اصالتاً اهل كجا هستيد، از خانواده و شهيد بگوييد. ما اصالتاً اهل تبريزيم. اما پدرم از كودكي به تهران آمد. سه خواهر هستيم و دو برادر. محمدرضا كه فرزند بزرگ خانواده بود سال 42 به دنيا آمد. همان سالي كه حضرت امام فرموده بود سربازان من در گهواره مادرانشان هستند. برادرم درحالي كه 18 سال داشت به جبهه رفت و در عملياتهاي مختلفي حضور داشت و اسفند سال64 در حالي كه تنها 22 سال داشت، در روند عمليات والفجر8 گلولهاي به سرش اصابت كرد و پس از سه روز در بيمارستان اهواز به شهادت رسيد.
شغل برادرتان معلمي بود، با وجودي كه ميتوانست در سنگر علم خدمت كند، چرا به جبهه رفت؟بله برادرم معلم بود. بعد از اينكه ديپلم گرفت دانشگاه رشته تربيت معلم قبول شد. پدر و مادرم اصرار داشتند كه به دانشگاه برود اما برادرم جبهه را واجبتر ميدانست و سه سال مرتب به جبهه ميرفت. پدرم ميگفت ما حتي اطلاع نداشتيم كه محمدرضا معلم عربي، ديني و قرآن شده بود. برادرم در مدارس منطقه 10 تهران مشاور بود. ما در خيابان قصرالدشت تهران زندگي ميكرديم. محمدرضا در امور فرهنگي و كتابخانه چند تا مسجد هم فعال بود. پدرم كارمند وزارت صنايع و خيلي مذهبي و مقيد بود. حتي با خودكاري كه در اداره از آن استفاده ميكرد بيرون از آنجا استفاده نميكرد. او محمدرضا را از چهار سالگي به كلاس قرآن فرستاده بود. اين زمينههاي مذهبي باعث شد برادرم راه دفاع از دين و ميهنش را در پيش بگيرد و راهي جبهه شود.
پدر و مادرتان با جبهه رفتنش مخالفتي نداشتند؟پدر و مادرم چون برادرم تا آن زمان تنها پسرشان بود با جبهه رفتنش مخالفت ميكردند. اما برادر شهيدم ميگفت اگر من به جبهه نروم كي برود؟ كسي كه زن و بچه دارد بايد برود؟ يك بار به مادرم گفته بود اگر تضمين ميكني به جبهه نروم و همينجا برايم اتفاقي نيفتد و از دنيا نروم، من جبهه نميروم كه مادرم رضايت داد و او هم رفت.
در جبهه چه مسئوليتي داشت؟ايشان امدادگر جنگ بود و در عملياتهاي مختلف به صورت داوطلب بسيجي شركت ميكرد. محمدرضا چون آن زمان تك پسر بود، پدرم كاري كرد تا از سربازي معاف شود. با اين وجود باز هم برادرم به عنوان بسيجي به جبهه رفت.
زمان شهادت برادرتان چندساله بوديد؟سال 64 ما همه كوچك بوديم. برادر دومم سال 62 به دنيا آمد و موقع شهادت محمدرضا دو سال داشت. يك خواهرم شش ساله بود و من 10 ساله بودم. خواهر بزرگم 18 سالش بود. شهادت برادرم خيلي برايمان سخت بود. مادرم خيلي صبور بود و ميگفت اگر روزي دو بار ياد پسر شهيدم نكنم، روزم شب نميشود.
با وجود سن كمتان چه خاطراتي از ايشان داريد؟وقتي به هفت سالگي رسيدم، برادرم برايم كتاب ميخريد. كتابخانه بزرگي از او برايمان به يادگار مانده است. محمدرضا برايم كتاب داستان ميخواند و ميگفت اينها را تنها نخوان. علاقهمندي من به كتاب يادگاري از محمدرضاست. زماني كه از جبهه به مرخصي ميآمد به من خط ياد ميداد؛ كتابهايي كه ميخريد هدفمند بود. كتاب 14معصوم و امامان ميخريد كه باعث شد علاقهام به كتاب زياد شود. به خواهر كوچكم كه شش سالش بود ميگفت حجابت را رعايت كن و به من ميگفت نمازت را اول وقت بخوان. ميگفت اگر حجابتان را رعايت كنيد برايتان هديه ميخرم. حجابم يادگاري از برادر شهيدم است.
ويژگيهاي اخلاقياش چگونه بود كه همه از او به عنوان انسان خاص و شهيد آينده ياد ميكردند؟خيلي مهربان و هميشه خندان بود. من نگران بودم عصبانياش نكنم كه اخم كند. نمازش را اول وقت ميخواند. پدرم ميگفت نصف شب ميديدم محمدرضا روي پله نشسته و با خدا مناجات و استغاثه ميكند. ميگفتم اين جوان 20- 19 ساله چه گناهي كرده كه اينطور گريه ميكند. برادرم با يكسري از دوستانش، افراد بيبضاعت را شناسايي ميكردند و برايشان آذوقه و چيزهايي كه نياز داشتند ميخريدند. ما فكر ميكرديم فقط مسجد ميرود. خبر نداشتيم مخفيانه كار خير ميكند. واقعاً با خلوص بود. يك ذره وابستگي دنيايي نداشت.
حضور شهيد را در زندگيتان حس ميكنيد؟كاملاً حضور شهيد را حس ميكنم همه فاميل به برادر شهيدم متوسل ميشوند و حتي نذر ميكنند. بيشتر از ما كه زندهايم براي پدر و مادرم خير دارد. پدرم چند سال پيش مريضي سختي داشت بعد از جراحي به كما رفت. لحظهاي كه به كما ميرفت گفت محمدرضا را دم در ميبينم. دكترها گفتند عمرش تمام است ما خيلي متوسل به برادر شهيدم شديم. پدرم بعد از عمل به هوش آمد. پدرم ميگفت حضورش را كاملاً حس ميكنم. برادرم در 22 سالگي به كمال رسيد و پيكرش اكنون در قطعه 53 بهشت زهرا مدفون است.