کد خبر: 1016771
تاریخ انتشار: ۰۴ شهريور ۱۳۹۹ - ۰۶:۲۰
مولانا می‌گوید خانه از همخانه صحرا می‌شود
تو تعیین می‌کنی کجا زندان است، کجا قصر انسان در هر حال بسيار بزرگ‌تر از مكان‌هاست و اگر انسان بخواهد مي‌تواند با رفتارهاي خود تعريف مكان‌ها را به‌هم بريزد. تو مي‌تواني به گونه‌اي رفتار كني كه قصري با همه بزرگي‌اش در نهايت به يك زندان تبديل شود و برعكس، آنچه تعيين‌كننده است حس‌هاي دروني توست. در واقع مكان‌ها تابع جريان‌هاي دروني ما هستند
سرویس سبک زندگی جوان آنلاین: این موقعیت تخیلی چند وقت پیش وقتی یک انیمیشن را می‌دیدم به ذهنم آمد. قبل از آنکه موقعیت تخیلی را برایتان نقل کنم اول بگویم که قصه آن انیمیشن چه بود. آن انیمیشن، ماجرا‌های یک کندو را نشان می‌داد. تابستان بود و هوا به شدت گرم و همه در حال نیم‌پز شدن، حتی شخص ملکه. یکی دو نفر در این میان متوجه شدند خنک‌ترین قسمت کندو، زندان است. آرام آرام در کندو خبر پیچید دو، سه نفری که در زندان هستند عین شاه دارند زندگی می‌کنند بنابراین زنبور‌های کندو به هر راهی متوسل می‌شدند که دستگیر و به زندان منتقل شوند. آرام آرام مسئولان ارشد کندو متوجه شدند قضیه بودار است-، چون هر روز تعداد بیشتری با کار نکردن در کندو و ارتکاب جرم، متقاضی ورود به زندان بودند- بنابراین شخصاً به زندان رفتند و وقتی اوضاع را دیدند و لذت آن خنکی را در آن تابستان داغ که همه چیز را داشت ذوب می‌کرد چشیدند دیگر میلی برای بیرون آمدن از زندان نداشتند، بنابراین سریع همه را از زندان خالی کردند تا جا برای ملکه و اطرافیان باز شود.

وقتی خنکی، تعریف ما از قصر و زندان را به‌هم می‌ریزد‌

می‌بینید چه ظرایفی در قرارداد‌های ما با مکان‌ها و حس ما نسبت به آن‌ها وجود دارد؟ اگر میل ما در یک تابستان، به سمت خنکی باشد بنابراین ما در جست‌وجوی خنکی خواهیم بود و اگر این خنکی فقط و فقط در جایی به نام زندان یافت شود ما آن وقت دیگر آن زندان را زندان نخواهیم دید. چرا؟ چون آن خنکی که مطلوب ماست فقط در زندان یافت می‌شود. در حقیقت زندان، ما را به رهایی خواهد رساند. از چه؟ زندان خنک، ما را از شر گرما حفظ می‌کند، به خاطر همین است که در همان انیمیشن به محض اینکه روشن شد زندان، جایی است که آن مطلوب- خنکی- در آنجا یافت می‌شود قصر ملکه به زندان منتقل شد. در حقیقت تعریف عمیق‌تر ما از مکان‌ها بستگی به حسی است که ما از آن‌ها می‌گیریم، بنابراین زندان به قصر و قصر به زندان تبدیل شد.

زندانی که گلخانه شد

وقتی این انیمیشن را می‌دیدم با خودم تصور کردم داستانی را بنویسم که با روزی روزگاری در مکان‌های دور... شروع شود. شاید هم واقعاً یک روز چنین داستانی را بنویسم. داستان باید این طور شروع شود که روزی یک حاکم بدجنس که به بوی گل‌ها حساسیت شدیدی داشت باغبانی را که دست‌هایش همیشه عطر گل می‌داد به زندان انداخت. باغبان به زندان که می‌رفت چند نوع بذر گل را پنهانی به داخل زندان برد و آرام آرام شروع کرد به پرورش گل. اوایل کار بسیار سختی بود، چون سلول باغبان در طول روز، فقط یکی دو ساعت نور مورب داشت و تمام، اما باغبان، بذر گل‌هایش را دست زندانیان دیگر هم رساند و راز پرورش گل‌ها را با آن‌ها هم در میان گذاشت.

به تدریج زندانی‌ها راه‌هایی را پیدا می‌کنند که بتوانند نور گل‌ها را تأمین کنند مثلاً با توجه به زاویه چرخشی آفتاب، گلدان‌ها دست به دست بین زندانیان می‌چرخند تا نور بیشتری دریافت کنند.

طولی نمی‌کشد که زندان به یک گلخانه بزرگ تبدیل می‌شود، طوری که اهالی شهر مجذوب بوی خوش زندان می‌شوند. آن بو به قدری مسحورکننده است که اهالی مجبور می‌شوند جرم‌هایی را مرتکب و به زندان منتقل شوند. آرام آرام زندان پُر می‌شود، بنابراین مسئولان شهر مجبور می‌شوند زندان را بزرگ و بزرگ‌تر کنند، یعنی مدام به حجم زندان افزوده و از حجم شهر کاسته می‌شود تا جا برای همه وجود داشته باشد. مرتب به حجم زندان افزوده و از حجم شهر کم می‌شود تا جایی که آرام آرام شهر از زندان کوچک‌تر می‌شود. نکته جالب اینجاست که کار در این سطح هم متوقف نمی‌شود، بلکه زندان آن‌قدر بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود که سرانجام همه چشم باز می‌کنند و می‌بینند زندان، همان شهر است و شهر همان زندان، در حالی که خود زندان هم گلخانه است و دست همه بوی گل گرفته است.

مکان‌ها تابع جریان‌های درونی ما هستند

انسان در هر حال بسیار بزرگ‌تر از مکان‌هاست و اگر انسان بخواهد می‌تواند با رفتار‌های خود تعریف مکان‌ها را به‌هم بریزد. تو می‌توانی به گونه‌ای رفتار کنی که قصری با همه بزرگی‌اش در نهایت به یک زندان تبدیل شود و برعکس، آنچه تعیین‌کننده است حس‌های درونی توست. در واقع مکان‌ها تابع جریان‌های درونی ما هستند. فرض کن تو مدت‌ها بود که دنبال یک یار عزیز می‌گشتی، این را در ذهنت مجسم کن. کسی که به شدت او را دوست داری و از جان برایت عزیزتر است، حالا او را در زندان پیدا کرده‌ای. چه حسی پیدا می‌کنی؟ ناگهان همان زندان به محل رهایی تبدیل می‌شود و برعکس تو یارت را در یک قصر گم می‌کنی، قصر ناگهان با همه بزرگی‌اش به یک گور تنگ تبدیل می‌شود. شاید من در نهایت همه این تصویر‌های ذهنی را از مصراعی از مولانا- خانه از همخانه صحرا می‌شود- وام گرفته باشم.

چقدر عمیق می‌گوید: حنظل از معشوق خرما می‌شود/ خانه از همخانه صحرا می‌شود/‌ای بسا از نازنینان خارکش/ بر امید گل عذار ماه‌وش/‌ای بسا حمال گشته پشت ریش/ از برای دلبر مه‌روی خویش/ کرده آهنگر جمال خود سیاه/ تا که شب آید ببوسد روی ماه/ خواجه تا شب بر دکانی چارمیخ/ زانک سروی در دلش کردست بیخ. می‌گوید دریافت تو از وسعت چیست؟ مثلاً چرا زندان را مطلوب نمی‌دانیم؟ چون زندان، وسعت و چشم‌انداز را از ما می‌گیرد. اما اگر تو یار را در آن تنگنای ظاهری پیدا کنی، دیگر نه تنها آن تنگنا را حس نمی‌کنی، بلکه آن زندان به اندازه یک صحرا برای تو بزرگ می‌شود، چون در نهایت تو چشم‌اندازت را در همان زندان یافته‌ای. خودت را در آن تنگنا، در آن درد، در آن زندان پیدا کرده‌ای: خانه از همخانه صحرا می‌شود. وقتی آدم، همخانه یاری موافق و مهربان داشته باشد دیگر دیوار نمی‌بیند.

دیدی مثلاً آدم که به مهمانی کسی می‌رود اول در و دیوار و سقف و مبل و این‌ها را می‌بیند، اما وقتی متوجه بزرگی و فضل صاحبخانه می‌شود و حس می‌کند که چه فرصت گرانبهایی برای همکلامی یافته است در آن لحظه‌های صمیمی گفتگو دیگر در و دیوار و سقف و... را نمی‌بیند؟ اصلاً انگار در صحراست. تلویزیون را روشن می‌کنی و سخنران همان فیلسوف و حکیمی است که دوستش داری. اول قاب تلویزیون است، اما آن حکیم دست تو را می‌گیرد و انگار می‌برد به جایی که دیگر چارچوبی در آن وجود ندارد. همه ما این لحظه‌ها را در زندگی چشیده‌ایم که وقتی حال‌مان با کسی خوب است آنجا برای ما حکم بهشت را دارد حتی اگر به ظاهر کوچک باشد. تو تلویزیون کوچک، اما با سخنرانی با وسعت نظری بالا را ترجیح می‌دهی به اینکه سینمای خانگی داشته باشی و صبح تا شب مجبورت کنند یک مشت حرف‌های تنگ‌نظرانه و غیرمنطقی را در آن بینی و گوش کنی.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار