
مبينا شانلو
مقاومت رزمندگان فاطميون و جبهه مقاومت اسلامي از آموزههاي قرآن و اهلبيت الهام ميگيرد. اين جريان مقاومت امروز با شكوه و بالندگي هر روز جبهه جديدي را فتح و دشمن در برابر او احساس ضعف ميكند. ياد شهيدان توسلي، بخشي و ياران و رزمندگان دلاور فاطميون بخير كه با الهام گرفتن از قرآن به سوي سوريه هجرت كردند و در راه خدا جنگيدند؛ جهادي كه با شهادت رقم خورد. اما تاريخ ايثار هرگز گريههاي مادران شهداي گمنام فاطميون و نالههاي خواهران و همسران آنها را از ياد نخواهد برد. آنچه در پي ميآيد روايتي است از هاجر حسني همسر شهيد مدافع حرم لشكر فاطميون سيدروحالله موسوي.
اردوي ملي افغانستانسال 1380با هم ازدواج كرديم و آن زمان من 15سال داشتم. سيد روحالله سنگكار ماهري بود و همواره در پي رزق حلال. در سال 1384سيد احسان اولين فرزندمان به دنيا آمد. سيد روحالله سال 1390براي ديدار با فاميل به افغانستان رفت و اين سفر فرصتي شد تا به عضويت اردوي ملي افغانستان درآيد. تعليمات نظامي و آموزشهاي نظامي را خيلي خوب ياد گرفت و به ايران بازگشت. همان زمان بود كه زمزمههاي درگيري داعش و تروريستهاي ملحد در عراق و سوريه به گوش ميرسيد. وقتي از آنجا آمد، گفت من ميخواهم به سوريه بروم.
اعزام به سوريه ابتدا تصور ميكردم كه صحبتهايش از رفتن يك شوخي است. پشت خط تلفن از من پرسيد شما راضي هستيد من براي دفاع از اهلبيت(ع) به سوريه بروم؟ من هم گفتم بله راضيام. دوباره پرسيد تو اجازه ميدهي؟ من گفتم بله برو. گويي گوشي را روي بلندگو زده و مسئول اعزام هم صحبتهاي من را ميشنود. بعد به ايشان گفته بود خودتان ديديد كه همسرم هم به اعزام من راضي است. در نهايت پنجم شهريور ماه سال 1392رفت. سيده الهام فرزند ديگر من آن زمان تنها چهار سال داشت كه پدرش راهي ميدان جهاد و نبرد با تكفيريها شد.
بادمجان بم من درك صحيحي از شهادت نداشتم و هرگز گمان نميكردم كه يك روزي خبر شهادت ايشان را بشنوم. دوستان و همرزمانش همواره از شجاعت و دليري او برايم صحبت ميكنند. سيد روحالله اهل عمل بود. رفت و تقريباً 40 روز آنجا بود. هر روز زنگ ميزد و حال من و بچهها را ميپرسيد. تا اينكه چند روزي تماسي نداشت. من خيلي نگران شدم. يك روز از خط ايرانسلش تماس گرفت. با تعجب پرسيدم:مگر آمدي ايران. گفت: بله. گفتم: تو مرخصيات تمام نشده چه جوري آمدي، حالت خوب است؟ خنديد و گفت: دارم حرف ميزنم، معلوم است كه حالم خوب است. گريه كردم و گفتم: بگو چي شده است؟ باز خنديد و گفت: بادمجان بم افت ندارد. يك كم زخمي شدم، چيزي نيست حالم خوب است. الان تهران هستم، بيمارستان چند روز ديگر ميآيم و به من دلداري داد. به ايشان گفتم من براي ديدار شما به تهران ميآيم اما ايشان اجازه نداد و گفت با بچهها اذيت ميشويد. همسرم بعد از چند روز آمد با بدني مجروح تمام بدنش زخم داشت.
شال سياه عزاسيد كلاً عوض شده بود. اخلاقش، رفتارش، حرفهايش و همه چيز. همه حرفهايش از شهدا و از جانبازان فاطميون بود. از حرم بيبي ميگفت كه چقدر غريب است. دلش پر ميزد براي بيبي و براي رزمندگان مدافع كه از همه چيزشان گذشتند، براي دفاع از عقيله بنيهاشم. ايشان دائم ميگفت بايد برگردم بروم، ديرشده است. گفتم: بس است ديگر تو آنچه بر عهده داشتي انجا م دادي. يك بار رفتي و از زخمهايت خون ميآيد. كلاً 25 روز مانده بود كه دوباره رفت. از سوريه برايم يك شال سياه آورده بود. گفتم: من سياه دوست ندارم چرا رنگي ديگر نگرفتي. گفت: خواستم زحمت خريد شال سياه را به شما ندهم. همين را سرت كن. اما دلش به رفتن بود تا ماندن براي همين دوباره راهي شد. بعد از شهادتش بود كه بسياري از حرفهايش را فهميدم.
پيمان شهيد شدآخرين بار كه با هم حرف زديم، صدايش خيلي گرفته بود. گفتم: سرماخوردهاي؟ گفت: نه عزيز خيلي خستهام خيلي خوابم ميآيد. دلم يك خواب سير ميخواهد. بعد از آن تماس كه آخرين تماسمان شد، هرچه زنگ زدم گوشياش خاموش بود. 15روز من نه خواب داشتم و نه خوراك. بعد از آن به هر كسي كه ميتوانستم زنگ زدم. اما به من ميگفتند رفته است مأموريت. حالش خوب است اما به ايشان دسترسي نداريم. گذشت تا اينكه به پدرش خبر دادند كه سيدپيمان شهيد شده است، پيمان نام جهادي ايشان بود. ما اصفهان زندگي ميكرديم. پدرش قم زندگي ميكرد. مادرم به من گفت داييات مريض شده است بايد برويم قم. آمدم قم ديدم به در و ديوار خانه پارچه سياه زدهاند، قرآن ميخوانند، آنجا فهميدم كه همسرم شهيد شده است. ديگر حال خودم را نفهميدم.
هميشه منتظرم با شنيدن خبر شهادتش حالم بد شد و من را به بيمارستان بردند. از آنها خواستم كه همسرم را ببينم اما در پاسخم گفتند پيكري نيست. داعش بعد از شهادت، پيكر ايشان را با خودش برده است. امروز سه سال از آخرين باري كه از هم خداحافظي كرديم ميگذرد، اما هنوز به خانه بازنگشته است. او رفت تا براي هميشه پاسداري از عمهاش را بر عهده بگيرد. هميشه ميگفت: من تو و بچهها را به زيارت حرم حضرت رقيه (س) ميآورم. قول ميدهم و به قولش هم عمل كرد. همسرم در تاريخ 9دي ماه سال 1392 در پنج راهي غوطه شرقي حلب به شهات رسيد. بعد از شهادت، داعشيها پيكر پنج تن از شهدا را با خودشان بردند و پيكر همسر من هم يكي از آنها بود. اما من همچنان منتظر آمدنش هستم و خواهم بود.