از قهرمان 14 ساله ديروز گفتيم كه چگونه جنگيدن را از بودن در كنار چمران آموخته و چگونه بعدها در عملياتهاي بيتالمقدس، محرم، خيبر و كرخه از جان و سلامتياش براي امروز ما گذشته است. وقتي براي بازديد از وضعيت خانهاش راهي منطقه 21 تهران شديم، بغضمان را مثل لقمهاي پر از خار قورت داديم تا او با ديدن اشكهايمان شرمنده نشود. قهرمان ديروز مناطق جنگي، به دليل عوارض پس از جانبازي با وزني بيش از 200 كيلو، آرام، ساكت و ساكن روي تختي دراز كشيده بود و با دستمال اشكهايش كه نشاني از رنجهاي اين روزهايش داشت را پاك ميكرد.
به گزارش «جوان» پس از انتشار مطلبي در مورد جانباز فاريابي نژاد، تماسهاي تلفني زيادي با دفتر روزنامه شد. تماسهايي كه بيشتر مردمي بود و هر كس ميخواست به هر طريقي هر چه از دستش برميآيد را براي فاريابينژاد انجام دهد. در كنار تمام تماسهاي مردمي، گوشهايمان را هم تيز كرده بوديم تا مسئولي تماس بگيرد و از وضعيت فاريابينژاد بپرسد و اطلاعي كسب كند، ولي متأسفانه انتظارمان حتي يك بار هم رنگ واقعيت به خود نگرفت و دست هيچ مسئولي براي برداشتن گوشي تلفن بلند نشد.
روزها به سرعت گذشت تا اينكه چند روز پيش باخبر شديم فاريابينژاد روي همان تخت، با همان دلتنگيها، بغضها، اشكها و رنجهايش بدون كوچكترين كمكي آسماني شد تا ما يكي ديگر از گنجينههاي زمان جنگ را با دلي گرفته از دست بدهيم.
خاطرمان است در آن گزارش نوشتيم منبع درآمد اين خانواده از بيمه و يارانه است و سه سالي ميشود كه به دليل هزينههاي گزاف درماني و وضعيت جسماني نتوانستهاند به پزشك مراجعه كنند. به طور متوسط ماهي 130 هزار تومان براي داروهاي شيميايي به غير انسولين هزينه ميكنند، چگونه همسرش براي پذيرش پروندهشان در بنياد شهيد ساختمان بنياد را بالا و پايين ميكرد و بنياد در آخر به جانباز عملياتهاي كرخه و بيتالمقدس و خيبر جانبازي نداد.
رسيدگي به پرونده او را به اندازهاي پيچيده و سخت و منوط به نامهبازي در ادارههاي مختلف كرده بودند تا پذيرش پرونده براي او با آن وضعيت كاري غيرممكن شود: اوضاع مالي خوبي داشتم و هيچ وقت به دنبال كارهاي جانبازي نرفتم تا امروز كه زمينگير شدم. چند بار براي تعيين درصد جانبازي، من را با آمبولانس به كميسيون معراج شهدا و بنياد شهيد بردند. شيميايي شدن پوست و چشمم تأييد شده اما سيتياسكن ريه را به خاطر وزن زيادم انجام نميدهند و ميخواهند تكهبرداري كنند كه واقعيتش ميترسم چون انسولين مصرف ميكنم و فشار خون دارم. به ما گفتند كه بايد از ايثارگران سپاه نامه بگيريم، وقتيمراجعه كرديم نامه از سپاه قم خواستند در صورتي كه اين نامه را از آن زمان دارم اما باز نامهاي از تهران هم ميخواهند كه نميدهند. همسرم بيمار است و نميتواند دائم از اين طرف به آن طرف شهر برود. ما هم ديگر به خاطر شرايط جسماني كه همسرم دارد دنبالش نرفتيم.
فراموش نميكنيم كه مديران شهري منطقه 21 با تأخيري چند ماهه به ديدارش رفتند و بدون باز كردن گرهي از مشكلاتش برگشتند و ديگر سراغي از او و دردهايش نگرفتند. يادمان نميرود دفتر ايثارگران شهرداري كه در هر منطقه يك دفتر عريض و طويل دارد كوچكترين اقدامي براي كم كردن رنجهاي فاريابينژاد انجام نداد تا وعده حمايت از جانبازان و خانوادههايشان تنها روي كاغذ عملي شود.
آن روزها كه فاريابينژاد با 200 كيلو وزن كنج اتاق كوچك خانهاش توان انجام كارهاي روزمرهاش را نداشت، تنها يك خواسته داشت. ميگفت: «مسئولان بيان وضعيتم رو ببينن، فقط همين!» همان روزها تنها دلخوشي و اميد خانواده فاريابينژاد پذيرش پروندهشان در بنياد بود. يا دادن يك ويلچر براي نشستن روي آن و رها شدن از قيد تخت. اما همه اين موارد از او دريغ شد تا او در كنار درد شيميايي شدن، درد بيمحلي و فراموش شدن را هم بچشد؛ و قطعاً همين دردها برايش هزارانبار از دردهاي جانبازي جانكاهتر و غمانگيزتر بود. او كه اين همه سال دردهاي جانبازياش را با خودش به اينجا كشيده، وقتي كه درهاي خانهاش را با خواهش و التماس دوستان و همسايگان به روي ديگران گشود، انتظار داشت تا برايش كاري انجام شود و چشمانتظار مسئولي براي سرزدن و رسيدگي بود. اما فاريابينژاد بيشتر از اين تاب نياورد و توان اين حجم از نامهرباني را نداشت.