فریده موسوی
حضرت امام خمینی(ره) تعبیر زیبایی در خصوص جبهههای جنگ داشتند با این مضمون که جبهه دانشگاه است. دانشگاه خودسازی که در آن جوانها و نوجوانهای کم سن و سال درس عشق میآموختند و پخته و با تجربه میشدند. وقتی با داستان زندگی شهید حسین مقاری آشنا شدم، به یاد این فرموده حضرت امام(ره) افتادم. حسین دردانه مادرش بود و خیلی وقتها بر سر اینکه غذایش دیر میشد، اوقات تلخی میکرد. اصلاً توی محله هم او را حسین تپل صدا میزدند اما بعد که به جبهه رفت.... حسن مقاری برادر و مهین افشار دخترعمه شهید روایتگر برگهایی از زندگی او در گفتوگو با ما شدهاند.
برادر شهید:
ما خانواده سنتی داشتیم. سه برادر و دو خواهر که با پدر و مادرمان خانوادهای هفت نفره را تشکیل میدادیم. مادرمان هوای بچههایش را خیلی داشت. همین باعث شده بود حسین عزیزکرده باشد و هر غذایی را پسند نکند.
حسین بچگیهایش خیلی شلوغ بود؛ آنقدر که وقتی به مسجد میرفت هم از آنجا بیرونش میکردند، البته دوباره برمیگشت به مسجد. به او میگفتند:«حسین! شلوغ نکن!» میگفت:« من نیستم!» بعد فرار میکرد و میرفت. کمی که بزرگتر شد، دیگر اصلاً در خانه پیدایش نمیشد یا در مسجد بود یا در هیئت. همه میدانستند که آن کنج مسجد، جای حسین است؛ با آن قنوتها و سجدههای معروفش. آن زمانی که عروسیها را هم در مسجد میگرفتند، حسین با دوستانش در آن مراسمها سرودهای انقلابی میخواندند!
دخترعمه شهید:
حسین متولد سال 47 بود و من متولد سال 33 هستم. 14 سال از پسردایی بزرگترم و حشر و نشرم بیشتر با مادر شهید بود. از کودکیهای حسین یادم میآید که پسر تپل و بامزهای بود. پسر خیلی خوبی بود اما گاهی شیطنت میکرد و باعث میشد پدرش او را دعوا کند. یادم است حسین حتی سرش را بلند نمیکرد تا جواب پدر را بدهد. با این وجود از مادر شهید شنیدم که خیلی روی غذا حساس بود و سر این موضوع اوقات تلخی میکرد. وقتی حسین به جبهه رفت، سن و سال کمی داشت. 18 سالش بود که شهید شد و قبل از آن در جبهه حاضر شده بود. یعنی در سنین نوجوانی جبه رفت. مادر شهید برایم تعریف کرد وقتی حسین برای بار اول از جبهه برگشت، کاملاً عوض شده بود. نه تنها سر غذا ایراد نمیگرفت بلکه میگفت مبادا نان خشکها را دور بریزید که اسراف میشود. اخلاقش واقعاً عوض شده بود. گاهی که به مرخصی میآمد. مادر میگفت: بشقاب خورشت را که گوشت بیشتری دارد، جلوی حسین بگذارید اما حسین مثل سابق نبود و خورد و خوراک برایش اهمیتی نداشت.
برادر شهید:
وقتی حسین میخواست به جبهه برود سن کمی داشت اما عزیزکرده مادر برای خودش مردی شده بود. پدر و مادرمان به حسین اصرار میکردند که به جبهه نرود و در خانه بماند ولی حسین میگفت وقتی حضرت امام(ره) فرمودند که جبههها را خالی نگذارید، من باید به حرف امام عمل کنم. تقریباً تا مقطع راهنمایی بیشتر نخوانده بود که عزم جبهه کرد. یک برگه به مادرمان داد و با اصرار خواست امضاي پدر را بگیرد. عاقبت هم موفق شد و در نوجوانی جبههای شد. رفت و برای خودش مردی شد. حسین روی خودش خیلی کار کرده بود. همرزمانش میگفتند او یک قبر برای خودش کنده بود و بعد از نماز مغرب و عشا با فانوس میرفت آنجا، نماز و قرآن میخواند و کلی با خدا خوش بود. کارش را هم که انجام میداد، روی قبر را میپوشاند که کسی متوجه نشود.
دختر دائی شهید:
دوم بهمن ماه 1365 بود که پسر عمه شهید شد. در عملیات کربلای5 که شهدای زیادی در آن دادیم. خوب یادم است وقتی حسین برای بار آخر به مرخصی آمد، به همه اقوام سر زد و از همه حلالیت طلبید. رفت تا در شلمچه یک گلوله به سرش بخورد و به شهادت برسد. پیکرش را در قطعه 53 دفن کردیم. حسین دفعه آخری که در حال رفتن به جبهه بود، در راهآهن به برادر بزرگترش گفته بود:«برای من یک استخاره بگیر!» وقتی استخاره میگیرد، آیهای که در آن کلمه «لقاء الله» داشته میآید و به خاطر همین هر دوی آنها میفهمند که این دیدار آخر است. حسین رفت و به« لقاءالله» پیوست.
با سلام و احترام.