
چهارم شعبان مصادف با ولادت حضرت ابوالفضلالعباس(ع) به نام روز جانباز نامگذاري شده است. واژه جانباز در ادبيات معاصر كشورمان، خصوصاً بعد از هشت سال جنگ تحميلي با آن شدت و حدت، واژهاي پرمعناست كه به يادمان ميآورد جنگ هنوز براي بسياري از خانوادههاي ايراني، خصوصاً آنها كه يكي از اعضايشان با مشكلات حاد جانبازي دست به گريبان است، همچنان ادامه دارد. در واقع جانبازي مسئلهاي جاري در حيات جامعه است كه حرف و حديثها در خصوص نحوه رسيدگي به مشكلاتشان تمامي ندارد و همواره اعتراضهايي در خصوص رسيدگي به اين عزيزان وجود داشته است.
يكي از رزمندگان دفاع مقدس ميگفت: زماني كه من مجروح شدم، دو نفر از بچههاي تعاون به ملاقاتم آمدند و برآورد كردند كه چه نيازي دارم. فهميدند پاهايم مشكل پيدا كرده و قرار شد يك سه چرخه در اختيارم بگذارند. گفتههاي اين رزمنده و مجروح جنگ، مؤيد يك نكته اساسي و كليدي است كه بهترين نحوه رسيدگي به جانبازان، حضور ميداني مسئولان و ارتباط چهره به چهره آنها با جانباز و نهايتاً برآورد نيازهاي عينيشان است. اما اكنون سيستمي كه جانبازان طبق آن دستهبندي ميشوند نه نيازهايشان بلكه درصدهايي است كه براي آنها تعيين ميشود. تعيين درصد گاهي به شكلي كور و بدون در نظر گرفتن نيازهاي عيني و واقعي يك جانباز، تنها به صورت اسمي به مشكلات او ميپردازد. جانبازان شيميايي و همچنين اعصاب و روان، نمونههايي از جانبازاني هستند كه به دليل عيني نبودن مشكلجسميشان در تعيين درصد به مشكل برميخورند. اگر قطع عضو از ملاكهاي تعيين درصد از كارافتادگي جسماني به شمار ميرود، جانبازان مثلاً شيميايي كه بسياري از مشكلاتشان مخفي است، گاهي در همان شناسايي به عنوان جانباز با مشكل مواجه هستند چه برسد به اينكه درصدي كه پاسخگوي نيازهايشان باشد براي آنها تعيين شود. همچنين اگر قرار باشد به جاي اينكه مسئول يا صاحب امر سراغ جانباز برود، خود جانباز به سراغ درصديابي و مشكلاتش برود، قاعدتاً جانبازي كه توانايي ذهني لازم براي احقاق حق خود را ندارد، همواره در انتهاي صف قرار خواهد گرفت. جانبازان اعصاب و روان هم كه غالباً صف آخري هستند!
نگاهي به زندگي بسياري از جانبازان اعصاب و روان نكات تأسفباري را پيشرويمان قرار ميدهد كه شايد ذكر اين نكات در عيد ميلاد آقا ابوالفضل(ع) چندان مناسب به نظر نرسد، اما واقعيتي است اجتنابناپذير. يكي از اين جانبازان اعصاب و روان كه اخيراً با او گفتوگويي انجام دادم و نخواست نامش فاش شود، گوشهاي از زندگي شخصي و خانوادگياش را برايمان بازگو كرد كه به شكل روايت زير پيشرو داريد.
وقتي به هوش آمدم
وقتي به هوش آمدم، در بيمارستان بودم. متوجه شدم باز دچار حمله عصبي شدهام و مرا به بيمارستان رساندهاند. بار اولم نبود! آنقدر به اين درمانگاه آمده بودم كه كادرش هم مرا ميشناختند. با همسرم تماس گرفتم و گفت كارهاي ترخيص را از قبل كرده و فقط بايد وسايلم را جمع كنم و به خانه برگردم. هميشه وقتي از بيمارستان به خانه برميگردم، مثل يك مرغ از قفس رهيده، تنها به فكر خروج و پركشيدن هستم.
سريع وسايلم را جمع كردم و با اطلاع مسئول بخش از بيمارستان بيرون زدم. پايم كه به پيادهرو رسيد، تصميم گرفتم عروسكي براي دخترم كه آن زمان هشت سال داشت بخرم. مسيرم را كج كردم و به يك پاساژ رفتم. در جيبم به قدر خريد يك عروس پول بود. عروسك را خريدم و تازه فهميدم كه براي كرايه ماشين هيچ پولي ندارم. چارهاي نبود و پياده برگشتم. نزديك ظهر به خانه رسيدم. همسرم با چهرهاي گرفته در را باز كرد. با شوخي گفتم: «ميدونم ديشب قات زده بودم، اذيت شديد، منتها بار اولم كه نيست، شما هم ديگه بايد عادت كرده باشيد حاج خانم!»
حرفي نزد و داخل شديم. عروسك را نشانش دادم و دخترم را با صداي بلند صدا زدم. يكبار، دو بار، خبري نشد. همسرم از هال به اتاق نشيمن آمد و گفت: چه خبرته با صداي بلند داد ميزني! طبقه بالا خوابه. تا نماز بخوني و ناهارت رو بخوري اونم مياد. نماز را خواندم. ناهار را هم خوردم و چون انواع قرصها را مصرف ميكنم، چرتي هم زدم. بيدار كه شدم آفتاب داشت غروب ميكرد. همسرم انگار تازه از بيرون برگشته بود، چادرش را كه به چوب رختي آويزان ميكرد ديد بيدارم و رنگ از رخسارش پريد. دلم شور افتاد. گفتم دخترم را بيدار ميكني يا خودم بروم بالا. ديد چارهاي ندارد و حرف دلش را زد:
خودت رو كنترل كن. هيچي نشده. خدا رو شكر به خير گذشت. ديروز كه دچار حمله عصبي شدي و خودت رو زدي، دخترمون كنار دستت بود. ناخودآگاه بغلش كردي و محكم كوبيديش زمين. با خودت برديمش دكتر. شكر خدا چيزيش نشده. دكتر گفته فقط دستش مو برداشته...
دنيا مقابل چشمانم تيره و تار شد. من فقط 30 درصد جانبازي دارم اما گاهي همه زندگيام را محكم بغل ميكنم و به زمين ميكوبم!