
بلندگوي تبليغات كه خاموش شد، سر و صداي آموزشيها بلند شد. اغلبشان مثل علي نوجوان بودند. 15 ساله، 16 ساله و نهايتاً مثل محمود 18 ساله. علي رو به محمود كرد و گفت: «تو از سه سال پيش ميتونستي بياي جبهه. اما به قول خودت موندي تا دانشگاه قبول بشي. بفرما، حالا برو شهيد شو آقا مهندس». محمود بيآنكه حرفي بزند به سمت كلاشينكفي رفت كه تمام اجزايش پخش زمين شده بودند. همان طور كه مشغول بستن كلاش بود، علي كنارش آمد و گفت: «منظور بدي نداشتم. اما تو كه نوربالا ميزني حيف نيست سه سال جبهه نري و تازه وقتي اقدام كني كه جنگ تموم شده؟...» محمود حرفش را قطع كرد و گفت: «منم از 15 سالگي اقدام كردم منتها... » ديگر حرفش را ادامه نداد و هرچه علي علتش را پرسيد جواب نداد.
بعد از ظهر بود كه خبر دادند پدر علي به دنبالش آمده است. از قرار كارهاي ترخيصش را هم انجام داده بود. آقاي نويدي، مسئول آموزش اصرار به ماندن علي نكرد و او را با گريه و زاري راهي كرد. موقع خداحافظي، وقتي علي ميخواست با محمود روبوسي كند، گفت: «حلالم كن رفيقجان. خوش به حالتون كه ميرين خط. درسته كه جنگ تموم شده اما حال و هواي خط رو درك ميكنيد.» بعد مكثي كرد و ادامه داد: «حالا كه دارم ميرم، جان علي بگو چرا 15 سالگي نرفتي جبهه؟» محمود لبخندي زد و پيشاني علي را بوسيد: «شب روزي كه برگه اعزام رو پر كردم، خبر رسيد داداش احمدم شهيد شده. ننه رقيه قلبش ناراحت بود. بهش قول دادم تا دانشگاه قبول نشدم نميرم جبهه. منتها...»
مصطفي دوباره حرفش را ناتمام گذاشت. علي اين بار با عصبانيت گفت: «اين دفعه ديگه فرصت نيست. منتها چي؟» مصطفي دست علي را گرفت، به سمت خودش كشيد و در گوشش گفت: «بهت قول ميدم در شهادت هميشه بازه عليجان».
خداحافظيها انجام شد و علي به همراه پدرش صاف تا ويلاي شمالشان رفتند. آنجا باقي اعضاي خانواده منتظرشان بودند و آن طور كه آبجي نرگس ميگفت؛ پدر و مادرشان نقشه كشيده بودند مدتي علي را در طبيعت شمال غرق كنند تا حال و هواي جبهه از سرش بيفتد. هفتم مردادماه كه به تهران برگشتند، تازه علي متوجه شد عراق بعد از پذيرش قطعنامه حمله سراسري كرده و بعدش هم منافقين آمدهاند و عمليات بزرگي به اسم مرصاد انجام شده است.
يكهو ياد مصطفي افتاد. گوشي را برداشت و يادش افتاد خانه مصطفي تلفن ندارد. بايد به مشباقر بقال بدعنق محلهشان زنگ ميزد تا اگر حالش را داشت، كسي از خانواده مصطفي را صدا ميزد. زنگ زد. مشباقر تا گوشي را برداشت و نام مصطفي حميدي را شنيد، گفت: «ديروز سوم شهيد حميدي بود. هفتمش رو هم پس فردا مسجد محلهمون ميگيرن. يا علي...»
گوشي قطع شد و صداي بريده بوق اشغال با آخرين جمله مصطفي درهم آميخت: «در شهادت هميشه بازه عليجان».