
زينب محمودي عالمي
همسر شهيد سيدعبدالله حسيني ميگفت: «وقتي چند نفر از اعضاي فاميل مان در سوريه به شهادت رسيدند، دنيا براي سيدعبدالله تنگ شده بود. او نميخواست بايستد تا مظلوميت اهل بيت پس از قرنها دوباره تكرار شود.» شهيد حسيني يكي از جوانان رعنا و شجاع لشكر فاطميون بود كه در اوج جواني و لذات دنيوي، زن و فرزند و تمام تعلقات دنيايي را رها كرد تا با جان خود از اسلام ناب محمدي دفاع كند. وقتي با همسر اين شهيد در مشهد مقدس همكلام شدم، بارها از خود پرسيدم چگونه اين جوانان به چنين بصيرتي رسيدهاند كه از همه هستي شان براي دفاع از جبهه مقاومت اسلامي ميگذرند. گفتوگوي ما با سيده عاليه حسيني، همسر شهيد مدافع حرم سيدعبدالله حسيني را پيشرو داريد.
چند سال با شهيد حسيني زندگي كرديد؟ كمي از خودتان و ايشان بگوييد. من و همسرم دخترعمو و پسرعمو بوديم. من متولد سال 63 هستم و سيدعبدالله متولد 1361 بود. مهر ماه سال 82 ازدواج كرديم و سال 84 خدا دختري به نام زهره به ما هديه داد. بعد از 12 سال زندگي مشترك هم كه 22بهمن 94 همسرم به شهادت رسيد. خانواده همسرم 40 سال است در ايران زندگي ميكنند. زماني كه شوروي به افغانستان حمله كرد آنها به ايران پناه ميآورند.
هميشه برايم جالب است مهاجران افغانستاني چطور حاضر ميشوند براي جنگ به يك كشور ديگر بروند. چه شد همسرتان تصميم گرفتند مدافع حرم شوند؟سال 93 پسرخالهام سيدحسن حسيني روز قبل از شروع ماه رمضان به شهادت رسيد. سيدحسن از سال 91 به سوريه ميرفت و همسرم در جريان كارهايشان قرار داشت. در همان سال 93 يكي ديگر از بستگانمان به نام سيداسماعيل حسيني نيز به شهادت رسيد. ما در جمع دوستان و فاميل شهيد زياد داريم و با موضوع دفاع از اسلام غريبه نبوديم. در ايام محرم، صفر و رمضان عزاداري ميكنيم و از طرفي چون فرزند سيد هستيم سعي ميكنيم شعائر مذهبي را رعايت كنيم. بنابراين انگيزههاي حضور سيدعبدالله در جبهه مقاومت اسلامي وجود داشت. نهايتاً همسرم گفت ميخواهد به سوريه برود. شوخي شوخي ميگفت ميخواهم به سوريه بروم و من هم جدي نميگرفتم. پسرخالهام جزو نيروهاي ثبت نامي سوريه بود كه يك روز همسرم زنگ زد و گفت من جلوي پسرخالهام نشستم شما رضايت بده من به سوريه بروم! من هم گفتم چه ميگويي؟ گفت گوشي روي بلندگوست شما رضايت بده اينها فرم را پر كنند. چند ساعت بعد كه به خانه آمد گفت من فرم را پر كردم. ديگر رفتنش به سوريه جدي شد و 15 مهرماه هم به سوريه رفت.
مخالفتي با رفتنش نداشتيد؟ با نبودنها و دلتنگيهايش چطور كنار آمديد؟ بعد از اعزامش به سوريه 20 روز اول نميتوانست با ما تماس بگيرد. 10 شب اول محرم هيئت داشتيم. نگران بودم و بيخبري خيلي سخت بود. نهايتا زنگ زد كه من تازه به دمشق رسيدم. خيلي خوشحال شدم. در هفته دو روز بيشتر تماس نميگرفت. گذشت تا اول دي ماه به مشهد آمد. گفته بود كسي نفهمد من آمدم. از خوشحالي انگار روي زمين نبودم. همسرم بعد از 75 روز به خانه برگشته بود. شهيد عاشق قورمه سبزي بود. برايش قورمه سبزي درست كردم. يك ماه پيش ما بود و بعد دوباره به سوريه رفت. گفت فقط يك بار ديگر سوريه ميروم تا ببينم شرايط چطور است. دوباره عزم رفتن كرده بود. گفتم تو كه يك بار رفتي! گفت آنكه رفته با آنكه نرفته فرق ميكند. كسي اگر يك بار به سوريه برود و مظلوميت مردم را ببيند نميتواند اينجا پابند شود. فاميل و دوستان به ديدنش آمدند گفتند ديگر نرو اما عبدالله روي حرفش بود و پاي حرفش ايستاده بود. ميگفت من سوريه رفتم و با چشمانم ديدم اخبار تلويزيون تكفيريها و دواعش اعلام ميكند: «يزيديان به پا خيزيد عاشوراي ديگري به پا كنيد» داعشيها براي چه سر ميبرند! چون آنها از نسل يزيد و از نسل ابوسفيان و بني اميه هستند كه سر شهداي ما را ميبرند. چطور ميتوانم طاقت بياورم و به سوريه نروم.
اوضاع سوريه را چگونه تفسير ميكردند؟ ميگفت يك بار اسير داعشي گرفتيم. ديديم قاشق به گردنش آويزان است. به او گفتيم اين قاشق چيست؟ گفت زودتر مرا خلاص كنيد. زودتر مرا بكشيد بروم ناهارم را با پيامبر اسلام بخورم! اين قاشق را هم براي اين آويزان كردم. اين جهالت و وقاحت دواعش خندهآور است. آنقدر روي مغزشان كار كردند كه به خرافات ايمان دارند. چندروز پيش پيامي طنز آلود خواندم كه يك داعشي را اسير گرفته بودند گفت مرا بكشيد بروم ناهار بخورم. رزمندگان گفتند نه ما تو را الان نميكشيم بعد از ناهار ميكشيم تو بروي ظرفها را بشويي.
همسرم ميگفت جنگ سوريه با جنگ ايران و عراق خيلي فرق دارد. در سوريه سرباز اسلام كه در شهر قدم ميزند نميداند بچهاي كه با توپ بازي ميكند آيا تا چند لحظه ديگر به طرف او شليك ميكند؟! يا زني كه چادر به سر و زنبيل به دست است و خريد خانهاش را انجام ميدهد شايد داعشي است و نارنجك به دست دارد. جنگ داخلي خيلي سخت است.
همسرتان چند بار اعزام شدند و در چه تاريخي به شهادت رسيدند؟همسرم جزو نيروهاي شناسايي بود. سري اول 75 روز آنجا بود و سري دوم اول بهمن كه رفت 93 روز حضور داشت و نزديك دمشق به شهادت رسيد. گويا آنها يك گروه شناسايي 10 نفره بودند كه به دل دشمن ميزنند. موقع برگشت از تل قريب، دشمن تيربار ميزند و تير به پا و سر همسرم ميخورد. همرزمانش ميگويند وقتي تير به سرش ميخورد هنوز شهيد نشده بود. همسرم قد رشيدي داشت و همرزمانش مجبور ميشوند چهار نفري او را به عقب منتقل كنند كه در مسير بازگشت به شهادت ميرسد.
حرفي از شهادت ميزدند يا احساس ميكرديد وقت آسماني شدنشان نزديك شده باشد؟سيدعبدالله قبل از رفتنش با دخترم به حرم امام رضا(ع) مشرف شد و تسبيح يادگاري خريد. در مسير حرم حرفهايي ميزد كه بوي رفتن ميداد. بار اول كه به سوريه ميرفت زهره دخترمان در جريان بود. نبودن هايش را تمرين ميكرديم. 12سال با همسرم زندگي كردم اما از وقتي به سوريه رفت روحيات و معنوياتش خيلي قويتر شد. ميگفت همه آنجا خالصانه كار ميكنند. آخرين شب تا صبح وصيت كرد. من اصلاً متوجه نبودم دارد وصيتش را شفاهي ميگويد. شنيدهام شهدا قبل از شهادتشان آسماني ميشوند. همسرم تمام وصيتش را گفت كه دوست ندارم بعد از شهادتم بلند گريه كني. اگر شنيدي شهيد شدم بيقراري نكن. هميشه ميگفت دوست دارم در غربت و مثل گمنامان شهيد شوم. اول بهمن كه همسرم رفت تقريباً تا يك ماه تماس ميگرفتم. يكبار به دوستش زنگ زدم گفتم گوشي را به آقا عبدالله بدهيد گفتند نيست. منطقهمان عوض شده و عبدالله خط رفته است جواب درست نميدادند. با سيد حكيم پسرخالهام تماس گرفتم گفتم شما مسئوليت داريد حواستان به عبدالله باشد. خود شهيد به پسرخالهام گفته بود نسبت قوم و خويشي ما را كسي نفهمد بعد از اينكه شهيد شد فهميدند با سيد حكيم نسبت داشته است. خلاصه وقتي ديدم نميشود خبري از سيد عبدالله بگيرم، نذر كردم روزهاي جمعه دعاي ندبه بگيرم. دعاي ندبهام كه تمام شد خانوادهام آمدند. مادرم گفت برويم خانه فلان شهيد روضه دارند و بعد به خانه مادرم رفتيم و ديدم همه پسرعموهايم خانه پدرم جمع شدند. حدس زدم خبري شده است. يكي از پسرعموهايم گريه ميكرد. حالم بد شد و به سيد حكيم پيام دادم گفتم جان مادرت بگو چه شده است نهايتاً او گفت كه همسرم به شهادت رسيده است.
حالا كه چند صباحي از شهادت همسرتان ميگذرد، حضور شهيدتان را در زندگي روزمرهتان احساس ميكنيد؟ من از همسرشهيدم خيلي حاجت گرفتم. خانمي ميگفت من وارد مزارشهدا شدم به همسر شما متوسل شدم و حاجت گرفتم. گرههاي زندگي ام با دعاي همسرم برطرف ميشود. اگر زمينهاي باشد ما هم حاضريم براي دفاع از حرم برويم.
زندگي با يك شهيد را چطور تعريف ميكنيد؟ زندگيمان معمولي بود. همسرم خيلي خاص نبود. مثل بقيه آدمها بود. ما هيئت داشتيم و شهيد در آن مداحي ميكرد، اما آدم خشك مقدسي نبود. نمازش را ميخواند و ميگفت به نظر من آدم حق الناس را رعايت كند و حق مردم را نخورد از همه چيز واجبتر است. خدا حق خودش را ميبخشد. خداوند گفته است من از حق خودم ميگذرم ولي از حق الناس نميگذرم. گاهي كه از بازار خريد ميكرديم اگر فرد مسني ميديد دستفروشي ميكند، ميگفت كسي كه پير شده شغل ديگري نميتواند داشته باشد. مسيرش را دور ميكرد تا از فرد مسن خريد كند. اخلاقش خيلي خوب بود. هر وقت به خانه ميآمد چيزي براي زهره ميخريد. هميشه دخترم را روي شانههايش ميگذاشت.
چطور خودتان را قانع كرديد با رفتن همسرتان به سوريه موافقت كنيد؟همسرم ميگفت امروز مثل عاشوراي سال 61 است كه امام حسين غير از 72 تن ياوري نداشت. امروز اگر ما از حرم اهل بيت دفاع نكنيم چه كسي ميتواند دفاع كند؟ من الان شرايطش را دارم مدافع حرم باشم. به من ميگفت اگر راضي نباشي آن دنيا امام حسين(ع) از تو بپرسد چرا نگذاشتي شوهرت براي دفاع از حرم خواهرم برود چه توجيهي داري. زهره من به فداي بيبي رقيه(س) سه ساله. حضرت رقيه(س) سه ساله بود كه پدرش شهيد شد. عبدالله ميگفت مگر سيد بودن ما به 10 روز عزاداري ماه محرم است وقتي به سوريه رفتم ديدم چقدر بيبي رقيه(س) و بيبي زينب(س) غريبند. فقط اقليت دفاع ميكنند و ميجنگند. آن اقليت مثل 72 تن هستند. همسرم آن قدر از بيبي رقيه و بيبي زينب(س) و غريبيشان گفت كه قانع شدم و افتخار ميكنم همسر شهيد هستم. افتخار ميكنم همسرم عاقبت بخير شد. كاش راهي باشد ما هم برويم دفاع كنيم.
جوابتان به طعنه زنندگان به مدافعان حرم مخصوصاً فاطميون چيست؟خيلي از اين حرفها شنيدم. يك نفر ميگفت به مدافعان حرم پول زياد ميدهند شما چرا مستاجريد؟ گفتم اينها همه حرف و حديث است شما از مدافعان حرم چيزي نميدانيد فقط شهداي دفاع مقدس را ميشناسيد. به خودم ميگفتم اگر براي پول ميرفتند اگر ميلياردها هم ميدادند با يك انگشت شوهرم هم معاوضه نميكردم. هيچ كس حاضر نيست به خاطر مال دنيا از جانش بگذرد. اگر ميليونها بدهند ميتواند جاي پدر را براي دخترم پر كند! دخترم يك روز سه ساعت تمام براي پدرش دلتنگي كرد و اشك ريخت. عكسهاي پدرش را ميديد گريه ميكرد. بعد از دو سال تازه قبول كرده كه پدرش نيست. بچه 10ساله را چطور راضي كنم پدرش ديگر بر نميگردد. كساني كه به خانوادههاي شهداي مدافع حرم طعنه ميزنند در حق ما جفا ميكنند. آن دنيا بايد جواب بدهند. اگر ميليونها تومان پول هم بغل دخترم بريزند مگر برايش پدر ميشود؟! من و دخترم وقتي خوابش را ميبينيم روزمان طلايي است حتي در خواب حضورش آرزو است. وقتي از بيرون ميآييم خانه سلام ميگوييم. دادسراها را ببينيد. اينها كه به دنبال پول هستند چرا براي دفاع از حرم نميروند؟ چرا دزدان نميجنگند؟ شوهرم به اين درك رسيد كه از اسلام دفاع كند و جانش را در اين راه داد.