن با همسرش در خانه ندارد، يکشنبهها به راه ميافتد تا پولي از دوستي قرض کند و اتاقي در يک مسافرخانه پيدا کند تا شبي را با همسرش بگذراند. کته مادري مهربان و فداکار تمام بار زندگي را به دوش کشيده و خود را موظف به تحمل تمام سختيها ميداند. او از اينکه مجبور است تا فرزندانش را به جواني بسپارد و خانه را ترک کند، و از اينکه بايد همسرش را در بيرون خانه ملاقات کند احساس نارضايتي ميکند، ولي با اين حال فِرد و کته عاشقانه يکديگر را دوست دارند. فِرد همه چيز را براي گذراندن ساعاتي خوش فراهم ميکند. کته متوجه شده است بايد منتظر فرزند چهارم باشند و اين را با همسرش در ميان ميگذارد. فِرد تصميم گرفته است تا به خانه بازگردد. ولي کته ميگويد اگر ميخواهي بازگردي و همان اتفاقات و کتک کاريها تکرار شود بهتر است برنگردي و با تمام عشق و علاقه بهتر است از هم جدا شويم. فِرد در تصميمگيري مردد و بلاتکليف است. ميتوان «و حتي يک کلمه هم نگفت» را يک داستان بلند ناميد تا يک رمان. داستاني که از سيزده فصل تشکيل شدهاست. فصلها يک در ميان به زن و مرد - فِرد و کته- اختصاص دارد. داستان با فِرد شروع و با او خاتمه مييابد. داستان ساختاري خطي داشته و با نثري روان خواننده را تا انتها به دنبال خود ميکشد. زاويهديد، منراوي است. خواننده لحظاتي با مرد همراه است و گذران همان دقايق را در فصل بعد از زبان زن ميشنود. در واقع انتخاب زاويه ديد و اين نوع فصلبندي در جذابيت داستان نقش بسزايي دارد، اما نزديک بودن شخصيت زن و مرد از لحاظ ساختاري، نگاه و زبان و شايد نوشتار نويسنده و حتي مترجم باعث شده است تا خواننده در جاهايي سر در گم شود و شخصيت را گم کند که الان راوي کيست. براي رفع اين مشکل بايد به چند صفحه قبل برگشت تا راوي را به ياد آورد. هرچند تفاوتهايي در شخصيت زن و مرد وجود دارد. مرد از همه چيز مأيوس و نااميد است و تمام تعهدات خود در مقابل خانوادهاش را درکسب درآمد خلاصه کرده است. درحالي که زن با نگاهي ترسآلود و وحشتزده به همه چيز و همه کس حتي آينده، احساس ميکند که بايد بار زندگي را به دوش بکشد. براي او آرام بودن بچهها، به مدرسه رفتن مطيعانهشان و دقت در انجام تکاليف مدرسه نيز وحشتزا و ترسآور است. داستان سالهاي پس از جنگ را به تصوير ميکشد و فضاي کلي داستان، فضاي ترس و نااميدي، سرخوردگي و ويرانههاي جنگ است. با وجود شادي کمرمقي که در داستان وجود دارد؛ جشنهايي که گرفته شده، لباسهاي رنگارنگي که مردم پوشيدهاند، چرخوفلک، شيريني، آبنبات، بچههايي که در حال بازي در جشن هستند، ولي باز هم آن فضاي سياه همچنان حاکم است. براي زن و مرد که راوي داستانند و از جنگ ضربه خوردهاند، نقطه اميدي وجود ندارد. در نگاه اول خودم را شناختم: زير کلاه بِرِه رنگ و رو رفته، چهره لاغر و خاکستري رنگي را ديدم که شبيه صورت فروشندههاي دوره گرد بود. (ص 14)اين نه تنها تصوير فِرد بلکه تصوير غالب آدمهاي داستان است. چهرههاي لاغر، صورتهاي رنگپريده، چشماني بيحال و لباسهايي مندرس. نويسنده بيشتر به پرداخت فضا و مکان پرداخته تا شخصيتها و توضيحي مختصر و يکدست را در مورد آنها کافي دانسته است. اين شخصيتپردازي گاهي چنان کمرنگ ميشود که مثلاً از فرزند سوم خانواده به نام «کوچولو» ياد ميشود و جز در دو مورد و تنها با دقت خواننده متوجه ميشويم که نام کودک «فرانتس» است. گرچه ميتوان توجيه کرد که چون داستان به بررسي رابطه زن و شوهر و اجتماعي که در آن زندگي ميکنند ميپردازد، بنابراين نيازي به پرداخت شخصيتهاي فرعي نيست. که البته به نظر من تا اين حد کمرنگ بودن قابل قبول نيست. با اينکه داستان سرراست و بدون پيچيدگي خاصي است اما انتهاي آن مبهم و گيجکننده است. خواننده نميتواند تصميم واضحي راجع به فِرد و کته و رابطه آنها در آينده بگيرد. مرد از تصميمش راجع به برگشتن به خانه صحبت ميکند و به همسرش ميگويد برميگردم چون تو و بچهها را دوست دارم و همسرش اصرار ميکند که اگر قرار است برگردي و همان اتفاقات سابق بيفتد، بهتر است برنگردي و از هم جدا شويم. کته از فرد ميپرسد که چه کساني تا به حال توانستهاند قلب تو را به لرزه درآورند؟ فرد ميگويد خيليها بودهاند که توانستهاند قلب مرا تکان دهند. پيرزنها، بچهها، زنهاي جوان و حتي مردهايي هم بودهاند اما تو توانستي قلب مرا زيرورو کني. زن نيز تمام عشقي را که به همسرش دارد اعتراف ميکند ولي ترجيح ميدهد به خاطر اينکه بچهها از اين زندگي ضربهاي نخورند، از او جدا شود. مرد فرداي تعطيلات در خيابان زني را ميبيند که قلبش را تکان ميدهد و بعد متوجه ميشود اين زن همسرش است که او را در نگاه اول نشناختهاست. به نظر اين نقطه شروعي دوباره است. دوباره کسي پيدا شده که قلب مرد را بلرزاند. ولي وقتي همسرش مقابل ويترين مغازه پالتوهاي مردانه مکثي ميکند و سپس داخل ميشود، مرد گيج و سردرگم به اداره باز ميگردد. «پشت صورت تميز زرگه همه چيز را ديدم: کته را ديدم، همسرم را، صداي کسي را شنيدم که داد ميزد: پالتو؟ دوباره کته را ديدم، تمام خيابان گرونه را، کت کهنه قهوهاي رنگش را ديدم، . . . کسي که فرياد ميزد: گل کلم! همه چيز را ديدم و دوباره شنيدم و نيمرخ غمگين و ظريف کته را در چهره زرگه ديدم.» (ص 189)آيا خيانتي در کار است و رابطهاي بين کته و زرگه – کشيش مسائل مربوط به حقوق زناشويي و دوست فرد- وجود دارد؟ و يا فرد نگران از دست دادن همسر و زندگي آيندهاش است و مردان ديگر _مثل زرگه_ را تهديدي براي زندگياش ميداند؟در هر حال داستان انتهايي مبهم و بلاتکليف دارد. و عشق چه زيبا در اين داستان به تصوير کشيده ميشود. عشقي که تنها به رابطه زن و مرد ختم نميشود بلکه در جاي جاي آن به صورت عشق به خانواده، به فرزندان و به افرادي که در اطرافشان هستند خود را نشان ميدهد. حضور کته به عنوان يک مادر دلسوز و فداکار، دلآزردگي از کتک خوردن بچهها و ترجيح جدايي بر تنبيه، محدود شدن رابطه زن و مرد در چارچوب خانواده، نگراني از اينکه بچهها از اين روابط آسيب ببينند، همه و همه نشان از توجه به ارزشهاي خانواده و محترم شمردن آن است آنچنان که وقتي کته متوجه ميشود که باردار است به فرد ميگويد: هر روز دعا ميکنم که آبستن نباشم. يا شايد تو باز هم بچه ميخواهي؟ فرد با عجله ميگويد: «نه، نه.» (ص 127)و زماني که حال کته بهم ميخورد و همسرش ميپرسد: دنبال پزشک بروم؟ ميگويد: نه. حالم خوب است. بچه بود. از نفريني که به او فرستاديم ناراحت شد و عليه فقري که در انتظارش است، شوريد. فرد ميگويد:در هر حال من او را دوست خواهم داشت. (ص 142)شايد تکرار مدام جمله «به داروخانه دارت اعتماد کن» در داستان در سالهاي پس از جنگ که فحشا گسترش يافته و استفاده از «قرصهاي ضد بارداري» و تبليغات آن رواج يافته به استيضاح و استهزا کشيدن اين سياست و تأکيد بيشتر و نشان دادن روشنتر تعهد فرد و کته به بنيان خانواده است. در اين ميان مذهب نيز نميتواند کاري از پيش ببرد. کليسا نه تنها گرفتار ويرانيهاي جنگ شده است، بلکه به نظر ميآيد که پايههاي مذهب نيز سست و در حال فروپاشي است. از نظر مرد، کشيش آدمي درمانده است که کاري از دستش برنميآيد حتي در حق خودش. او را «خوک مفلوک» مينامد چون پرونده موفقي نداشته و براي جنگ نيز تلاشي نکردهاست. ميگويد: « فقط دو نفر از مقامات کليسا صورتشان حالتي روحاني داشت. بقيه همگي چاق، رنگ پريده يا سرخچهره بودند و صورتهايشان حالت کريهي داشت که علتش معلوم نبود.» (ص 65)و اينکه: من قبلاً بارها صحبتهاي اسقف را شنيدهام. هميشه دعاهايش آزارم دادهاست. (ص81)با اين حال: در مقابل فطيري که حمل ميکردند زانو زدم و صليب کشيدم و براي لحظهاي فکر کردم رياکارم. (ص 65)موضع گيري زن نيز جالب است. از خانم فرانکه ميترسد. ميترسد که مورد خشم او قرار گيرد. حتي شهامت خوردن نان و شراب مقدس را هم در خود نميبيند. اگر چه آرامش آيين مذهبي يکي از دل خوشيهاي کوچکي است که برايش باقي مانده، از ديدن کشيش برگزارکننده مراسم در پشت ميز خطابه ميترسد. صداي او مثل صداي آدم بيخيالي است که سيگارهاي اعلا دود ميکند و براي زنهاي حوزه خودش لطيفههاي احمقانه تعريف ميکند. (ص31)خانم فرانکه دلخور شده که چرا کته دلش نميخواهد به عضويت انجمن کليسا –که او رئيس آن است- درآيد و به همين دليل شايع شده که کته زني غيرمسؤول و بيعلاقه است. (ص31)از نظر کته اين روزها خانم فرانکه به کار پرارزش «تجارت با خدا» روي آورده است. (ص 34)ولي انگار نيرويي همچنان زن را به جلو هل ميدهد. شايد همان ترس است که اين چنين نيرومند عمل ميکند و او را تا پاي ميز اعتراف در برابر کشيش ميکشاند تا طلب بخشش کند و نگران ميايستد زيرا ميترسد تنها سرمايهاش يعني خدا را هم از دست بدهد. بعضي وقتها، صبح که براي خريد بيرون ميروم، با عجله چند دقيقهاي وارد کليسا ميشوم: در ساعتي که ديگر هيچ گونه مراسمي وجود ندارد و از آرامش بيپاياني که در حضور پروردگار متجلي است، لذت ميبرم. (ص 32)عنوان کتاب نيز موضوعي است که فکر را به خود مشغول ميدارد. در بخشي از کتاب پيرمرد سياهي سرودي مذهبي ميخواند و عبارت «و حتي يك كلمه هم نگفت» قسمتي از اين سرود مذهبي است که قلب زن را ميلرزاند. اين خاطره براي زن چنان دلنشين است که دلش ميخواهد دوباره آن پيرمرد با همان صداي خسته و کمرمقش آن سرود را برايش بخواند. در جايي ديگر پسر بچه گنگي به تصوير کشيده ميشود که از نظر مرد چهره چندشآوري دارد و از نظر زن بسيار رقتبار است. زن ميگويد پسرک«حتي يک کلمه هم نگفت.» وجود چنين کودکي در داستان چه ضرورتي ميتواند داشته باشد؟ شايد حضور دختر در همان رستوران کوچک کفايت ميکرد. بدون حضور پسربچه که نقش پيش برندهاي هم ندارد، داستان روال خود را طي ميکرد. به نظر ميآيد که اين کودک گنگ نماد همه حرفهاي نگفته زن و مرد است. حرفهايي که براي مرد ناراحتکننده است. به عنوان مثال راجع به خانه بزرگي که در اين دوماه در آن زندگي ميکند و در تمام اين مدت چيزي از آن براي همسرش تعريف نکردهاست، ميگويد صحبت نکردم چون دلم نميخواست شما-همسر و فرزندان- را آزار دهم يا آنچه از جنگ در دلش مانده، اينکه بين مردهها زندگي کرده و همه حرفهايي که ميخواسته به همسرش بگويد. حتي عشق و علاقه اي که نسبت به فرزندانش داشتهاست. در مورد زن نيز همينطور. انگار تمام حرفهاي نزده مثل يک عقده شده و به شکل پسرک در داستان ظاهر شدهاست که يکي با نفرت و ديگري با ترحم به او نگاه ميکند. «و حتي يك كلمه هم نگفت» داستاني ضد جنگ است از نويسندهاي آلماني پس از جنگي که آلمان آغازگر آن بودهاست و هاينريش بل انگار ميخواسته تمام رنجها و کينههايش را در «و حتي يك كلمه هم نگفت» فرياد کند.