
شهيد سيدداوود احمدي يكي از شهداي افغانستاني دفاع مقدس است كه در سال اول شروع جنگ تحميلي همراه برادرش سيدحبيبالله به ايران ميآيند و در جبهههاي جنگ تحميلي حاضر ميشوند. حالا سيد حبيب الله كه گرد پيري به چهرهاش نشسته در گفتوگو با ما راوي گوشههايي از حماسهآفريني برادر شهيدش ميشود. در اين گفتوگو دبير ويژهنامه شهيدان جهان وطن ياريرسان ما بود.
مهاجرت به ايران وقتي من و برادرم سيدداوود به ايران مهاجرت كرديم، جنگ تحميلي تازه آغاز شده بود. ما قبلاً در فتح فرمانداري منطقهمان حضور داشتيم و ناممان در ليست احزاب جهادي افغانستان ثبت شده بود. بنابراين وقتي براي حضور در جبهه به پادگان بلال حبشي رفتيم، چون مورد تأييد احزاب جهادي بوديم، ما را پذيرفتند و ما را به خرمشهر اعزام كردند. آنجا به منطقه دارخوين رفتيم و رزمنده لشكر 30 زرهي شديم.
در زمان حضورما، هنوز خرمشهر و برخي از مناطق اطرافش دست عراقيها بود. غير از ما حدود 50، 60 نفر افغاني هم در منطقه بودند. من و برادرم براي آموزش بازسازي تانك پيش سيدظاهر كه او هم از رزمندگان افغاني بود به لشكر30 زرهي رفتيم. سيدظاهر از ولايت بلخ بود. از اولين نفراتي به شمار ميرفت كه تانكهاي غنيمتي و سوخته عراقيها را بازسازي ميكرد و براي استفاده دوباره به خط مقدم ميفرستاد.
شهادت در اعماق آبمدتها در منطقه بوديم و در تعمير تانك به رزمندگان كمك ميكرديم تا رسيديم به اسفند سال 63 كه قرار بود عمليات بدر انجام شود. فرماندهان تصميم گرفته بودند تغييراتي در تانكها بدهند و آنها را براي عبور از دجله آماده كنند. براي اين منظور حوض بزرگي را در محوطه لشكر 30 ساختند تا تانكها را بعد از تغييرات در آن آزمايش كنند. يك روز كه حوالي 9 شب به آسايشگاه رفتم، برادرم هنوز نيامده بود. او در بخش بازسازي برجك تانك كار ميكرد. او و همرزمانش بعد از تعميرات و شناج بستن تانكها، آنها را براي آزمايش نهايي در زير آب آماده ميكردند.
آن شب خيلي نگران برادرم بودم. طاقت نياوردم و رفتم به آزمايشگاه ديدم چند نفر دور و بر حوض با نگراني ايستادهاند و ميگويند تانكي زير آب خاموش كرده و پنج نفر داخلش هستند. دو، سه تا بولدوزر آمدند و كانالي را به طرف كارون حفر كردند تا آب حوض خالي شود. وقتي عمق آب كم شد و برجك بيرون زد، سريع رفتم و برجك را برداشتم. اول فكر ميكردم سرنشينانش كه برادرم، دو ايراني و دو مجاهد عراقي بودند، بيهوش شدهاند، اما بعد فهميدم كه همگي به شهادت رسيدهاند.
مادري چشم به راهجنازه برادرم را به مشهد برديم و در بهشت رضا(ع) دفن كرديم. بلوك 30، رديف 21، شماره 5. بعد از خاكسپاري برادرم تصميم گرفتم به كشورم برگردم و خانواده را در جريان بگذارم. ابتدا به پاكستان رفتم و از آنجا هم وارد افغانستان شدم. مادرم تا مرا ديد گفت تو آمدي پس برادرت كو؟ گفتم او در مشهد ماند و به من گفت برو مادرمان را به ايران بياور. مادر حرفم را باور نكرد و گفت راستش را بگو. گفتم راستش را ميگويم و باز باور نكرد و خيلي بيتابي ميكرد. ناگزير موضوع شهادت برادرم را به روحاني محلهمان گفتم. او و داييام خبر شهادت برادرم را به مادرم گفتند. مادر وقتي خبر شهادت پسرش را شنيد، آن قدر با سوز گريه ميكرد كه فكر كردم كار او هم تمام است. كمي بعد همراه مادرم به ايران آمديم. وقتي مادرم به مزار سيدداوود رسيد، خودش را روي سنگ مزارش انداخت و شروع به گريه كرد. انگار ميخواست در آغوشش بگيرد. فاميلها جمع شدند و التماسش ميكردند تا آرام شود. عاقبت او را به زور به خانه برديم. ترسيديم مبادا مادر هم از شدت غصه در كنار فرزندش تمام كند.
نمازهاي اول وقتسيدداوود واقعاً برادر خوبي بود. يك روز هم نمازش قضا نشد. هميشه سعي ميكرد نمازهايش را اول وقت و به جماعت بخواند. خيلي چهره بشاش و خندهرويي داشت. هيچ وقت چهره گرفته او را نديدم. بسياري از اوقات لباس كارم كثيف ميشد و او بدون آنكه چيزي به من بگويد، لباسم را ميشست. پوتينم را واكس ميزد و اجازه نميداد خودم اين كارها را انجام دهم. هميشه ميگفت بودن ما در جنگ، براي خدمت به اسلام است. كار هم ياد ميگيريم و بعد از آن به خط مقدم ميرويم. اگر توفيق شهادت يافتيم، به شهداي كربلا ملحق ميشويم. اگر هم زنده مانديم برميگرديم به افغانستان و با روسها ميجنگيم.