
احمدرضا صدري
63 سال پيش در چنين روزهايي، مرداني از تبار دست از جان شستگانِ جوانمرد، به مصاف روياروي با اصحاب پليدي رو آوردند و يكي از شاخصترين عوامل سرسپردگي و استبداد را از ميان برداشتند. آنان اين رشادت را انتقام از رژيم شاه به دليل تبعيد پيرمراد خويش دانستند و تا واپسين روزهاي حيات، بر ايمان خويش به آنچه كرده بودند، پاي فشردند. يادشان گرامي باد. ما در مقال پيش رو، حديث مقاومت اين طايفه از فتيان را در خاطرات همراه نامدار و بازمانده بزرگوار آنان پي گرفتهايم. اميد آنكه مقبول افتد.
در انديشه مواجهه سخت با رژيم شاه
حاجهاشم اماني خاطرات خويش از رويداد اعدام انقلابي حسنعلي منصور را، با احساس بيثمري اقداماتي چون تشكيل جلسات يا پخش اعلاميه و... پس از تبعيد امام خميني ميآغازد و درتبيين علل ايجاد اين انديشه ميگويد:
«من و اخوي شهيد حاجآقا صادق اماني و شهيد حاجمهدي عراقي و برخي ديگر، اين نوع كارها يعني تشكيل جلسه و پخش اعلاميه و... را مثمر ثمر نميديديم و اين تفكرات در ما و شهيد عراقي بيشتر بود، چون ميديديم تأثيري بر دولت ندارد و با چند تروري كه انجام شده بود، يعني ترور هژير و رزمآرا، اثرگذاري مشخص شد. اعتقادمان اين بود كه بايد ضربههايي وارد شود. بعد از تبعيد امام، كار خاصي انجام نشده بود. سال بعد، برنامهريزي سالگرد 15 خرداد در منزل ما بود و تمام پلاكاردها در منزل ما تهيه شد. ساواك باخبر شده بود كه عدهاي ميخواهند در مسجد شاه (مسجد امام فعلي) سالگرد بگيرند. نظاميها كنار مسجد ايستاده بودند، ولي ما از پايينتر، پلاكاردها را به دست گرفتيم و يك نفر قرآن گرفت و رفتيم تا چهارراه سيروس و بعد سرچشمه تا مسجد سپهسالار. مردم گروه گروه با عكس و پلاكارد به ما ملحق شدند. در آنجا نظاميها حمله كردند و زد و خورد زيادي شد و شهيد عراقي و سهچهار نفر ديگر دستگير شدند و فكر كنم سه چهار ماهي در زندان بودند.»
تهيه 9 قبضه اسلحه!
راوي در امتداد خاطرات خويش، از تصميم قطعي هيئتهاي مؤتلفه براي مواجهه سخت با رژيم شاه سخن ميراند و بسترهايي كه در پي اين تصميم فراهم ميشود. به باور او، شهيد حاجمهدي عراقي در اين فرآيند نقشي كليدي داشته است:
«ما تقريباً پنج نفر بوديم با شهيد عراقي و حاجصادق كه دنبال راهكاري ميگشتيم. يادم هست كه حاجصادق ميگفت ديگر اين صداها فايده ندارد، بايد صدا از گلوله بلند شود. بعد حاجصادق، توسط اندرزگو و عراقي با بخارايي ارتباط پيدا كرد و من اسلحه تهيه كردم. شهيد اندرزگو به مسجد شيخعلي ميآمد و پيش حاجصادق رفته و از طرف خودش و بخارايي و نيكنژاد و صفارهرندي اعلام آمادگي كرده بود. چون شهيد عراقي باتجربهتر و آبديدهتر بود، او گفته بود كه برويد پيش عراقي. شهيد عراقي بعد از صحبت با آنها به حاجصادق گفته بود اينها بچههاي خوبي هستند و آمادگي اين كار را دارند. بعد هر روز با يكي يا تعداديشان با حاجصادق ميرفت براي تمرين تيراندازي و آمادگي براي عمليات. ما به صورت مستمر به همراه شهيد عراقي، شهيد حاجصادق اماني، آقاي عباس مدرسيفر و عزتالله خليلي در منزل آقاي مدرسيفر جلساتي داشتيم و وظايف را تقسيم ميكرديم. در اين جلسات مسئوليت تهيه اسلحه بر عهده من قرار گرفت. اين تصميم حول و حوش 15 خرداد گرفته شد. 9 قبضه اسلحه تهيه شد، تعدادي از سلاحها از طريق كساني تهيه شد كه اسلحه تعمير ميكردند. بعد از ترور منصور نيز اسلحهها را مدتي در منزل ما و بعد در منزل حاجمحمد اماني مخفي كرديم. در آنجا نيز احساس ناامني ميكرديم، لذا چمدان اسلحهها را آقاي عسگراولادي به فردي به نام خانقلي دادند و او نيز آنها را با يك دوچرخه با خود برد. البته اين فرد از محتواي چمدان اطلاعي نداشت. اين اسلحهها بعد از مدتي در منزل حاجآقا تقربي توسط رژيم پيدا شد.»
چرا حسنعلي منصور؟
اعضاي جمعيت مؤتلفه اسلامي، جملگي برآنند كه اعدام انقلابي حسنعلي منصور، تنها جزئي از برنامههاي آنان در برخورد با عوامل استعمار و استبداد بوده است، برنامهاي كه پس از حذف منصور، عملاً امكان تداوم نيافت:
«برنامه ما، اختصاص به حسنعلي منصور نداشت. چند نفر هدف بودند از جمله علم، نصيري و... ما در هيئتهاي مؤتلفه تصميم گرفته بوديم دولتمردان را ترور كنيم و اين منحصر به منصور نبود. به عنوان مثال در مسجد مجد كه اسدالله علم گاهي در آنجا حضور مييافت، براي ترور او يا سپهبد نصيري، آمادگي داشتيم، اما بعدها اين امر منتفي شد. جلسات و تبادل نظرات ادامه داشت تا بالاخره تصميم گرفتيم منصور را بزنيم و برنامهريزي كرديم كه اين كار را جلوي مجلس انجام دهيم. آن زمان غير از شاه هيچكس حق نداشت با ماشين وارد مجلس شود و بايد جلوي در مجلس پياده ميشد و اين امر براي حفظ پرستيژ مجلس بود و ما نيز از همين نكته استفاده كرديم و منصور را به سزاي خيانتهايش رسانديم.»
چه كسي فتواي اعدام منصور را صادر كرد؟
در چهار دهه اخير، هماره تاريخپژوهان انقلاب درباره چند و چون صدور فتواي شرعي اعدام منصور، ادعاهاي متفاوتي را مطرح كرده يا شنيدهاند. هاشم اماني در خاطرات خويش، در اين باره نيز توضيحي دارد: «چون ارتباط با امام كه در تبعيد بودند وجود نداشت و شهيد بهشتي و سايرين كه نماينده ايشان بودند، در حدي بودند كه فتوا بدهند، از آنها فتوا گرفته شد. البته در مورد كساني چون حسنعلي منصور با آن جنايتها، براي ترورشان نيازي به فتوا نبود. من در جايي خواندم كه حسنعلي منصور براي امريكاييها از شاه هم مهمتر بود، چون كسي بود كه اين همه خيانت به كشور و به اسلام كرد. كسي كه به پيغمبر(ص) فحش بدهد، قتلش از قبل مشخص است. اينها هم، چنين بودند و اصلاً نياز به فتوا نبود.»
كارتي كه در جيب لباس محمد بخارايي يافتند...
شهيد محمد بخارايي در اولين لحظات ِپس از اعدام انقلابي منصور، در ميدان بهارستان تهران دستگير شد. در جيب او كارتي يافتند كه بتوانند به منزل و محل كار او نيز دسترسي پيدا كنند و همين آغازي بود بر دستگيري ساير دوستان و همراهان بخارايي. هاشم اماني در اين باره روايت ميكند:
«بنده در 9 بهمن ماه دستگير شدم. ابتدا شهيد بخارايي دستگير شد و از كارتي كه در جيبش پيدا كردند، توانستند او را شناسايي كنند. به خانه محمد بخارايي مراجعه ميكنند و در آنجا از ارتباطات او سؤال ميكنند و مطلع میشوند كه با حاجصادق اماني ارتباط دارد. بقيه را نيز دستگير كردند. از آن شب به خانه نرفتم تا اينكه از يك قرار تلفني كه با كسي گذاشتم، توانستند من را در محل قرار ملاقات دستگير كنند. ضداطلاعات هم من را گرفت. بعد از اين مأموران تا 21 روز در خانه ما حضور داشتند، چون موفق نشده بودند حاجصادق را بگيرند و ميترسيدند ترور ديگري صورت بگيرد. رژيم واقعاً وحشت كرده بود. برخي از افراد دستگير شده، از زمان ترور هم اطلاع نداشتند، چون كار كاملاً تشكيلاتي بود. در دادگاه از يكي از ما پرسيدند: شما چطور از ترور منصور مطلع شديد؟ و پاسخ داده شد: در خيابان بودم كه ديدم ماشينها بوق ميزنند و چراغهايشان را روشن كردهاند و من از اين جهت متوجه ماجرا شدم. جواب براي رئيس دادگاه بسيار سنگين بود. دادگاه ما در ارديبهشت برگزار شد و رژيم طي اين مدت به دنبال مرتبطين با ما بود. به عنوان مثال شهيد عراقي را بدون اينكه كسي اعترافي بكند و تنها بر اساس حدس و از روي سابقه ايشان در واقعه 15 خرداد دستگير كردند. در بازجوييها نيز هيچكس منكر كارهايش نميشد و همه راحت اقرار ميكردند. براي مثال از شهيد اماني پرسيدند شما چرا اين اسلحه را به محمد بخارايي داديد؟ و ايشان محكم پاسخ دادند براي اينكه منصور را ترور كند يا عباس مدرسيفر خطاب به رئيس دادگاه پاسخ داد كه ترور منصور وظيفه شما بوده است. در كنار دستگيري شاخه نظامي، شاخه سياسي و فرهنگي را نيز به دليل ارتباط با ما دستگير كردند و براي آنها از جمله شهيد لاجوردي، شهيد صادق اسلامي و توكليبينا يك تا دو سال محكوميت بريدند. در اين مرحله شكنجه زيادي در كار نبود. ما را بيشتر با كابل و باتوم ميزدند كه به هيچ عنوان قابل مقايسه با كميته مشترك ضدخرابكاري نبود. دادگاه هم كه تشكيل شد، رئيس اول آن سرهنگ بهبودي بود كه بعدها اعدام شد. دادگاه محاكمهها، اصلاً شباهتي به دادگاه كساني كه قرار بود اعدام شوند، نداشت. همه ما بشاش و خوشحال بوديم و در بعضي مواقع حتي دادگاه را به سخره ميگرفتيم. در اين دادگاه، چهار شهيد عزيزمان حكم اعدام گرفتند، اما در دادگاه دوم كه صلاحي رياست آن را به عهده داشت، من و شهيد عراقي نيز به ليست اعداميها اضافه شديم. صلاحي ادعا ميكرد كه دادگاه اول به ما آسان گرفته است و به خيال خود ميخواست سختگيري كند. در اين دادگاه آيتالله انواري به 15 سال، مرحوم حاجاحمد شهاب 10 سال و حميد ايپكچي به پنج سال حبس محكوم شدند، لكن به دليل فعاليت گسترده علما در بيرون، حكم ما به حبس ابد تغيير يافت. به حكم نيز اعتراض نكرديم.»
شب واقعه
تمامي شواهد موجود، از اسناد ساواك گرفته تا روايت راويان موافق و مخالف، نمايانگر آن است كه تيم عمليات بدر، با آسودگي خاطر و آرامشي زايدالوصف به استقبال مرگ رفتند. ساواك در آن واپسين شبِ حيات آنان، اجازه داد كه محكومان به اعدام و حبس ابد، بار ديگر يكديگر را ببينند و ساعاتي را به وداع بگذرانند. تنها بازمانده آن جمع، خاطرات خويش را از اين خداحافظي شورانگيز، اينگونه روايت كرده است:
«سرهنگ پريور، رئيس كل زندانها بود و ما را خواست. روال اين بود كه اگر يك نفر ميخواست اعدام شود، چند نفر ديگر را هم با او ميخواستند، بعد بقيه را ميفرستادند و او را نگه ميداشتند و به او ميگفتند. شهيد عراقي رفت و به پريور گفت هيچ نيازي به اين كار نيست و همه ميدانند. وقتي شهيد عراقي آمد و آن چهار نفر رفتند، متوجه شدم كه عفو شدهايم. تا شب قبل، از اجراي حكم، اطلاع نداشتيم. البته از صدور حكم در دادگاه دوم تا اجراي آن، 10 روز بيشتر طول نكشيد. جالب آنكه هنگام قرائت حكم در دادگاه آنكه ميلرزيد، كسي نبود جز رئيس دادگاه، در بين ما حالت شعفي به وجود آمده بود. آن شب را ما 12 نفر در كنار هم گذرانديم. همگي روحيه عالي داشتند و هيچ يك از ما ترس نداشتيم. آن چنان شرايط براي ما عادي بود كه مثلاً زماني كه متهمان را براي اعدام صدا ميزدند، مرتضي نيكنژاد داشت مسواك ميزد كه مأموران صدايش كردند. مرتضي گفت: «بگذاريد مسواكم را بزنم ميآيم» يا روز آخر كه به آنها ملاقات دادند، به او گفته بودند كه براي نجاتش 5 هزار تا لاحولولا قوه الابالله بگويد. شهيد در لحظات آخر با حالت مزاح گفت: «2 هزارتايش راگفتهام، 3هزار تاي بقيه را نيز تا مرا ميبرند ميگويم!» حاجصادق اماني نيز در همان حال ما را به آينده اميدوار و توصيه اخلاقي ميكرد. بعد از شهادت آن چهار عزيز ما را به عنوان زنداني عادي به زندان قصر بند 9 منتقل كردند. در اين بند، قاتلان، قاچاقچيان و جانيها را نگه ميداشتند و آن قدر شلوغ بود كه شبها كه در را ميبستند، جا نبود كه برخي بخوابند يا بنشينند، به همين خاطر تا صبح سرپا بودند. قصدشان نيز اين بود كه روحيه ما را بشكنند، ولي بالاخره به دليل فعاليتهاي دوستان در بيرون زندان و تلاشهاي خودمان، ما را به زندان شماره 3 كه مخصوص زندانيان سياسي بود، انتقال دادند.»
...و واپسين كلام
همانگونه كه اشارت رفت، آنان كه در تبعيد مرجع و راهبر خويش، يكي از عوامل شناختهشده استعمار را به خاك افكندند، به حقانيت راه و انديشه خويش اعتقادي راسخ داشتند. علاوه بر باور پايدار، خلوص آنان موجب شد تا در عنفوان جواني، با رغبت جان خويش را فديه طريق مبارزه سازند و بياعتنا به تمامي زخارف دنيوي، عزم دياري ديگر كنند.
امروز و پس از سپري شدن شش دهه، ميراث و امانت اين جوانمردان، يعني نظام جمهوري در اختيار ماست. بيترديد آنچه بقاي اين امانت را تضمين ميكند، همان خصالي است كه سرمايه آن سفركردگان براي آفرينش حماسه بهمن 1343 بود كه چيزي جز «ايمان» و «خلوص» نيست. مباد كه فراموش كنيم.