وقتي خودت خيالت راحت است كه اگر سر ماه فقط يك ميليون يا چند صد هزار تومان درآمد داري ولي مهم اين است كه ريال به ريالش حلال است؛ وقتي كه به خودت ميگويي اگر من تا اين اندازه روي شبههدار نشدن درآمدم حساسم پس طبيعي است كه بقيه هم همينطور حساس باشند و كسي پول شبههدار وارد زندگياش نكند يكدفعه اتفاقي باعث ميشود كه به اين باور برسي هستند كساني كه نه از روي ناداني و خطا بلكه با عمد و فكر قبلي تلاش ميكنند درآمد بيشتري داشته باشند، حتي شده از راه حرام و فروش شبههدار.
يكي از جاهايي كه ميشود راحت حلال خدا را حرام شده ديد مشاغلي است كه بي حساب و كتاب در شهر ديده ميشوند. مشاغلي كه هيچ رد و نشان ثابتي ندارند و نميتوانيم پيگير خطايشان باشيم. راسته ميوهفروشهاي دورهگرد در خيابانهاي متفاوت شهر از وليعصر گرفته تا خراسان و دماوند پاتوق يكي از همين مشاغل است.
يك كيلو و هفتصد و پنجاه گرم!
از كيفيت ميوههاي پرتقالفروش وانتي معلوم است كه به نسبت قيمتش خيلي دارد ارزان ميفروشد من هم فرصت را نبايد از دست بدهم و به خيال خودم بجاي يك كيلو پرتقال خريدن از مغازه ميوهفروشي بهتر است دو كيلو پرتقال باكيفيت و با قيمت مناسب از وانتي بخرم. از بين جمعيتي كه معلوم است ديدن پرتقالها از يك طرف و قيمت بسيار كم از طرف ديگر وسوسهشان كرده و ماشين را نصفه نيمه وسط خيابان پارك كرده پريدهاند بيرون، دستم را جلو ميبرم 6 هزار تومان پول داخل مشتم را كف دست فروشنده ميگذارم. در مقابل او هم كيسه نايلوني را باز ميكند و چند مشت پرتقال نصفه و نيمه را هول هول داخلش ميگذارد. در كمتر از صدم ثانيه نايلون را روي ترازو ميگذارد و هنوز مقدار پرتقال مشخص نشده نايلون را برميدارد، دستم ميدهد و با يك «به سلامت» ميخواهد من را از سر خودش باز كند تا بلكه به مشتري بعدي برسد. با حسابي كه من كرده بودم بايد تقريباً 3 كيلو پرتقال ميگرفتم اما هرچه نايلون را بالا و پايين ميكنم ميبينم وزنش به زور به دو كيلو ميرسد. ميخواهم به خودم دلداري بدهم ميگويم «حتماً مقدارش درست است تو دچار توهم شدهاي» اما اين خوشخيالي هم باورم نميشود چون من حتي وزنه پرتقال را هم نديدم. آن هم ترازويي كه مدام بايد سنگش را عوض كني تا به يك وزن دلخواه برسي. چطور او در كمتر از صدم ثانيه پرتقالها را وزن كرد؟ راضي نميشوم كه نميشوم. برميگردم از بين جمعيت راه خودم را باز ميكنم. نايلون را بهدست فروشنده ميدهم و ميگويم: «ميشود دوباره اين را وزن كني؟» چشمانش را با غضب گرد ميكند و جواب ميدهد: «نخير سركار خانم! نميبيني سرم شلوغه؟ نميتونم كه براي هر ننه قمري چندبار وزن كنم. خيلي ناراحتي پس بده اگرم ميخواي مطمئن بشي برو بده اون مغازهداره برات وزن كنه». اين لحن حرف زدن باعث نميشود كه من از موضعم كوتاه بيايم پس راهم را به سمت ميوهفروشي كج ميكنم، از مغازهدار ميخواهم پرتقال را وزن كند. همانطور كه نايلون را ميگيرد زيرلب ميگويد: «از من نشنيده بگير اما اينا كارشون كلكه، امكان نداره ميوه با اين كيفيت و با همين قيمت را بفروشند حتماً كاسهاي زير نيم كاسهشان است». خوشباوري دست از سرم برنميدارد. نايلون را كه روي ترازوي ديجيتال ميگذارد چشمانم از حدقه بيرون ميزند! يك كيلو و هفتصد و پنجاه گرم؟! مگر نبايد سه كيلو ميبود؟ باعصبانيت نايلون را ميگيرم، به سرعت از بين جمعيت خودم را به فروشنده كه لبه سپر وانت كنار ترازو نشسته و با همان سرعت براي مردم ميوه ميريزد ميرسانم. نايلون را روي ترازو ميگذارم با جرئت در چشمانش نگاه ميكنم و ميپرسم: «اين چند كيلوه؟» چشم از من برنميدارد: «من چه ميدونم؟» عصبانيتم به حد نهايتش رسيده، صدايم را بالاتر ميبرم و با لحني شبيه فرياد ميگويم: «نميدوني؟ پول ميگيري نميدوني چقدر ميوه به مردم ميدي؟» وقتي عصبانيتم را ميبيند كمي از موضعش پايين ميآيد و با لحني كه شبيه دلجويي است ميگويد: «آخه آبجي! من كه ترازوم دقيق نيست با اين سه تا سنگ حدودي ميكشم ميدم دست مردم تا كارشون راه بيفته!»
«حدودي وزن ميكني؟ مگر مردم حدودي پول ميدهند كه حدودي وزن ميكني؟ مگر با چند تا سنگ همين جوري ميشود ميوه وزن كرد و دست مردم داد؟»
پيرمرد مغازهدار ترازو ديجيتالي وقتي ميبيند عصبانيام ميآيد پادرمياني كند نايلون را ميگيرد و از بين جمعيت راهنماييام ميكند داخل مغازه. كمي كه آرام ميشوم شروع ميكند به حرف زدن: «ببين دخترم اين مشكلي نيست كه من و تو بتونيم حلش كنيم. بعضي از اين وانتيها و دستفروشها هزار و يك حيله براي خودشون دارن. تا زماني كه مردم اينطور از اونا خريد ميكنن نميشه ايرادهاشون را برملا كرد. اين يكي كه تو مچش رو گرفتي و هرشب هزار و يك نفر ازش خريد ميكنن اما متوجه نميشن كمفروشي ميكنه، دوتا سنگ غيراستاندارد ميذاره كف ترازوي قديمي زهوار در رفته و قبل از اينكه نايلون به كف ترازو بخوره ميده دست مشتري. مشتري از همه جا بيخبرم راهش را ميكشه ميره به خيال اينكه درست خريد كرده، غافل از اينكه كلاه گشادي سرش رفته».
پس كه اينطور! انگار اينجا براي خودش بازار مكارهاي است و به گفته مغازهدار ترازو ديجيتالي هركس به هر طريقي كه ميتواند كاسبي ميكند.
ببين، اما باور نكن
انگار قصه راسته ميوهفروشيهاي كمقيمت نقاط مختلف تهران همين است. يعني همهشان به هر طريقي كه ميتوانند دغلبازي ميكنند تا درآمد بيشتر در ازاي فروش كمتر داشته باشند. چند قدم بالاتر وانتي ميوهفروشي ايستاده و با نان داد و فرياد و بازارگرمي تلاش ميكند به هر روش ممكن خودروهاي عبوري را نگه دارد. «سيب كيلويي 2500 تومان» اين نوشته را روي مقواي بزرگي نوشته و بالاي وانت كنار يك جعبه سيب قرمز گذاشته است. از دور سيبهاي قرمز كنار نوشته چشمك ميزنند و نميشود بيخيالشان شد. جلو ميروم تا بگويم برايم كمي سيب بريزد دست ميبرد و نايلوني را كه از قبل آماده داشته از سبد كنار دستش پر ميكند. اين سيبها نه قرمز است و نه سالم. نه رنگشان شبيه سيبهاي بالايي است نه اندازهشان. با اعتراض ميگويم: «آقا من از اون سيب ميخوام. ميخندد و با لحن كنايهآميزي ميگويد اون سيب كه كيلويي خدا تومنه، من اون رو گذاشتم براي نمونه نه براي فروش». نميگذارم حرفش تمام شود: «باشه ايرادي نداره از همون نمونهها برام بريزيد». انگار عصباني شده است چون با حذف خنده قبلي با لحن تند و تاحدودي تمسخرآميز جواب ميدهد: «انگار متوجه نيستي؟ ميگم اونا فروشي نيس، محض نمونه است. گذاشتم تا مشتري ببينه بياد بخره اما نه اون رو، اين سيب پايينيها رو». آهان! تازه متوجه شدم. پس يك نوع دغلبازي است. مردم سيب قرمز را از دور ميبينند، ترمز ميكنند، پياده ميشوند وقتي ميبينند اين سيب از همان سيب بالا نيست ولي چون پياده شدهاند اعتراض نميكنند و سر و ته قضيه را با يك كيلو سيب خريدن حتي اگر سيبها بيكيفيت و خراب باشد جمع ميكنند.
حلال و حرام را قاطي ميكنند
مرد ميانسالي كه پيداست ساكن همان محله است وقتي ميبيند امشب هم سر يك حيله و مكر ميوهفروشها آشوب به پا شده، وارد مغازه ميوهفروش ترازو ديجيتالي ميشود. از همان بدو ورود شروع ميكند: «چه كسي ميخواد مچشون رو بگيره؟ ها! هيشكي، هرشب بعد از غروب وقتي كه خبردار ميشن شهرداري تعطيل كرده ميريزن كف خيابون. فقط اينجا نيست كه. كنار هر اتوبان و خيابان بزرگ شهر يكي دوتاشون رو ميشه پيدا كرد. از هر فرصتي هم براي كلك زدن استفاده ميكنن، مثلاً كافيه ببينن مشتري زنه، هرچي ميوه خراب دم دستشون مياد روونه نايلون ميكنن، حرف هم بزني هم با بيادبي جواب ميدن. من خودم پريشب ديدم هرجا ميرم نارگيل دونهاي 5 هزار تومنه، اومدم ديدم يه وانتي اينجا سه تا نارگيل رو ميده 6 هزار تومن. خب از همه جا بيخبر گفتم حتماً چون وانتيه و خرج اجاره و ماليات مغازه نداره ارزون ميده! ذوق كردم پريدم سه تا نارگيل خريدم. رفتم خونه خانم تا پوستش رو شكوند ديد هرسه تاش از تو كپك زده. كل كپكها رو كه جدا كرد اندازه يك نارگيل از توش درنيومد». با دلخوري نگاهي به بيرون مغازه ميكند و ادامه ميدهد: «اصلاً چرا راه دور ميريم، همين اكبرآقا سوپري بغلي فكر كرده بود ميتونه به اينا اعتماد كنه، چند شب پيش ازشون دوتا آناناس خريده بود كلي هم پولش رو داده بود. از فروشنده ميپرسه مطمئني رسيده است؟ اونم انگار با چندتا ترفند مسخره كه مثلاً برگهاش زود كنده ميشه پس رسيده است دوتا آناناس قالبش ميكنه اما وقتي ميره خونه ميفهمه هر دوتا آناناس از شدت رسيده بودن ترشيدن. ميندازه تو نايلون مياره پس بده فروشنده با عصبانيت باهاش دست به يقه ميشه كه از كجا معلوم اين رو از من خريده باشي، من جنسم حرف نداره و... خلاصه اينكه از تاريكي شب هم سوءاستفاده ميكنن. وقتي ميبينن مردم در تاريكي نميتونن ميوه كپك زده يا از داخل ترشيده رو تشخيص بدن همه اين ميوهها رو شب ميارن و با نصف قيمت ميفروشن. يك لحظه هم با خودشون فكر نميكنن ما كه قران به قران درآمدمون حلاله كلي مشكل تو زندگيمون داريم مگه ميشه پولي كه از اين راه درميارن و حرومه بلاي جون زن و بچهشون نشه؟» پس كه اينطور! يعني بعد از سوءاستفاده از شلوغي، اعتماد خانمها حالا نوبت به تاريكي شب رسيده است.
خطاي ديد هم ميشود راهي براي كاسبي
هميشه اين نوشتهها هستند كه باعث ميشوند رهگذر يا ماشين عبوري چشمش به ميوهها بيفتد و بايستد. اگر نوشتهاي نباشد كه قيمت را اعلام كند و نمونه ميوهاي نباشد كه چشم با ديدنش خطا برود قطعاً نميشود اينطور كاسبي كرد. مثلاً خود من يكبار با همين نوشتهها خطا كردم. در اتوبان آزادگان در حال حركت بودم كه ديدم آن سمت اتوبان هندوانههاي قرمز گذاشته بالاي وانت و نوشته «كيلويي هزار تومان». با خودم گفتم چه خوب! الان هندوانه كيلويي 3 هزار تومان است حالا اين چطور هندوانه به اين خوبي را كيلويي هزار تومان ميفروشد؟! آنقدر وسوسهكننده بود كه بهجاي ادامه مسير فكرم اين شد كه اولين زيرگذر يا دوربرگردان مسيرم را تغيير بدهم تا به هندوانهفروش برسم. حدود 10 دقيقه جلوتر دور برگردان دور زدم و 20 دقيقه بعد رسيدم به وانتي هندوانهفروش. پياده شدم و گفتم: «برام 10 كيلو هندونه خوب بريز لطفاً». دوتا نايلون كه پر از هندوانه شد فروشنده گفت: قابل نداره شد 28 هزار تومان. (آنقدر سريع اين جمله را گفت كه فرصت نداد در جواب قابل نداره بگويم ممنون). «چي؟! بيست و هشت هزار تومان! اينكه بايد بشود 10 هزارتومن». راننده كه مشخص بود از فريب خوردنم خوشحال بود جواب داد: «خانم جان با دقت بخون نوشتم 4 كيلو 10 هزارتومن». انگار اشتباه ميكرد براي اطمينان بيشتر برگشتم ديدم نوشتهاي كه از دور كيلو هزار تومن بود اولش يك 4 كوچك و قبل از كيلو يك 10 كوچك دارد! يعني هر 4 كيلو 10 هزار تومان. چه ماهرانه با ريز نوشتن كلمات چشم و ذهنم را فريب داده بود.
بعدها فهميدم كه طبيعي است اگر با ديدن يك نوشته قيمت مناسب ترمز كني و بايستي بعد از پياده شدن بفهمي اصلاً آن قيمت براي آن ميوه نبوده است. مثلاً فروشنده هم پياز دارد و هم موز اما چون ميداند قيمت پياز كمتر است قيمت موز را نمينويسد بلكه تنها قيمت پياز را مينويسد وقتي هم كه خريدار فريب خورد و ترمز كرد در تله چاره، ناچاري گير ميافتد و تن به خريد ميدهد.
همه چيز به ظاهر خوب است تا اينكه...
يادمان باشد گاهي اوقات همه چيز خوب است. مثلاً قيمت درست نوشته شده، اشتباه نكردهايم، ميوه هم همان ميوهاي است كه براي فروش گذاشتهاند حتي ترازو هم استاندارد يا ديجيتال است اما كاسهاي زير نيم كاسه است البته بهتر است بگوييم ميوهاي زير ميوه است! دغلبازي اينجور وقتها يك شكل ديگري ميگيرد. مثلاً در فصل بهار و تابستان با آمدن ميوههاي ريزي مثل چغاله بادام، گوجه سبز، انگور، توت فرنگي و در فصل زمستان با ميوههاي ازگيل و خرمالو مطلقاً به آن چيزي كه ميبينيد اعتماد نكنيد. اصغر يكي از وانتيهاي خيابان دماوند با اين استدلال كه نبايد ضرر كنيم، صادقانه ميگويد: «ما وقتي از ميدون ميوه ميخريم چون پول كمي براي خريد حجم زيادي از ميوه ميديم پس طبيعيه كه بعضي جعبهها كيفيت نداشته باشه و بعضي ديگه باكيفيت باشه. به قول خودمون درهمه ديگه، اما نميشه به مشتري گفت درهم ببر. پس بايد يه فكر ديگه كنيم. مياييم همه ميوههاي خراب رو كف جعبهها ميچينيم و ميوههاي خوب را روي جعبهها. براي گوجه سبز و چغاله تا سه رديف خوب ميچينيم بقيه رو بد، اما براي خرمالو يا انگور فقط يه رديف ميوه خوب ميذاريم بقيهاش همه دون شده يا لكداره. مشتري هم وقتي روي جعبه رو ميبينه سريع جوگير ميشه، منم سريع ميذارم روي ترازو و ميدم ببره اما وقتي ميره خونه تازه متوجه ميشه چي شده».