او 31 سال بيشتر عمر نكرد و در همين مدت كوتاه آنقدر اتفاقات مختلف را از سر گذراند كه داستان زندگياش پس از شهادت دستمايه راويان و نويسندگان شد. لقب «حر انقلاب» به اين دليل به شاهرخ داده شد كه در آشنايي با مرام امام خميني، مسير زندگياش را تغيير داد و عاقبت به مقام شهادت رسيد.
به گزارش «جوان» فراز و نشيبهاي زندگي شاهرخ از همان دوران كودكي و با فوت پدر و چشيدن طعم يتيمي آغاز شد. يك سر و گردن از ساير همسن و سالانش درشتتر و بلندقامتتر بود و وقتي يك بار آموزگارش در كلاس توي گوشش زد، او هم آموزگار را كتك زد و از مدرسه اخراج شد. پس از اخراجش به دليل جثه قوي و بزرگش جذب ورزش كشتي شد و در نخستين حضورش در مسابقات كشتي فرنگي قهرماني جوانان تهران در دسته فوقسنگين در سال ۱۳۵۰ قهرمان شد. موفقيتهاي ورزشياش همينطور ادامه داشت و توانست نايب قهرمان مسابقات كشتي آزاد تهران و كشتي فرنگي بالاي صد كيلوي كشور شود. شرايط اجتماعي آن روزها و نوع تفكر و تيپ شخصيتي شاهرخ، وضعيت پيچيدهاي را براي او رقم زده بود. از طرفي در كاباره كار ميكرد و از طرفي نمازش را ميخواند و در ماه رمضان روزههايش را ميگرفت. گاهي خودش از افراد باج ميگرفت و گاهي كمك نيازمندان ميكرد. يكبار در زمستان دستهاي اسكناس با كاپشن گرانش را به گدايي داد. حتي ساواكيها به او و چند لات ديگر پيشنهاد داده بودند كه در سركوب مردم شركت كنند ولي شاهرخ به دليل مخالفتش با شاه پيشنهاد را قبول نكرد.
ذات پاك شاهرخ نياز به يك تلنگر داشت. بايد كسي از راه ميرسيد تا وجدان نيمه بيدار او را بيدار ميكرد و حضور شخصيت كاريزماتيك امام خميني در دوران انقلاب، هيچ بهانهاي براي شاهرخ ضرغام نداشت. وجود امام در آن دوران همانند چراغي تابنده در دل ظلمت بود كه راه براي بسياري از جوانان مثل شاهرخ نشان داد.
روزهاي بهمن ۵۷ ورد زبان شاهرخ فقط امام، فقط خميني بود. امام از او آدم ديگري ساخته بود. وقتي در تلويزيون صحبتهاي حضرت امام پخش ميشد، با احترام مينشست. اشك ميريخت و با دل و جان گوش ميكرد. ميگفت: عظمت را اگر خدا بدهد، ميشود خميني، با يك عبا و عمامه آمد و عظمت پوشالي شاه را از بين برد. هميشه ميگفت: هرچه امام بگويد همان است. حرف امام براي او فصلالخطاب بود.
به دليل همين عشق و علاقه و ارادت روي سينهاش خالكوبي كرد: فدايت شوم خميني. وقوع جنگ تحميلي حلقههاي گمشده زندگي شاهرخ را كاملتر ميكرد. حالا پازلها به درستي كنار هم چيده ميشدند تا قهرمان سابق كشتي را از آشفتگيها نجات دهند. وقتي از گذشته زندگياش حرف ميزد داستان حُر را بازگو ميكرد و خودش را حُر نهضت امام ميدانست. ميگفت: حُر قبل از همه به ميدان كربلا رفت و به شهادت رسيد، من هم بايد جزو اولينها باشم.
همين عقيده او را در همان روزهاي اول جنگ در صف اول دفاع از ميهن قرار داده بود. در همان ماههاي اوليه جنگ فرماندهی گروهان دسته پيشرو از گروهان فداييان اسلام را به عهده داشت. نام و آوازه شاهرخ به قدري در جبههها پيچيده بود كه عراقيها براي سرش جايزه تعيين ميكنند.
چند روز قبل از انجام عمليات گروه فدائيان براي آزادي خرمشهر يكي از خبرنگاران تلويزيون به ميان نيروها آمد و با همه بچهها مصاحبه كرد. وقتي دوربين در مقابل شاهرخ قرار گرفت او چند دقيقهاي صحبت كرد. در پايان وقتي خبرنگار از او پرسيد: چه آرزويي داري؟ بدون مكث گفت: پيروزي نهايي براي رزمندگان اسلام و شهادت براي خودم!
پاييز سال 59 زمان رستگاري شاهرخ بود. روز انجام عمليات از همه حلاليت خواست و سبكبال به سوي ابديت گام برداشت. تازه 31 سال را رد كرده بود ولي ديگر چيز زيادي از دنيا نميخواست. مثل عاشقي كه معشوقش را پيدا كند او هم به هر آنچه كه ميخواست رسيده بود، جز يك چيز؛ شهادت. در عمليات پاكسازي جاده آبادان- ماهشهر گلوله تيربار تانك به سينهاش خورد و شهادت را نصيبش كرد. گلوله تيربار تانك دقيقاً به سينهاش اصابت كرد و حفرهاي در سينهاش ايجاد كرد. عراقيها خوشحال از شهادت شاهرخ هلهله ميكشيدند. گوينده عراقي ميگفت: ما شاهرخ، جلاد حكومت ايران را كشتيم! هيچ اثري از پيكر شاهرخ نبود. عراقيها بر پيكرش هم رحم نكردند و تصوير خونين و بدون سر و پر از تركشش را نشان ميدادند. پيش از شهادت از خدا خواسته بود همه را پاك كند. همه گذشتهاش را. ميخواست چيزي از او نماند. نه اسم، نه شهرت، نه قبر و مزار و نه هيچ چيز ديگر.