لباس فرم سپاه بر تنش بود. چيزي شبيه دكمه پيراهن در جيبش نظرم را جلب كرد. خوب كه دقت كردم ديدم يك نگين عقيق است كه انگار روي آن جملهاي حك شده. خاك و گلها را پاك كردم.... ديگر نيازي نبود دنبال پلاكش بگرديم... روي عقيق نوشته بود: «به ياد شهداي گمنام». شهيد رسول صالحيزاده يكي از همان شهداي گمنامي است كه به مادرش حضرت زهرا(س) اقتدا كرده است. رسول متولد 1346 بود كه در نهايت مجاهدتش در مجنون به شهادت رسيد در حالي كه 16 سال بيشتر نداشت. براي آشنايي با شهيد مفقودالپيكر رسول صالحيزاده با برادرش مختار صالحيزاده جانباز و رزمنده ديروز همكلام شديم كه از نظرتان ميگذرد.
آقاي صالحيزاده در ابتدا از خانوادهتان برايمان بگوييد.
ما در خانواده هفت برادر و يك خواهر بوديم و رسول برادر آخرمان بود كه از همه برادرهاي رزمنده و مجاهد ديگرش پيشي گرفت و به سعادتي چون شهادت دست يافت. پدرمان از هيئتداران اصيل و قديمي آذريالاصل بود كه از بچگي بزرگ شده هيئت و مراسم عزاداري براي امام حسين(ع) بود. پدر از سال 41 هيئتدار بود و ما هم بزرگ شده همان هيئت هستيم. خوب به ياد دارم كه شهيد قائمي به بچههاي هيئت قرآن آموزش ميداد. 16 نفر از شهداي محل ما هم از بچههاي اين هيئت هستند و بزرگ شده مكتب امام حسين (ع).
خودتان هم به جبهه رفته بوديد؟
زماني كه جنگ آغاز شد من در سپاه پاسداران بودم و مسئول عمليات منطقه 5 كشوري بودم كه تيپ عاشورا زير نظرش بود. همواره بين جبهه و سپاه تبريز در تردد بودم. دو برادر ديگرم هم در جبهه كردستان در حال جهاد با منافقان و ضد انقلاب بودند. آن زمان رسول 15 سال بيشتر نداشت و بسيار اصرار ميكرد كه خود را به صفوف رزمندگان برساند.
عاقبت هم اصرارهايش نتيجه داد و توانست خود را به جبهه برساند.
بله، البته ابتدا پدر بسيار مخالفت ميكرد و ميگفت شما سنتان بسيار كم است، صبر كنيد تا كمي كه بزرگتر شديد و به سن 18 سالگي رسيديد، بعد برويد. فعلاً درستان را ادامه بدهيد. برادرهاي شما در جبهه هستند. اما رسول پافشاري ميكرد و به هر ترتيبي بود ميخواست خودش را به جبهه برساند. شناسنامهاش را تغيير داد كه بچههاي پادگان متوجه شده و او را برگردانده بودند. او هم به شدت گريه و زاري ميكرد و ميگفت جنگ تمام ميشود و من آرزوي مجاهدت در دلم ميماند. بيقرارياش تا حدي بود كه مادر واسطه شدند و از پدر درخواست كرد كه اجازه بدهد كه رسول هم به جبهه برود. ميگفت امام حسيني شده و ديگر تاب ماندن ندارد. امام حسين (ع) او را طلبيده، بگذار برود. در نهايت با اصرارهاي مادرم، پدر موافقت كرد و رسول راهي شد.
آقاي صالحيزاده چه عاملي باعث ميشد كه نوجواناني مثل برادر شهيدتان به جبهه بروند؟
در آن دوران وجود امام خميني (ره )، نفس و بيانات ايشان محبت را در دل جوانان و نوجوانان انداخت تا مراقب انقلاب و نظام مقدس جمهوري اسلامي باشند. آن زمان عملكرد بنيصدر به گونهاي بود كه كاملاً مشخص بود ميخواهد كاري كند تا كشور تسليم شود. اما امام خميني (ره) و درايت ايشان و حضور و بيداري جوانان تمام نقشههاي آنان را نابود كرد.
من جامانده از قافله شهدا به روحيات رسول و شهدا غبطه ميخورم. آنها بسيار خالص بودند. خدا خالصها را گلچين ميكند. خوب به ياد دارم يكي از مربيان آموزشي ما در پادگان امام علي(ع) پيش من آمد و التماس كرد و گفت: من ميخواهم به جبهه بروم، اجازه بدهيد بروم. من مخالفت كردم و گفتم ما به شما در اينجا نياز داريم. چهره ايشان بسيار نوراني بود، گويي شهيد زنده بود. ايشان اصرار كرد، من موافقت كردم و او هم رفت. مدتي بعد خبر شهادتش را برايم آوردند. اين افراد خالص بودند و پاك. قبل از رفتنش هم از ايشان خواستم من را شفاعت كند و ايشان با ذوق فراواني قبول كرد. آري آنها كه خالص هستند لايق شهادت ميشوند. بايد ميرفتند كه انقلاب و مملكت اسلامي را حفظ كنند اما امروزه متأسفانه كسي قدردان شهدا نيست.
چطور از شهادت برادرتان مطلع شديد؟
دوستان و همرزمانش براي ما تعريف كردند كه طي عمليات در جزيره مجنون به آنها گفته بود يا امروز جنگ را تمام ميكنيم يا شهيد ميشويم كه در همانجا هم با اصابت تيري به قلبش يا ابوالفضل گويان به شهادت رسيده بود. بعدها كه براي آوردن جنازه آنها رفته بودند، موفق نشدند چون جزيره را بسته بودند و يكي از بچهها كه براي آوردن پيكر شهدا تا نزديكي آنها هم رفته بود گفت: روي پيكرها خيلي خاك ريختهاند و بعد هم آنجا را آب گرفتهاند. صدام ملعون براي اينكه ميدانست ما به دنبال پيكر شهدايمان ميرويم منطقه را تلهگذاري كرده بود تا از اين راه هم بتواند از نيروهاي ما اسير، زخمي و شهيد بگيرد. ما هم راضي نبوديم كه براي آوردن پيكر برادرمان شهيد بدهيم. براي ما بازگشت پيكر مهم نيست. انشاءالله كه به شهداي كربلا رسيده باشند.
از 32 سال دلتنگي مادرانه و پدرانه شهيد بگوييد.
پدر خيلي از مادرم محكمتر بود. خودش را كنترل ميكرد. پدر خيلي حسيني بود. اگر هر هفت پسرش هم شهيد ميشدند صبوري پيشه ميكرد. او وقتي كه ما را راهي ميدان نبرد ميكرد، پسرانش را قرباني راه امام حسين(ع) ميدانست. جنگ با صدام و بعثيون را جنگ با كفار و قاتلان امام حسين (ع) ميدانست. مادرم هم وقت دلتنگي و بيتابي فقط دعا ميكرد، براي اسلام... براي جوانان. ما به آنچه در راه خدا داديم، اميد بازگشت نداريم.