کاملا درون کادر ایستاده
بود.در اتاقی سرد و بی روح اما روشن.پشتش تابلویی بسیار زیبا قرار داشت.نقاشی از یک
دشت سر سبز که در آن دو گوزن مشغول چریدن بودند و در دوردست ها دودی در حال اوج
گرفتن از کلبه ای چوبی بود.از همان منظره هایی که در ان دوره فقط در داستان ها یافت
می شد.
هنوز نمی دانست که چرا وی را به آن ساختمان برده بودند و رغبتی هم برای دانستنش نشان نمی داد.چون دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت.آنها همه داروندارش را ضبط کرده بودند.دزدی قانون مند شده ای به نامسیاست مشارکتی.
جلویش میزی گذاشته بودند.تهیه شده از بهترین چوب ها و پرداخت شده توسط ماهر ترین نجارها.روی میز هم ظرف های مجلل و گران قیمت قرار داشت مملو ازلذیذ ترین غذا ها و خوراکی ها.اما یک ظرف بود که از بقیه زیبا تر به نظر می رسید و آن هم جام میوه ای بود که در وسط میز قرار دده بودند.
خود او چند هفته ای می شد که لب به میوه نزده بود و حال دیدن آن همه میوه تازه درکنار هم وی را به وجد آورده بود.آنقدر محو آن جام شده بود که گاهی نوازش لباس های ابریشمی که تنش کرده بودند را فراموش می کرد.لباس هایی فاخر که فقط در تن اشراف زاده ها دیده می شد همان هایی که مدتی از ریشه کن شدنشان می گذشت.
حس و حال عجیبی داشت.انگار درون حبابی از تخیلات رنگارنگ قرار گرفته و لحظاتی زندگی سیاه و سفیدش را فراموش کرده است.
بالاخره حسش کرد.چند دقیقه راحتی.......چند دقیقه خوشحالی .........چند دقیقه خوشبختی.
مدام آرزو می کرد این لحظات تا ابد دوام بیاورند.مادامی که آرزو کرد لولا های در به فریاد آمدند.عکاس وارد شد.با چهره ای عبوس و ریش هایی چرک و به هم گره خورده.
سه پایه را گذاشت و دوربین نسبتا قدیمی خود را درآورد.کمی خم شد و از درون لنز به او نگاه کرد.دوباره بلند شد و به طرفش رفت تا کمی یقه و آستینهایش را دستکاری کند.دوباره به پشت دوربین بازگشت و گفت:آماده باش.
با این حرف او فهمید که ثانیه های پایانی فرا رسیده است.موقع ترکیدن حباب و زمان به اتمام رسیدن چند دقیقه خوشبختی.
عکاس دکمه ی دوربین را زد.آن هم چند بار.بلافاصله بعد از آن ماموران که در تمام این مدت در گوشه ی انتهایی اتاق ایستاده بودند واردعمل شدند.در چشم به هم زدنی میز به انضمام متعلقاتش محو شد.آن ها با چنان سرعتی جام میوه را دور کردند که نگذاشتند چشمانش برای آخرین بار آن را نوازش کنند و چنان سرعتی لباس ها را از تنش کندند که انگار بدنش در حال خوردن تار و پود ابریشمی آن بود.
بعد از انجام شدن این کارها او را به همان اتاقی بردند که وسایلش را تحویل گرفته بودند.دقایقی در آنجا منتظر ماند سپس ماموری آمد و پتو کاسه و لباس هایش را به او برگرداند.
به داخل اش نگاهی انداخت خالی خالی بود.آن ها حتی به چند روپل سکه درون آن هم رحم نکرده بودند.به محض اینکه خواست حرفی بزند صدایی بهش گفت:خفه شو نمی دانست که چه کسی داشت این حرف را می زد اما صدا مدام تکرار می شد.خفه شو.خواه ناخواه ساکت شد.وسایلش را برداشت و با تشکری سرد آن ساختمان پوسیده را ترک کرد.
دو روز بعد هنگامی که در حال راه رفتن در کنار یکی از خیابان های شلوغ شهر بود متوجه بیلبوردی شد که به تازگی آنجا نصب کرده بودند.آنقدر چشمانش را تنگ کرد تا در نهایت آن را درست دید.باورش نمی شد همان عکسی بود که از او گرفته بودند.این همه تغییر را آن زمان در خود احساس نکرده بود.اما چیزی که بیشتر توجهش را جلب کرد نوشته ای بود که زیر عکس با حروفی بزرگ و قرمز نوشته شده بود:
همه ی ما در یک طبقه ایم.طبقه ی خوشبخت.