سرویس سبک زندگی جوان آنلاین: ساعت ۱۲ شب است و همسایه دارد میخی روی دیوار میکوبد. وقتی پول قرض میدادید دوستتان گفت دو هفتهای برمیگرداند، حالا او شش ماه است امروز و فردا میکند. به یک نماینده رأی دادیم و او قرار بود به نیابت از ما به چالشهای عمومی بپردازد که ما را گرفتار کرده، اما اکنون متوجه شدهایم که او با رأیهایی که از ما گرفته در حال پر کردن چالههای شخصی زندگیاش است. پسری که برای خواستگاری پا پیش گذاشته بود ناگهان و بدون هیچ دلیل منطقی منصرف شده و دختری حس میکند به بازی گرفته شده است. بین خطوط رانندگی میکنید و کسی میآید به طرز وحشتناکی جلوی شما میپیچد. پروژهای را برای سازمان یا ادارهای انجام دادهاید، بعد از گذشت یک سال هنوز نتوانستهاید حقالزحمهتان را بگیرید. مرتب با خانوادهتان در شهرستان در تماس هستید، اما از طرف آنها تماسی با شما گرفته نمیشود. کسی را نوازش میکنید و او پنجه روی صورتتان میکشد. با اینکه پول خوبی به مشاور یا وکیلتان میدهید، اما احساس میکنید راهنماییهای خوبی دریافت نمیکنید و گره پروندهتان باز نمیشود و ...
مثالهای بالا را آن قدر میتوان ادامه داد که به یک فهرست کاملاً بلندبالا رسید، آن قدر که همه فضاهای این مطلب را بپوشاند و باز تمام نشود. هر کس در زندگی خود نمونههای فراوانی از این مثالها را سراغ دارد، اما این مثالها با همه گوناگونی که دارند در یک نقطه به فصل مشترک میرسند: حقوق متقابل. من در هر جایگاهی که قرار بگیرم از جایگاه همسری، همسایگی، پدر و فرزندی، رئیس و مرئوسی، ملت و دولت، معلم و اولیا، وکیل و ذینفع در پرونده و نظایر آن خود را صاحب حقوق و تکالیفی میدانم. آن وقت جایی در این جامعه حس میکنم من به تکالیف خود عمل کردهام و در برابر این تکالیف، حقوقی هم دارم، اما طرف مقابل حاضر نیست به حقوق من اعتنا و توجه کند، به عبارت دیگر طرف مقابل بخش حقوق خود را خوب میبیند و آن را تمام و کمال از طرف مقابل میگیرد، اما به بخش تکلیف خود که میرسد از پذیرش مسئولیتهای خود سر باز میزند. اما چرا این گونه است؟
وقتی فقط بر حقوقمان تأکید میکنیم چه اتفاقی میافتد؟
یکی از مهمترین عواملی که در جامعه و در روابطی که ما با همدیگر داریم سایه خود را بر حقوق و تکالیف ما میاندازد و آن را از توازن خارج میکند تأکید افراطی و یکطرفه بر حقوقمان است. کافی است شما به حرفهایی که در فرهنگ عمومی در این باره مطرح میشود و در رسانهها هم بازتاب دارد توجه کنید. کارشناسان مدام درباره انواع حقوق صحبت میکنند: حقوق شهروندی، حقوق بشر، حقوق زنان، حقوق معلمان، حقوق کارگران، حق حاکمیت. این همه در حالی است که ما کمتر درباره تکالیف شهروندی، تکالیف بشر، تکالیف حاکمیت، تکالیف مردان و زنان، تکالیف کارفرمایان، کارگران و معلمان سخن به میان میآوریم، در صورتی که اگر کسی دقیق نگاه کند متوجه میشود وقتی ما سخن از حق میگوییم خواه ناخواه تکلیف هم با آن زاده میشود، چون مثلاً وقتی میگوییم زنان حقوقی دارند این به آن معناست دیگرانی باید این حقوق را تأمین کنند و آنچه که حق زنان نامیده میشود در حقیقت تکلیف دیگران است. مثلاً میگوییم زنان باید بتوانند با آرامش از حق مرخصی زایمان استفاده کنند، این به چه معناست؟ این به آن معناست که این حق، تکلیف کارفرمایان بخش خصوصی و دولتی است که بتوانند این شرایط را در فضای کار برای زنان ایجاد کنند و اگر کارفرمایان به هر دلیل نخواهند به این تکالیف عمل کنند در واقع حق زنان نیز تأمین نخواهد شد. وقتی ما از حقوق شهروندی صحبت میکنیم یعنی آنچه برای شهروندان یک حق است برای حاکمیت و دستگاههای دولتی و عمومی به مثابه تکلیف خواهد بود. مثلاً من به عنوان شهروند حق دسترسی به آموزش و پرورش رایگان را دارم، اما این حق من برای سازمانهای دولتی یک تکلیف است و زمانی این حق من تأمین خواهد شد که آن سازمانها بتوانند به تکالیف خود عمل کنند.
چرا ما در تأمین حقوق متقابل خود عاجز هستیم؟
پس واضح است ما زمانی در روابط اجتماعی خود میتوانیم از حقوق متقابل سخن بگوییم که به توازنی در حق و تکلیف دست پیدا کنیم و تا زمانی که افراد و سازمانها صرفاً از حقوق خود سخن بگویند ما در تأمین حقوق متقابل خود عاجز خواهیم بود. مثلاً من به عنوان کارمند حق خود میدانم که از سازمان خود حقوق مکفی دریافت کنم و هر روز از کمبود دریافتی اظهار شکایت و گله میکنم با این حال نمیخواهم بپذیرم بخشی از شرایط تأمین این حقوق زمانی است که من در عین حالی که خود را صاحب حق میدانم صاحب تکلیف نیز بدانم و مثلاً از خود بپرسم من برای سازمان مربوطه و محل کارم چه خدماتی را ارائه میکنم. از آن طرف کارفرما یا سازمان هم سؤال مشابهی را مطرح کند و مثلاً بگوید من حق خود میدانم که کارمند یا کارگر از همه ظرفیتها، توانمندیها و استعدادهای خود در محل کار استفاده کند و این ظرفیتها را در اختیار محل کار قرار دهد، اما در نقطه مقابل من هم تکالیفی بر عهده دارم، حال من چقدر به این تکالیف در برابر نیروی انسانی خود عمل کردهام. مثلاً میزان حقوق و دستمزد کارمندان و کارگران من چگونه است و دستمزد آنها و مزایایی که میگیرند چقدر با دستمزد و مزایای مدیران فرق دارد؟ دو برابر؟ پنج برابر؟ ۵۰ برابر؟ و دلیل این اختلاف در دریافت چیست؟ آیا این اختلاف دریافت عادلانه است و توجیه دارد؟ یعنی منِ مدیر به اندازه ۱۰ برابر اختلاف دریافتی که با کارمند دارم خدمت ارائه میکنم یا نه مثلاً به صرف اینکه مرا روی این صندلی نشاندهاند یا مدرک تحصیلی بالاتری دارم خود را صاحب حق میدانم اختلاف دریافتی من با کارمندانم ۲۰ برابر باشد.
وقتی اندازه حقوق و تکالیف خود را تحریفشده میبینیم
نکته بسیار کلیدی و مهم در رسیدن به توازن میان حقوق و تکالیف ما آن جاست که ما گاهی تکالیفی که برعهدهمان است و در قبال دیگران انجام میدهیم را بسیار بزرگتر از اندازه واقعیاش میبینیم و در نقطه مقابل، حجم تأمین شدن حقوق خود را که در واقع تکالیف دیگران درباره ماست، بسیار کوچکتر از اندازه حقیقیاش. به عنوان مثال فرض کنید آقای الف، در رابطه همسری با خانم ب قرار دارد. آقای الف در این رابطه حقوق و تکالیفی برعهده دارد، اما دچار یک تحریف شناختی است. به این صورت که تکالیف خود درباره خانم ب را بسیار بزرگتر از اندازه واقعیاش میبیند، مثلاً مدام به خانم ب منت میگذارد او در بیرون از خانه کار میکند و دچار زحمت میشود و پدرش درمیآید و هر یک تومان پول را از زیر پای یک فیل بیرون میکشد، اما در نقطه مقابل، تکالیف طرف مقابل را بسیار کوچک میکند. مثلاً میگوید تو مگر در خانه چه کار میکنی؟ یک غذا درست کردن آپولو هوا کردن که نیست، میروی بچه را از مدرسه میآوری فکر میکنی کار خاصی است، یا به درس بچه میرسی، شقالقمر که نمیکنی، زنان قدیم یخ حوض میشکستند و کهنه بچههایشان را میشستند، حالا یک پوشک عوض کردن است دیگر! و میبینید که این نوع مواجه شدن با تکالیف و حقوق متقابل رابطهها را به فروپاشی میکشاند.
مثلاً یک کارمند میگوید مگر کارفرمای ما شاخ غول را شکسته که یک سفر چند روزه رفاهی برای ما جور کرده است، یعنی او تکالیفی که کارفرما برعهده دارد را مدام کوچک میکند و آنها را بیاهمیت جلوه میدهد، اما در نقطه مقابل، تکالیف خود را بسیار متورم و بزرگ میکند: من جوانیام را در این اداره لعنتی گذاشتم که صد البته جمله مبهم، کلی و تحریف شدهای است. انگار که مثلاً اگر فرد جوانیاش را در این اداره نمیگذاشت جوانیاش از دست نمیرفت، در حالی که اداره جوانی او را نگرفته، این سیر طبیعی گذر زمان است که میآید و سالها، ماهها و هفتهها را از آدمی میگیرد، یا در نقطه مقابل ممکن است کارفرما در رسیدن به توازن میان حقوق و تکالیف خود دچار تحریف شناختی شود به گونهای که ارزش فعالیتهای کارمند را بسیار دستکم بگیرد و مثلاً بگوید شما مگر در این اداره چه کار میکنید؟ کاری انجام نمیدهید، صبح انگشت میزنید و صبحانهتان را میخورید و بعد هم ناهار و بعد از ظهر هم میروید خانه و در مقابل تکالیفی که بر عهده دارد بسیار بزرگتر از اندازه واقعی خود ببیند: من ماهی سسسسه میلللللیوووووون میدهم. ۳ میلیون تومان را طوری میگوید که انگار این ۳ میلیون تومانی که این کارفرما میدهد با ۳ میلیون تومانی که دیگران میدهند خیلی متفاوت است و با آن میتوان اجناس خیلی بیشتری خرید در صورتی که برای بازار فرقی نمیکند کسی خیلی راحت و متواضعانه بگوید ۳ میلیون تومان یا این ۳ میلیون تومان را خیلی خیلی غلیظ و با تأکید مداوم روی دندانههای سین و گردی میم و انحنای نون تلفظ کند. به هر حال ۳ میلیون تومان همان ۳ میلیون تومان است چه رقیق بگویی و چه غلیظ، اما متأسفانه برخی کارفرمایان دچار این تحریف شناختی هستند که ۳ میلیون تومان آنها با جاهای دیگر فرق میکند و کارگر یا کارفرما خیلی باید متشکر باشد که ۳ میلیون تومان غلیظ و درست و حسابی را دریافت میکند.
دو دنیا در دو سوی دیوار
چه زمانی توازن در حقوق و تکالیف متقابل ما در روابط اجتماعی به وجود میآید؟ مثال کوبیدن میخ به دیوار مشترک با همسایه در ساعت ۱۲ شب تا اندازهای میتواند بعد دیگری از این داستان را واضحتر کند. ما در دو سوی دیوار آدمهایی داریم. در آن سوی دیوار که میخ کوبیده میشود آدمهایی زندگی میکنند که عادت کردهاند تا ساعت ۳ نصف شب بیدار باشند، مهمانیهای متعددی بدهند، آدمهای خوشمشربی هستند و میخواهند راحت باشند. آنها احتمالاً سالهای قبل در خانه ویلایی خود که دیوارهای کمتری از آن را با دیگران به اشتراک گذاشته بودند زندگی میکردند و در آن سوی دیوار، آدمهایی داریم که به هر دلیل میخواهند زودتر بخوابند؛ مثلاً سن و سالشان بیشتر است و ساعت از ۱۰ شب که میگذرد انرژیشان تحلیل میرود و بدن آنها فقط یک چیز میخواهد: «استراحت»، یا حتی پیر هم نیستند و نخوابیدهاند، اما سکوت را در این ساعت از شب حق خود میدانند، یا زن و شوهر این سوی دیوار برخلاف آدمهای آن سوی دیوار خیلی اهل معاشرت، مهمانی دادن و رفتن نیستند و حق خود میدانند که این همه سر و صدا این وقت شب در آن سوی دیوار نباشد. این جا چه اتفاقی میافتد؟ آدمهای این سوی دیوار احساس میکنند که حق آنها پایمال شده است. اما از چه زاویه دیدی؟ آدمهای این سوی دیوار با خود میگویند من سکوت را که بهترین هدیه در این ساعات است به همسایه واحد مجاور میدهم، اما او در عوض این همه آشوب، شلختگی و سر و صدای مداوم به من میدهد. حالا برویم آن سوی دیوار که سر و صدا و مهمانی است و میزبان، تابلویی را که مهمان به عنوان کادو آورده میخواهد به دیوار بکوبد و عمق ارادت خود را به مهمان یادآور شود- در واقع با این حرکت میخواهد بگوید چقدر از کادوی مهمان خوشش آمده و نمیخواهد آن را گوشه انباری پرت کند، او این گونه میخواهد مهمان را خوشحال و راضی نگه دارد- آن فرد اساساً نه تنها سکوت را یک هدیه نمیداند بلکه یک موضوع شر میداند، اصلاً این فرد از سکوت خوشش نمیآید و میخواهد دور و برش همیشه شلوغ باشد، بنابراین اگر همسایه مجاور در خانه همسایه را بزند و به او بگوید من حق تو را که سکوت است به تو دادهام، اما تو حق مرا که سکوت است به من نمیدهی او خواهد گفت از چه حرف میزنی؟ سکوت مگر هدیه است؟ حال تو اصلاً خوب است؟
چقدر از چشم دیگری به داستان زندگی نگاه میکنم؟
دقت میکنید چه اتفاقی میافتد؟ ما زمانی میتوانیم حقوق و تکالیف همدیگر را به توازن برسانیم و حقوق متقابل را به همدیگر بدهیم که بتوانیم از چشم همدیگر به داستان زندگی دیگری نگاه کنیم. مثلاً من با اینکه انرژی بیشتری دارم یا اهل معاشرتهای اجتماعی هستم، اما یک توانایی را در خود بارور کنم و آن توجه به نیازهای دیگران و از چشم آنان به روابط این جهان نگریستن است. مثلاً با خود بگویم همسایه مجاور من، آدمهای سالمندی هستند و سالمندان معمولاً به استراحت بیشتری نیاز دارند. درست است که من سالمند نیستم، اما احتمالاً من هم در زندگی خود به دوره سالمندی خواهم رسید و من نیز به همان چالشهایی مبتلا خواهم شد که این افراد اکنون در زندگیشان با آن دست و پنجه نرم میکنند یا این گونه خواهم گفت احتمالاً آنها هم مثل من روزی پر از شور و انرژی جوانی بودهاند و متأثر از آن شور و انرژی عادتهایی داشتهاند، اما حالا که آن شور نیست یا کمتر شده عادتها هم عوض شدهاند و مثلاً بیشتر نگران داروهایشان هستند، چون به واسطه آن داروهاست که میتوانند قند و چربی و فشار خون و دردهای استخوانی، گوارشی، عصبی و... را تحمل کنند. من چه زمانی حقوق دیگران را مراعات خواهم کرد؟ وقتی که بتوانم خود را به جای آنان قرار دهم و به آن قانون طلایی اخلاق که از سخنان و عبارات نورانی امیرالمؤمنین (ع) است عمل کنم: آنچه برای خود میپسندی برای دیگران هم بپسند.