
حاج خانم! ابراهيم فرزند چندم شما بود؟
من پنج فرزند دارم كه ابراهيم چهارمين فرزندم بود. آن زمان در آپارتماني در ونك مستأجر بوديم. خانه يك اتاق و آشپزخانه داشت و به قول امروزيها دو خوابه و سه خوابه نبود. اين حرفها نبود. حياطدار بود.
خاطرتان است دوران كودكي ابراهيم چگونه گذشت؟ چطور بچهاي بود و چه خصوصياتي داشت؟
خيلي بچه آرامي بود. از همان بچگي ابراهيم ما هيئتدار بوديم. شب جمعه به خانهمان هيئت ميآورديم. آقايي به نام فرهودي ميآمد خانهما و ابراهيم هم ميآمد و كنار دستش مينشست. ميخواست برايش صحبت كند و ايشان هم ميگفت: من از چه مسئلهاي بگم؟ شما تازه ششسالته، مسئله چي بگم؟ ما هم ميگفتيم حالا برايش مسئلهاي بگوييد. از همان بچگياش در نماز و مسئله و اينها بود. وقتي هم مدرسه رفت اصلاً به او نميگفتم درست را بخوان و مشقت را بنويس. خودش همه كارهايش را انجام ميداد. اين اواخر تازه من متوجه شدم خيلي از درسهايش جلو است. دانشگاه تهران قبول شد. به سربازي رفت و چند ماهي خدمت كرد كه انقلاب شد. با پيروزي انقلاب گفت هرچه خدمت كنيم كم است. دوباره از نو سرباز شد و به كردستان رفت. معلم قرآن بود، قرآن درس ميداد.
با خواهر و برادرهايش در خانه چطور رفتار ميكرد؟
با همه آنها مخصوصاً يكي از خواهرهايش خوب بود. به خواهرش ميگفتم مواظب ابراهيم باش تا من به خريد بروم و بيايم. وقتي برميگشتم ميگفت از وقتي كه شما رفتي من دست ابراهيم را گرفتهام و او دستش را از دستم نكشيده و همينطور دستش در دستم مانده تا شما بيايي. آنقدر آرام بود. از كودكي روزه ميگرفت. ميگفتم شما براي چه اينقدر روزه ميگيري؟ مگر روزه قضا داري؟ ميگفت دوست دارم. يا مثلاً نمازهايش را مدام به سجده بود. از آشپزخانه ميآمدم و ميديدم به سجده است. ميگفتم چه ميگويي؟ ميگفت هيچ. من از او شيطنت نديدم. خيلي بچه آرامي بود.
بچه درسخواني هم بود؟
من متوجه نميشدم كي درس ميخواند. در تعجب بودم چطور درسهايش را ميخواند؟ مثلاً ما اگر ميخوابيديم روي پلههاي آشپزخانه مينشست و با يكي از اين لامپهاي كوچك درس ميخواند.
بقيه فرزندانتان خصوصيات و رفتارشان مثل ابراهيم بود؟
همه آنها اينطوري هستند. اصلا من نميگفتم وقت نماز است و بلند شويد نمازتان را بخوانيد يا روزه بگيريد. من براي سحري كه بلند ميشدم بچهها هم بيدار ميشدند. به دخترم ميگفتم شما الان وقت روزه گرفتنت نيست، ولي ميگفت اگر بتوانم ميگيرم.
دوره جوانياش اهل مسافرت رفتن با دوستانش يا چنين برنامههايي بود؟
نه! فقط دنبال درسش بود. خط مينوشت و استاد خط شده بود. من بعداً اين موضوع را متوجه شدم. من متوجه نبودم كي شروع كرد و كي رفت نامنويسي كرد. اصلاً اينها را متوجه نميشدم. تمام اين كارها از پشتكار خودش بود. اصلاً اهل گشت و گذار و خوشگذراني با دوستانش نبود و فقط در درس و برنامههايش بود. پشتسر هم براي خودش برنامه داشت. ابراهيم به من ميگفت مامان چهار پنج تا دوست دارم. حاجآقا جزايري، موسوي و طاهري دوستانش بودند. گفتم مامان اينها كه همقد شما نيستند. گفت به همقد بودن كه نيست به معلوماتشان است، اينها معلوماتشان زياد است و من استفاده ميكنم. بچه شاد و با نشاطي بود. ميگفت مامان بيا من خودم برايتان روضه ميخوانم. دروس حوزوياش را كه خواند ديگر ميتوانست لباس بپوشد. يك روز گفت مامان من عمامه بگذارم خوب ميشوم؟ گفتم اگر سيد بودي بله به تو ميآمد اما خب سيد نيستي يك وقت همرديفهايت و بچهها مسخرهات نكنند. گفت من براي لباس درس نخواندهام، الان هم لباس پوشيدهام تا عكس بيندازم.
اگر بخواهيد ابراهيم را در ذهنتان تداعي كنيد كدام رفتارش برايتان بارزتر بود؟
بسيار خوشاخلاق بود. يك بار به او گفتم ابراهيم من اين در سر پله را قفل كردهام، اگر بخواهي از مسجد بيايي پشت در ميماني. زودتر بيا در باز نماند چون من اگر بخوابم و بيدار شوم ديگر خوابم نميبرد و سردرد ميگيرم. گفت خيالتان از طرف من راحت باشد حالا من يا ميآيم يا نميآيم. يك شب دست زده بود زير پلاستيك كه كليد را پيدا و در را باز كند ولي پيدا نكرده بود. ديگر در نزده بود تا من را بيدار نكند، همان پشت پله خوابش برده بود. صبح گفتم ابراهيم چرا به خانه نيامدي؟ گفت چرا آمدم ولي همان پايين پله خوابم برد. ميگفت اگر صدا ميكردم تو بيدار ميشدي و سر درد ميگرفتي. اصلاً مرا اذيت نكرد يا مثلاً در مسجد رفتنش، ميگفتم وقتي صبح به مسجد ميروي يك وقت همسايهها بيدار ميشوند. ميگفت نه، پابرهنه از پله پايين ميروم و در را هم يواش باز ميكنم همسايهها بيدار نشوند.
نماز صبحش را هميشه به جماعت ميخواند؟
هميشه، يكي از نمازهايش را هم در خانه نخواند. سه وقتش را به مسجد ميرفت، صبح هم ميرفت. ميگفت فضيلت نماز صبح به مسجد رفتنش است. وقتي براي برادر بزرگترش به خواستگاري رفتيم مادر عروس گفت پسر شما كجاست؟ ما اصلاً آنها را نديدهايم. گفتم يك روز سر خيابان بايستيد از اداره كه آمد او را ببينيد. بچههايي نبودند كه بروند سر خيابان بايستند. همسايه بغلدستيمان تا مدتها ابراهيم را نديده بود. فقط براي رفتن به مسجد و خريد از خانه خارج ميشد.
چند سالگي شروع به حفظ قرآن كرد؟
شايد سال 60 يا 61 بود. فكر كنم هنوز به 20 سالگي نرسيده بود.
حاجخانم! براي تربيت فرزندانتان چه كاري انجام داديد كه اينچنين بار آمدند؟
همين دختر كوچكم را كه ميگويم حافظ كل قرآن است. مادرشوهر مؤمن و خوبي داشت به من ميگفت اين بچهها را شما با وضو بزرگ كردي و با وضو شير دادي؟ ميگفت دختر ديگري نداري براي فاميلهايمان بگيرم؟ آنقدر از عروسش تعريف ميكرد.
ابراهيم حرفي نميزد از اينكه بخواهد ازدواج كند؟
يك بار به او گفتم براي عليآقا - برادرش- رفتهام و دختري ديدهام و يكي هم براي شما در نظر دارم. گفت حالا براي عليآقا گرفتي، من هم براي خودم ميگيرم، شما فكر من نباش. هرچه ميگفتم ميگفت خودم يكي را پيدا ميكنم. ميگفت شما فكر من نباش آنقدر دوست دارم كه تا بگويم برايم كسي را پيدا ميكنند. كسي هم برايش در نظر داشتيم ولي مدام ميگفت نه. ميگفت شما براي عليآقا گرفتي من براي خودم يك فكري ميكنم.
به حضورش در كردستان اشاره كرديد، آنجا چه كارهايي انجام ميداد؟
آنجا خيلي فعاليت داشت. به رزمندگان قرآن درس ميداد. بعداً خيليها ميگفتند ما شاگرد ايشان بوديم. زمان انقلاب هم معلم قرآن بود و به بچهها درس ميداد.
بعد از آن هم عازم جبهه شد؟
زياد ميرفت و ميآمد. يك بار به اوگفتم شما دانشگاه قبول شدي و ديگر درست را بخوان. گفت: درسم را خيلي جلو هستم، استادم اجازه داده، ولي براي رفتن به جبهه اجازه پدر و مادر شرط است اگر شما بگويي نه، من همينجا ميمانم و اگر بگويي بله كه ديگر از خدام است. پدرش ميگفت ديگر نرو، درست را بخوان. اما من ميگفتم چون فرمايش اماممان است، برو، به شما نياز دارند. خيلي خوشحال شد. اصلاً نايستاد بوسش كنم و راهش بيندازم.
در جبهه چه مسئوليتي بر عهده داشت؟
ميگفت هر كاري از دستم بر آيد انجام ميدهم. همين آخريها كه شهيد شد آرپيجيزن بود. ميگفت هركاري به من بدهند براي من فرقي نميكند.
آخرين باري كه ميخواست اعزام شود خاطرتان است چه چيزهايي گفت و چه كارهايي كرد؟
چند هفته به عيد مانده بود كه گفت ميخواهم به جبهه بروم. گفتم اينهمه رفتي بس نيست؟ گفت شما اجازه بده من بروم جبهه، الان آقا شب و روز ميگويد حضورمان در جبهه نياز است و من بايد بروم. كلي كمكم كرد، فرشها را شست و خريد كرد. رفت يك گوني بزرگ پياز و سيبزميني گرفت. گفت من اين همه كار انجام دادم فقط براي اينكه اجازه بدهي من به جبهه بروم. وقتي قبول كردم خيلي خوشحال شد. همين كه با هم صحبت كرديم، لباسش را پوشيد. گفتم صبر كن از زير قرآن ردت كنم. گفت حاجيات هميشه قرآن همراهش است. گفت كردستان كه درس ميدادم، جاي پول يك پيراهن جيبدار خواسته بودم تا قرآن را در جيبش بگذارم. ديگر او را نديدم تا دو، سه روز بعد خبر شهادتش را آوردند.
ميدانيد شهادتش چگونه اتفاق افتاد؟
مستحضريد كه عمليات كربلاي 4 لو ميرود، كساني كه جلو حركت ميكردند شهيد ميشوند و اهداف اين عمليات به كربلاي5 ميرسد. اينها وقتي به خط ميزنند همقسم ميشوند كه حتماً خط را باز كنند و همين كار را هم كرده بودند. ابراهيم تير مستقيم آر پي جي به سمت راست صورتش خورده بود. آر پي جي هم كه 150 متر بيشتر بُرد مؤثر ندارد و اين يعني اينها آنقدر در خط نزديك دشمن بودند. بچهها هم آنجا خط را ميشكنند و ديگران بعد از آن ميآيند و الحمدلله فتح لازم انجام ميشود. الان از كسي ميخواهم صحبت كنم به نام آقاي علي فرخي. نحوه شهادتش به اين نحو بود كه اين دو نفر چون با همديگر قرار گرفته بودند، نوبتي بلند ميشدند و شليك ميكردند. هر كدام مينشست ديگري بلند ميشد و شليك ميكرد. زماني كه ابراهيم را ميزنند نميتوانند پيكرش را بياورند تا چند روز بعد از عمليات او را از زير آتش عقب ميآورند.