در اين عمليات رزمندگان زيادي شركت كردند و در ميانشان زندگي شهيد عباس علي مددي جذابيتها و نكات ريز زيادي براي بيان دارد. علي مددي كه هنگام عمليات جواني 19 ساله بود، همان سال در رشته پزشكي قبول ميشود و با اينكه آرزوهاي زيادي در سر داشت ولي با پشت كردن به تمام اين مسائل دفاع از كشور را در اولويت كارهايش قرار ميدهد و راهي جبهه ميشود. وي 21 ديماه در جريان عمليات شهيد و پيكرش پس از 9 سال وارد كشور ميشود. در روزهايي كه به شهيدان عمليات كربلاي5 تعلق دارد با صغري سلطاني، مادر شهيد گفتوگويي انجام داديم كه اطلاعات جامع و كاملي از زندگي شهيد در اختيارمان ميگذارد.
براي شروع كمي از دوران كودكي شهيد برايمان بگوييد. شهيد در چه سالي و كجا متولد شدند؟
من همه بچههايم تهران به دنيا آمدند. 13 ساله بودم كه به تهران آمديم، اينجا صاحب فرزند شديم. اصالتمان براي خمين از شهرهاي اراك است. من سال 1339 ازدواج كردم و خدا عباس را كه فرزند چهارم بود در سال 1346 به ما داد.
دوران كودكي شهيد در چه فضايي گذشت؟
ما از همان كودكي خيلي روي عباس حساب ميكرديم. خيلي صبور و بياذيت و آزار بود. با هركسي رفتوآمد نميكرد و دوست نميشد. در دوران دبيرستانش وقتي شبها درس ميخواند يك چراغ كوچك جلويش ميگذاشت و مشغول مطالعه ميشد. پسرم خيلي درسش خوب بود. آن زمان كمي هم ضعيف بود و ميترسيدم به چراغ بخورد و خداي ناكرده اتفاق بدي بيفتد. همسايهاي داشتيم كه خيلي حساس بود و خيلي به عباس علاقه داشت و هروقت جلويش اسم بچهام ميآمد اشكش سرازير ميشد. عباس خيلي بچه شوخ و خوشرويي بود. خيلي سر به سر من ميگذاشت و وقتي در خانه بود انگار من 10 تا پسر داشتم. وقتي شهيد شد دنيا خيلي برايم تنگ شد. جاي خالياش كاملاً در خانه احساس ميشد. از نبود عباس خيلي در خانه سرگردان بودم و دور خودم ميچرخيدم. يك روز كه دلم خيلي تنگ بود با خدا خلوت كردم و گفتم خدايا! يا بچهام را به من برگردان يا من را هم پيشش ببر يا صبري بده كه بتوانم غم نبودنش را تحمل كنم.
شده بود در همان حالت شوخي و جدي درباره شهادت و شهيد شدن با شما صحبت كند؟
بله، از همان دوران عاشق شهادت بود. هرچه عقلش كاملتر ميشد اين عشق و علاقهاش هم بيشتر ميشد. هر وقت به خانه يكي از شهدا ميرفتيم و ميآمديم ميگفت مامان اگر آنها آدم هستند پس ما چي هستيم؟
شهيد ارتباطش با بقيه خواهر و برادرهايش چطور بود؟
خيلي خوب بود. اين بچه 12 سال درس خواند يك بار نگفت بابا به من پول بده. تابستان به سركار ميرفت و خيلي قناعتكار بود. صاحبكارهايش هم از بس او را دوست داشتند به او حقوق بيشتري ميدادند و او هم جمع و بعد كم كم خرج ميكرد. اصلاً به من نميگفت پول بده. همين اواخر وقتي ميخواست به جبهه برود 500 تومان به برادرش داده بود. آن زمان 500 تومان خيلي زياد بود. برادرش وقتي به من گفت داداش به من 500 تومان داده هركاري كردم كه پولش را بگيرد، قبول نكرد. گفت: اين بچهداره. گفتم: ننه خودم ميدهم. گفت: ننه دارم خدا ميدونه. گفت: دادم نگرفت و رفت. خيلي اخلاقش خاص بود. يكي از بستگان به آلمان رفته بود و براي عباس يك دوربين عكاسي آورد و هركاري كرد، او اين دوربين را قبول نكرد. آنموقع خواهرهايش يك سال با هم فرق داشتند و از سر و كول عباس بالا ميرفتند. ما سال 63 بچهها را به او سپرديم و به مكه رفتيم.
در رابطه با انجام تكاليف دينياش چقدر مقيد بود؟
نمازش را هميشه اول وقت ميخواند. قرآن هم زياد ميخواند. پدرش هم اهل قرآن خواندن بود و سه تا قرآن داشت و به رديف قرآن ختم ميكرد. پدرشان نماز شبش را مرتب ميخواند. عباس در خانه قانوني گذاشته بود و ميگفت نبايد يك كلمه غيبت در خانه باشد. بچهاي بود كه نميگذاشت ما از كارهايش سر در بياوريم. وقتي ًدانشگاه قبول شد ما تازه متوجه شديم كه در كنكور شركت كرده است. اصلاً نفهميديم كه كي رفت و در كنكور شركت كرد، كي قبول شد و كي رفت اسمش را نوشت. بچه خيلي انقلابي و خوبي بود.
هنگامي كه دانشگاه قبول شد به شما چه گفت؟
وقتي باخبر شديم براي گرفتن روزنامه رفتيم كه به ما نرسيد. بعد رفتم روزنامه را از خانه يكي از بستگان گرفتم و نام عباس را ديديم.
در چه رشتهاي قبول شده بود؟
رشته پزشكي دانشگاه شهيد بهشتي. وقتي همراه برادرش براي ثبتنام رفته بود برادرش به او گفته بود: بچهجون! حواست كجاست؟ اصلاً براي قبولي در دانشگاه ذوق نميكرد و تمام حواسش در جبهه و جنگ بود. آن زمان مدام بين جبهه و خانه در رفتوآمد بود. از طرف بسيج به جبهه ميرفت و مدتي آنجا بود و بعد به عقب برميگشت.
اوقات فراغتش چه كار ميكرد؟
گاهي اوقات ميرفت مغازه عمهاش و به او كمك ميكرد. آنها بچه نداشتند و بعضي وقتها در مغازه كمكحالشان بود. بعضي وقتها پيش عمويش ميرفت و كمكش ميكرد. فاميل خيلي دوستش داشتند.
كسي را براي شهيد در نظر گرفته بوديد؟
دخترعمويي داشت و زماني كه عباس بچه بود و عقلش هنوز نميرسيد ما سربهسرش ميگذاشتيم و ميگفتيم وقتي بزرگ شدي ميخواهي چه كاره شوي؟ ميگفت ميخواهم رئيس دكترها شوم. ميگفتيم چه كسي را ميخواهي برايت بگيريم كه جواب ميداد زهرا آبجي. زهرا آبجي دخترعمويش بود و به زبان بچگانه خودش ميگفت. بعداٌ ديگر درگير دانشگاه و جبهه شد و مسئله ازدواجش را نگفتيم.
عباس در چند سالگي شهيد شد؟
18 يا 19 ساله بود كه شهيد شد. بچهام سني نداشت و خيلي جوان بود.
آخرين بار كه اعزام ميشد را خاطرتان هست؟
آخرين بار كه برگشت شش ماه بود كه آنجا مانده بود. ديماه ميخواست دوباره اعزام شود و براي خداحافظي آمد. به او گفتم: مادر! تو شش ماه آنجا بودي و كلاسهايت هم به زودي شروع ميشود، اگر ميشود نرو و به درست برس. 20 بهمن قرار بود كلاسهايش شروع شود ولي آنقدر تمام حواسش در جبههها بود كه به كلاسهايش توجهي نميكرد. شبي كه ميخواست برود شب چله بود. حالا شب چله كه ميشود آنقدر حالم بد ميشود و فقط چهره عباس جلوي چشمهايم ميآيد. عباس را تا راهآهن برديم و بدرقهاش كرديم. يكي از خواهرهايش خيلي به عباس علاقه داشت و هروقت عباس جايي ميرفت بيتابي ميكرد. وقتي بعد از شش ماه آمد، اين بچه خيلي ذوق كرد.
حاجخانم پدرشان مانع رفتنش نميشد؟
نه، دخالت نميكرد. خيلي دوستش داشتيم ولي نميگفتيم نرو. جنگ بود و همه در قبال كشور و انقلاب وظيفه داشتيم. پدرش ميگفت آخر من چهكارهام وقتي سرور و مولايمان خميني كبير امر كردهاند جبههها را پر كنيد. عباس هم عاشق جبهه بود و خداحافظي كرد و راه افتاد و رفت. وقتي كسي عاشق راه شهادت شود ديگر من نميتوانم مانعش شوم. من به او گفتم: عباسجان الان داداشت جبهه است و تو ديگه الان نرو. او گفت: اگر ما زنده باشيم و خواهرهاي ما اسير شدند اين ننگ است. عباس براي ما رفت و الحمدلله شهادت هم نصيبش شد. خدا را شكر ميكنم كه شهيد شد. عباس هم دل شير داشت و هم خيلي پرروحيه بود.
آقا عباس چه تاريخي شهيد شد؟
21 دي ماه سال 65 شهيد و مفقود ميشود و بعد از 9 سال پيكرش را روز 28 صفر همراه با 3500 شهيد ديگر آوردند. وقتي فهميدم عباسم بعد از 9 سال برگشته ذوقزده شده بودم. براي تشييع پيكرش بچههايم ميگفتند: مادر نميخواهد تو بيايي. نگران بودند يك وقت حالم بد شود. من هم گفتم: بايد بيايم من تازه از چشمانتظاري راحت شدهام. به بهشت زهرا كه رفتيم تابوت را جلويمان گذاشتند. ميخواستم يك تكه از استخوانهايش را بردارم و ببوسم كه سربازها مانع شدند. من ديگر چيزي نگفتم و بغضش را در دلم ريختم. ولي خوشحال شده بوديم كه بالاخره خبري از عباس آمده بود. ميدانستم كه بچهام شهيد شده و هرچي همسايهها ميگفتند كه عباس برميگردد ميگفتم نه او ديگر نميآيد من ميدانم شهيد شده است. با اينكه ميدانستم عباس شهيد شده اما باز چشم بهراهي خيلي برايم سخت بود. الان برايش دو سالگرد ميگيريم؛ يكي 21 دي ماه كه مفقود و شهيد شد و يكي هم 28 صفر كه پيكرش آمد.
وقتي فهميديد عباس مفقودالاثر شده چه كار كرديد؟
وقتي كه نيامدنش طولاني شد ما مدام به مالكاشتر ميرفتيم و پيگير وضعيتش بوديم. آن اوايل جواب درستي به ما نميدادند. آخر سر كسي آمد و گفت كه عباس مفقودالاثر شده و خبري ازش نداريم. همين كه گفت پسرم مفقودالاثر شده، من محكم زدم توي سر خودم و عروسم كه همراهم بود به گريه افتاد.
حاجخانم نحوه شهادت ايشان چگونه اتفاق افتاد؟
گفتند كه در عمليات كربلاي 5تير به پهلويش ميخورد و حالش خيلي بد ميشود. ميخواستند عباس را به عقب بياورند ولي امكانش نبوده و نميشود. اينها سه نفر بودند. يكي از آنها شهيد نشد و برگشت و تعريف ميكرد كه در كانال با هم بودهاند. همهشان بچههاي مؤمن و خوبي بودند. دوستش تعريف ميكرد كه در كانال كه حركت ميكرديم عباس برگشت به من گفت كه ما با مرگ يك لحظه فاصله داريم. من هميشه با خودم ميگفتم كه خدايا اگر مصلحت هست عباس برگردد و بيايد درسش را بخواند و خدمت كند و اگر نيست شهيد شود.
از شهيد خاطرهاي در ذهنتان مانده است؟
همه خاطرههايش شيرين بود. همان خاطرهاي كه برايتان تعريف كردم و با همان زبان بچگي ميگفت ميخواهم رئيس دكترها شوم، كاملاً در ذهنم مانده است. خدا نخواست كه بماند وگرنه اگر شهيد نميشد الان به آرزوي كودكياش ميرسيد. اصلاً شيطنت نداشت و كاملاً فهميده و فعال بود. اگر غذايي را دوست نداشت نميگفت دوست ندارم ميگفت اگر فلان غذا ميبود اينقدر ميخوردم. اهل بيرون رفتن نبود بيشتر خانه بود و اهل درس و مسجد.موقع خوابش قرآن ميخواند و ميخوابيد. سه سال در آشپزخانه درس خواند.
در پايان از وصيتنامه شهيد و توصيههايي كه به اطرافيان داشتند برايمان بگوييد.
خيلي سفارش به حجاب كرده بود. در جايي از وصيتنامه نوشته كه مثل مادر وهب صبور باشم و همين جملهاش خيلي مرا آرام كرد. در بخشهايي خطاب به من و پدر و خواهرانش نوشته: «پدر عزيزم، مادر گراميام خداوند خيرتان بدهد كه جواني را پرورش داديد و او را براي رضاي خدا به قربانگاه معشوق فرستاديد. خداوند اجر و پاداش نيكو به شما عنايت بكند. من خوب ميدانم كه فرزند خوبي براي شما نبودم، شما ميخواستيد كه من عصاي دست پيري شما باشم ولي خدا بزرگ است.اي مادر عزيزتر از جانم، صابر باش و مادر وهب را الگوي خود قرار بده كه كفن بر تن فرزندش كرد و او را به ميدان رزم فرستاد. از خواهران گراميام ميخواهم كه الگويشان زينب باشد، حجاب خود را حفظ كنند و بر شهادت من اندوهگين نباشند كه شهادت رحمتي است خداوندي كه نصيب هر كسي نميشود، همچون زينب(س) مقاوم و صابر باشيد.»
خدا همه شهدا را قرین رحمتش و مهمان سفره اباعبدالله گرداند ...