
نویسنده: حسن فرامرزي
يک: ادبيات دفاع مقدس، ظرفيتهاي عجيب و مغفولي دارد که هنوز براي ما ناشناخته است. ناشناخته از اين جهت که با وجود اينکه در دو دهه گذشته تأکيد بر جمعآوري خاطرات ايثارگران، رزمندگان، آزادگان و جانبازان يکي از رويکردهاي اصلي در حفظ و نشر آثار دفاع مقدس بوده و انصافاً آثار ارزشمندي در اين حوزه توليد شده است، اما با اين وجود اين همه آن چيزي نيست که در اين خزاين و گنجينه وجود دارد. به عبارت ديگر اگر اين فضا را به مثابه يک معدن گنج تصور کنيم، استخراجهاي ما از اين معدن اولاً همه ذخاير را دربر نگرفته و در ثاني هنوز جامعه ما با آنچه استخراج شده، خو نگرفته و با اين آثار آشنا نشده است.
دو: چند روز پيش شاهکاري در اين حوزه کاملاً تصادفي و از دست دوستي به دستم رسيد که از آن روز به هر عزيزي که ميرسم و به هر دوستي که برميخورم وقتي ميپرسد چه خبر؟ سعي ميکنم معرفي اين کتاب را پيوند بزنم به اين جمله کليشهاي چه خبر و به او يادآور شوم که برود و در سه، چهار ساعت اين کتاب را بخواند چون مطمئن هستم نميتواند کتاب را زمين بگذارد، همچنان که من در دو، سه ساعت اين کتاب کمحجم صد و بيست، سي صفحهاي، اما بسيار غني و زيبا را خواندم، در حالي که بغض ميکردم و ميگريستم. کتاب «روزهاي بيآينه» به خاطرات منيژه لشکري، همسر آزاده خلبان حسين لشکري ميپردازد. کتاب به قلم زيبا و جاندار گلستان جعفريان نگاشته شده است و به نظرم صحنههاي زندگي اين دو قهرمان بزرگ - منيژه لشکري و حسين لشکري - چنان استادانه تدوين شده و کنار هم قرار گرفته که اين کتاب را بيشتر به صورت يک رمان خواندني درآورده و نه صرفاً يک مرور خاطرات.
سه: وقتي کتاب را خواندم و بستم از خودم پرسيدم چطور بود؟ و پاسخ کوتاهي که به خودم دادم اين بود: مثل يک غسل بود. چطور آدمي خسته و خاکآلود مثلاً در يک بيابان يکهو ميخورد به يک آب زلال طوري که حتي ميتواند تمامقد در آن آب زلال و سرد فرو برود و همه آن خاکها و عرقها و خستگيها را در آن آب از تن بزدايد، اين کتاب هم براي روح من حکم اين آبتني را داشت؛ وقتي که به يکباره روح غرق شده در روزمرگي و غصههاي کوچک مرا از اين بيابان گرم حرص، محاسبه، معادله و سياست بيرون کشيد و جانم را در اين زندگي عجيب که اين دو قهرمان داشتهاند، شستوشو داد.
چهار: کتاب صادقانه نوشته شده است، اين صدق هم در بيان همسر آزاده خلبان و هم در قلم گلستان جعفريان به خوبي لمس ميشود و تلألو ميکند. چطور ميشود آدم در عين حال که آنقدر شيفته همسرش است که 18 سال تب و اشک، انتظار، خبرهاي ضد و نقيض، بيمار، مادري و تربيت کودک و حرف و حديث مردم پشت يک زن جوان را کنار و همسايگي هم بپذيرد و تاب بياورد و وفادارانه به اميد اينکه همسرش روزي برخواهد گشت آن همه رنج را در چاه قلب خود فرو بريزد که روزي روزگاري کارواني خواهد آمد و يوسف مرا از اين چاه بيرون خواهد کشيد و از آنسو ببيني همين زن که اينگونه عاشقانه همسرش را ميستايد و وفادارانه چنان اين سالها را با او و خاطرات زندگياش ميزيد که انگار او بيشتر از همسرش در انفرادي بوده و بيشتر رنج کشيده با اينکه ظاهراً آزاد و در مملکت خود بوده، صادقانه چالشها و مشکلاتي را هم که با همسرش داشته بازگو ميکند و همسرش را به يک اسطوره غيرقابل دسترس و ماورايي تبديل نميکند. مثلاً چقدر آدم بايد با خود صداقت داشته باشد که اين همه سال را صبوري پيشه کند و منتظر همسرش بماند، اما وقتي بعد از 14 سال اولين عکس او را در اسارت ميبيند که حالا تکيده شده و به جاي يک مرد چهل و چند ساله، شبيه مردي شصت و چند ساله است از خود بپرسد اين همان حسين من است؟ آيا باور کنم؟ من اصلاً ميتوانم با چنين شخصي زندگي کنم؟ اصلاً ميتوانم با او ادامه بدهم؟ اين همان صداقت هولناکي است که خواننده را تکان ميدهد، اما در نهايت آن چيزي که در ذهن من مخاطب رسوب ميکند اين است که چقدر اين صداقت ميتواند نجاتدهنده باشد.
پنج: اين وجه يعني روايت صادقانه و جامع از يک زندگي در اين کتاب بسيار قابل تأمل و زيباست و به نظر ميرسد اين شيوه از روايت زندگي قهرمانهاي دفاع مقدس اتفاقاً بايد الگو و سرمشق راويان اين قصهها باشد، چرا؟
به خاطر اينکه وقتي خواننده زندگي حسين لشکري را از زبان همسرش ميخواند در کنار آنکه او را قهرماني بزرگ ميبيند که به خاطر کشورش آن همه سال در زندان، وضعيت سلول انفرادي و انواع شکنجهها را تاب آورده و حاضر به مصاحبه عليه کشورش نشده و از آن همه رنج حتي با همسر خود هم چيزي نگفته و با تمسک به قرآن، جان خود را از جنون و خودباختگي رهانيده - حسين لشکري بيشتر آيات قرآن را در زندان حفظ ميکند - در کنار اينکه ميبينم او بعد از آزاد شدن از دوره طولاني اسارت همچنان درگير کابوسهاي زندان است و شبها کابوس ميبيند که دوباره او را به زندانهاي عراق برگرداندهاند، اشک ميريزم و با خودم ميگويم خدايا چقدر برخي از زندگيها رنجآور است و گاهي شهادت چقدر ميتواند راحتتر از اسارت باشد، اما در عين حال وقتي همسرش صادقانه ميگويد مثلاً در نوع تربيت نوهشان اختلاف ديدگاههاي عميقي با همسرش داشته يا مثلاً دوست نداشته که همسرش را مثل گوشت قرباني از اين جلسه خاطرات به آن جلسه دعوت کنند چون ميدانسته که بازگو کردن آن خاطرات روح حسين را چقدر رنجور ميکند و چه فشاري بر او تحميل ميشود، اما حسين لشکري با وجود همه آسيبهاي جسمي و روحي در آن جلسات حضور مييافته اين تکههاي پازل وقتي صادقانه کنار هم قرار ميگيرد اين نويد و مژده را به همه مخاطبان اينگونه زندگيها ميدهد که پس ميشود در عين حال که با هم اختلاف داریم، عاشقانه همديگر را دوست بداريم.
اين مژده را به من مخاطب کتاب ميدهد که ميشود در عين حال که نقطه ضعفهايي داشت، اما مثل يک قهرمان زندگي کرد. اين نوع روايتها به ويژه براي جوانها که کمالگراتر هستند و از همين نقطه هم آسيبپذير ميشوند و تصور ميکنند قهرمانها رويينتن هستند و هيچ نقطه ضعفي در آنها ديده نميشود بسيار رشددهنده و آگاهيبخش است.
شش: خواندن اين کتاب را به ويژه براي جوانها مثل نوشدارويي ميدانم که ميتواند به آنها در مسير زندگي بسيار کمک کند و آنها را به تأمل وادارد که چطور خداوند ميتواند يک انسان را در مسير زندگي صيقل دهد، اگر او تاب بياورد و صبوري پيشه کند، چطور روحش در کوره حوادث زندگي پخته و خالص ميشود و ناخالصيها از روحش رخت برميبندد.