کد خبر: 1375657
تاریخ انتشار: ۰۲ شهريور ۱۴۰۵ - ۰۰:۱۵
داستان پلیسی کارآگاه نادری (براساس یک پرونده واقعی)
1 ساعت، ۷:۱۰ دقیقه صبح را نشان می‌داد، صدای دو گلوله سکوت خیابان ایران‌زمین را شکست
سمیه اسلامی کیاسری

جوان آنلاین: ساعت، ۷:۱۰ دقیقه صبح را نشان می‌داد، صدای دو گلوله سکوت خیابان ایران‌زمین را شکست. گلوله اول آن‌قدر ناگهانی بود که نگهبان کوچه یکم ابتدا تصور کرد صدای ترکیدن چیزی از داخل یکی از ساختمان‌ها آمده است. گلوله دوم، اما، تردیدی باقی نگذاشت. مرد سالخورده‌ای که چند قدم دورتر از در خانه‌اش روی پیاده‌رو ایستاده بود، ناگهان دستش را روی سینه گذاشت و زانوهایش خم شد. کیف چرمی از دستش افتاد و چند برگ کاغذ روی زمین پخش شد. مردی با کلاه تیره و صورت پوشیده، چند متر آن‌طرف‌تر ایستاد. نگاهی کوتاه به اطراف انداخت. هیچ‌کس فریاد نمی‌زد. هیچ‌کس هنوز نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده است. مرد نقاب‌دار چرخید و با قدم‌هایی سریع وارد کوچه شد. نگهبان فقط توانست سایه او را ببیند. وقتی خودش را به پیاده‌رو رساند، دکتر آرمان میلانی دیگر تکان نمی‌خورد. نگهبان با دست‌های لرزان تلفن را برداشت.

ـ پلیس؟ یک نفر تیر خورده... فکر کنم کشته شده.

کارآگاه سرگرد نادری وقتی به محل رسید، نخستین چیزی که توجهش را جلب کرد، ساعت بود. ۷:۲۸ دقیقه. ده‌ها بار به صحنه‌های قتل رفته بود، اما همیشه عقیده داشت صحنه جنایت پیش از آنکه درباره قاتل حرف بزند، درباره مقتول حرف می‌زند. او کنار جسد ایستاد. مردی حدوداً سالخورده، با لباس مرتب، کفش‌های واکس‌خورده و مو‌های کاملاً سفید. دو گلوله. فاصله نزدیک. فرار از پشت سر. نادری خم شد و یکی از برگه‌های روی زمین را برداشت. چند عدد و یادداشت روی آن نوشته شده بود.

ـ کسی کیفش رو دست زده؟

یکی از مأموران گفت: «نه قربان. اولین نفر نگهبان بوده. دورش رو هم حفظ کردیم.» نادری به انتهای خیابان نگاه کرد.

ـ دوربین‌ها؟

_چند تا داریم. یکی روبه‌روی کوچه، یکی هم سر خیابون.

ـ قاتل؟

ـ صورتش مشخص نیست. کلاه و پوشش صورت داشته.

نادری آهسته گفت: «پس از قبل می‌دونسته دوربین کجاست.»

افسر جوانی که کنار او ایستاده بود پرسید: «یعنی برنامه‌ریزی شده بوده؟»

نادری نگاهش کرد.

ـ قاتلی که صبح زود، نیم ساعت قبل از رسیدن مقتول، سر جای مشخصی کمین می‌کنه، دو تیر می‌زنه و بدون عجله از مسیر کور دوربین‌ها فرار می‌کنه، معمولاً برای اولین بار نیست که به نقشه‌اش فکر کرده.

نگاهش دوباره روی ساعت افتاد. ۷:۱۰ دقیقه.

ـ باید بفهمیم چرا دقیقاً ۷:۱۰ دقیقه.

آرمان میلانی مرد ناشناخته‌ای نبود. سال‌ها پیش ریاست سازمان پزشکی قانونی را بر عهده داشت و مدتی نیز معاون وزیر بهداشت بود. پس از بازنشستگی، به فعالیت ساختمانی روی آورده بود و چند پروژه بزرگ را مدیریت می‌کرد. زندگی حرفه‌ای طولانی او، فهرست بلندی از همکاران، دوستان، مخالفان و کسانی ساخته بود که از تصمیم‌هایش ناراضی بودند. نادری می‌دانست در چنین پرونده‌ای بزرگ‌ترین اشتباه این است که از همان ابتدا دنبال یک قاتل بگردد. باید دنبال انگیزه می‌گشت و انگیزه‌ها معمولاً در گذشته پنهان می‌شدند. پرونده‌های مالی بررسی شد. اختلاف‌های کاری بررسی شد. شرکت‌ها و پروژه‌ها زیرورو شدند. سرانجام نامی از میان انبوه اسناد بیرون آمد: کامران. مردی ۴۵ ساله که سرپرست یکی از پروژه‌های ساختمانی میلانی بود. در پرونده کاری‌اش نکته‌ای وجود داشت که توجه کارآگاه نادری را جلب کرد. کامران چند ماه قبل از کار اخراج شده بود. اما این تمام ماجرا نبود. آپارتمانی که میلانی در اختیار او گذاشته بود نیز پس گرفته شده بود؛ و دو برادر که از دوستان نزدیک کامران بودند، آنها هم از پروژه کنار گذاشته شده بودند.

کارآگاه نادری پرونده را بست و به افسرش گفت: «آدرس کامران رو پیدا کن.»

ـ فکر می‌کنید کار اونه؟

ـ هنوز نه.

ـ پس چرا؟

کارآگاه نادری لبخند کوتاهی زد.

ـ، چون اگر کار اون نباشه، باید بفهمیم چرا کسی می‌خواسته طوری به نظر برسه که کار اون باشه. کامران وقتی دستگیر شد، آرام بود. بیش از حد آرام. در اتاق بازجویی روبه‌روی کارآگاه نادری نشست و دست‌هایش را روی میز گذاشت.

ـ من دکتر میلانی رو نکشتم.

نادری هنوز سؤال نکرده بود.

ـ چه کسی گفت شما قاتلید؟

کامران مکث کرد.

ـ همه می‌دونستن من باهاش اختلاف داشتم.

ـ چه اختلافی؟

ـ مالی.

ـ آپارتمان؟

کامران نگاهش را پایین انداخت.

ـ اون هم پس گرفت.

ـ تهدیدش کرده بودید؟

چند ثانیه سکوت.

ـ نه.

کارآگاه نادری پرونده را ورق زد.

ـ مطمئنید؟

ـ بله.

کارآگاه یک عکس روی میز گذاشت. تصویری از خیابان ایران‌زمین.

ـ قاتل نیم ساعت قبل از قتل اونجا بوده.

کامران به عکس نگاه کرد.

ـ من نبودم.

ـ هنوز نگفتم شما بودید.

کامران چیزی نگفت.

کارآگاه نادری ادامه داد: «کسی که قاتل رو فرستاده، برنامه روزانه دکتر میلانی رو می‌دونسته. ساعت خروجش از خانه، زمان رسیدن راننده، مسیر رفت‌وآمدش... این اطلاعات رو هر کسی نداشته.» کامران سرش را بالا آورد.

ـ من از کجا باید بدونم؟

کارآگاه نادری به صندلی تکیه داد.

ـ، چون سال‌ها باهاش کار کردی.

سکوت.

ـ و، چون سه ماهه دنبال راهی برای برگشتن به پروژه بودی.

کامران ناگهان خندید.

ـ برگشتن به پروژه؟ منو اخراج کرد. همه چیزم رو گرفت. چرا باید برای کسی که زندگی منو خراب کرده کاری انجام بدم؟

کارآگاه نادری گفت:

ـ سؤال خوبی پرسیدی. چون گاهی آدم‌ها برای انتقام کاری می‌کنند که حتی اگر به قیمت آزادی‌شان تمام شود، باز هم انجامش می‌دهند.

بازجویی‌ها دو روز طول کشید. کامران ابتدا همه چیز را انکار کرد. بعد، وقتی مأموران ارتباط‌های مشکوک او را بررسی کردند، نام دو مرد دیگر وارد پرونده شد: میلاد و متین. دو برادر. هر دو سابقه‌دار. کارآگاه نادری وقتی اسامی را دید، به همکارش گفت: «اینجا داستان عوض می‌شه.»

ـ چرا؟

ـ، چون کامران اگر قاتل بود، خودش اسلحه می‌گرفت و می‌رفت. ولی اگر اجیرکننده باشه، باید آدم‌هایی داشته باشه که کار کثیف رو براش انجام بدن.

آدرس‌ها پیدا شد. اما پرنده‌ها پریده بودند. با این حال مأموران پلیس رد آنها را زدند و هر دو را در کرج بازداشت کردند. وقتی هر دو را به اداره آگاهی آوردند، پرونده دیگر تقریباً کامل شده بود. اما کارآگاه نادری هنوز یک سؤال داشت. چه کسی اسلحه را تهیه کرده بود؟ متین زودتر شکست. شاید به خاطر فشار بازجویی، شاید به خاطر ترسی که از آینده داشت. سرش را میان دست‌هایش گرفت و گفت:

ـ من شلیک کردم.

اتاق ساکت شد.

ـ چه کسی دستور داد؟

ـ کامران.

ـ چرا؟

ـ گفت با مقتول اختلاف مالی داره.

کارآگاه نادری به آرامی پرسید:

ـ پول؟

متین لبخند تلخی زد.

ـ پول.

ـ چقدر؟

ـ ۵۰ میلیون برای من، فعلاً.

ـ فعلاً؟

ـ قرار بود بعدش بیشتر بده.

ـ و ماشین؟

متین سرش را پایین انداخت.

ـ یک پراید هم داد.

کارآگاه نادری چند لحظه چیزی نگفت.

بعد پرسید:

ـ چرا قبول کردی؟

ایرج جواب نداد.

ـ تو دکتر میلانی رو می‌شناختی؟

ـ نه.

ـ می‌دونستی چه کسیه؟

ـ نه.

ـ عکس رو چه کسی داد؟

ـ کامران.

کارآگاه نادری کمی جلو آمد.

ـ همه چیز یعنی چی؟

متین آهسته گفت:

ـ ساعت خروج از خانه. مسیر رفت‌وآمد. محل کار. حتی اینکه راننده‌اش چه ساعتی می‌رسه.

کارآگاه نادری ناگهان به یاد ساعت افتاد. ۷:۱۰ دقیقه. پس دلیل آن زمان دقیق، همین بود. متین ماجرا را از یک ماه قبل تعریف کرد. کامران سراغ دو برادر رفته بود. اول پیشنهاد را نپذیرفته بودند. اما وقتی پول روی میز آمد، مقاومت‌شان کمتر شد. کامران گفته بود فقط می‌خواهد از مردی انتقام بگیرد که حقش را خورده است. هیچ‌کس تصور نمی‌کرد آن انتقام به دو گلوله ختم شود. متین گفت: «کامران گفت آدم مهمی نیست. فقط یک پیرمردیه که پول منو خورده.»

کارآگاه نادری پرسید:

ـ اسلحه؟

ـ برادرم تهیه کرد.

ـ روز قتل؟

متین نفس عمیقی کشید.

ـ من دو روز قبلش از شهرستان اومدم تهران. مقتول رو زیر نظر گرفتم.

ـ و روز حادثه؟

متین لحظه‌ای مکث کرد.

ـ برادرم منو با ماشین تا میدان آزادی آورد. بعد با تاکسی رفتم نزدیک خانه دکتر. از قبل می‌دونستم چه ساعتی بیرون میاد.

کارآگاه نادری چیزی ننوشت. فقط گوش داد.

ـ حدود نیم ساعت منتظر موندم. وقتی از خونه بیرون اومد، چند دقیقه بعد باید راننده‌اش می‌رسید. نزدیکش شدم.

ـ بعد؟

متین چشم‌هایش را بست.

ـ دو تیر زدم.

ـ چرا دو تیر؟

ـ ترسیده بودم تیر اول کافی نباشه.

ـ بعد؟

ـ فرار کردم.

اما یک چیز در اعتراف متین با گزارش صحنه قتل جور درنمی‌آمد. کارآگاه نادری دوباره تصاویر دوربین‌ها را بررسی کرد. قاتل نیم ساعت پیش از قتل وارد محدوده شده بود. سپس در نقطه‌ای ایستاده بود که از آنجا خروج دکتر میلانی کاملاً قابل مشاهده بود. اما در فیلم، چیزی عجیب وجود داشت. قاتل چند بار به تلفنش نگاه کرده بود. کارآگاه نادری تصویر را متوقف کرد.

ـ اینجا.

افسر جوان نزدیک شد.

ـ چی؟

ـ بزرگش کن.

تصویر واضح‌تر شد.

قاتل دستش را بالا آورده بود و ظاهراً صفحه تلفن را نگاه می‌کرد. کارآگاه نادری گفت: «منتظر چی بوده؟» افسر گفت: «شاید منتظر مقتول.»

ـ نه.

ـ چرا؟

کارآگاه نادری به ساعت دیجیتال روی تصویر اشاره کرد.

ـ اگر ساعت خروج مقتول رو دقیق می‌دونسته، نیازی نداشته هر چند دقیقه تلفنش رو نگاه کنه.

تصویر دوباره پخش شد. قاتل یک پیام دریافت کرد. چند ثانیه بعد دکتر میلانی از خانه خارج شد. کارآگاه نادری به صندلی تکیه داد.

ـ کامران اطلاعات رو داده بود. اما احتمالاً آخرین علامت رو یک نفر دیگه فرستاده.

افسر پرسید:

ـ یعنی نفر چهارمی در کاره؟

کارآگاه نادری جواب نداد.

در پرونده‌های جنایی، یک احتمال تازه می‌توانست تمام چیزی را که تا آن لحظه ساخته شده بود، خراب کند. میلاد نیز سرانجام حرف زد. او گفت اسلحه را خودش تهیه کرده، اما درباره نفر چهارم چیزی نمی‌دانست.

ـ کامران فقط گفت وقتی پیام داد، متین باید کار رو انجام بده.

نادری پرسید: «پیام از طرف چه کسی بود؟»

ـ کامران.

ـ مطمئنی؟

میلاد سکوت کرد.

ـ جواب بده.

ـ نه.

ـ یعنی چی؟

ـ من ندیدم.

کارآگاه نادری به آرامی گفت: «پس ممکنه کامران به شما دروغ گفته باشه.»

میلاد سرش را بلند کرد. برای اولین بار ترس در چهره‌اش دیده شد.

ـ من فقط می‌دونستم پول می‌گیریم.

ـ و حالا قتل اتفاق افتاده.

ـ من نکشتم.

ـ ولی اسلحه رو تهیه کردی.

میلاد چیزی نگفت.

همان شب، کارآگاه نادری به سراغ تلفن‌های توقیف‌شده رفت. پیام‌ها بررسی شدند. تماس‌ها بررسی شدند. در میان انبوه شماره‌ها، یک ارتباط کوتاه وجود داشت که ابتدا اهمیت چندانی نداشت. شماره‌ای ناشناس. یک تماس چندثانیه‌ای در صبح حادثه. زمان تماس: ۷:۰۹ دقیقه. یک دقیقه پیش از قتل. کارآگاه نادری به صفحه خیره شد. ۷:۰۹ دقیقه. پیامی که قاتل منتظرش بود؛ و یک دقیقه بعد، دو گلوله. اما صاحب شماره چه کسی بود؟ رد شماره به یک شماره تلفن می‌رسید که از مدت‌ها قبل استفاده نشده بود. بن‌بست. کارآگاه نادری لبخند زد.

ـ پس این معما رو هم گذاشتی برای من.

افسر گفت: «قربان؟»

ـ هیچی.

روز بعد، کامران دوباره مقابل کارآگاه نادری نشست. این بار خبری از آرامش قبلی در چهره‌اش نبود. کارآگاه نادری یک برگ کاغذ روی میز گذاشت.

ـ ساعت ۷:۰۹ دقیقه.

کامران چیزی نگفت.

ـ یک تماس.

ـ من چیزی نمی‌دونم.

ـ یک دقیقه بعد، میلانی کشته شد.

ـ گفتم من قاتل نیستم.

کارآگاه نادری جلو آمد.

ـ من هم نگفتم قاتلی.

کامران برای چند ثانیه به او خیره ماند.

ـ پس چرا اینجام؟

ـ، چون سه نفر به یک اسم اشاره کردند.

کامران رنگش پرید.

کارآگاه نادری ادامه داد: «تو.»

ـ من فقط باهاش اختلاف داشتم.

ـ و به متین و میلاد پول دادی.

سکوت.

ـ ۵۰ میلیون.

کامران سرش را پایین انداخت. دیگر چیزی برای انکار باقی نمانده بود.

ـ بله.

صدایش آرام بود.

ـ من اون‌ها رو فرستادم.

کارآگاه نادری پرسید:

ـ چرا؟

کامران جواب داد: «چون هر روز که می‌گذشت، بیشتر احساس می‌کردم زندگی‌ام رو از من گرفته.»

ـ برای انتقام؟

ـ بله.

کارآگاه نادری به ساعت دیواری نگاه کرد. ۷:۱۰ دقیقه. همان ساعتی که یک زندگی تمام شده بود. اما یک سؤال هنوز باقی بود.

ـ یک چیز دیگه.

کامران نگاهش کرد.

ـ صبح قتل، چه کسی به متین پیام داد؟

کامران سکوت کرد.

کارآگاه نادری گفت: «چون اگر تو نبودی، پس چه کسی می‌دونست میلانی دقیقاً چه زمانی از خانه خارج می‌شه؟.»

چهره کامران برای لحظه‌ای تغییر کرد. فقط یک لحظه. اما همان یک لحظه برای کارآگاه نادری کافی بود. پرونده هنوز تمام نشده بود. اعتراف‌ها ثبت شده بود. عاملان شناسایی شده بودند. اما کارآگاه نادری می‌دانست در پرونده‌های قتل، اعتراف همیشه پایان داستان نیست. گاهی اعتراف فقط دری است که به اتاق دیگری باز می‌شود. اتاقی تاریک‌تر. با سؤال‌هایی بیشتر. آن شب وقتی ساختمان آگاهی را ترک می‌کرد، تلفنش زنگ خورد. افسر پرونده بود.

ـ قربان، اون شماره ناشناس رو پیدا کردیم. کارآگاه نادری ایستاد.

ـ صاحبش؟

ـ شماره به نام کسیه که چند ماه قبل برای یکی از پروژه‌های ساختمانی دکتر میلانی کار می‌کرده.

کارآگاه نادری چند ثانیه سکوت کرد.

ـ اسمش؟

صدای افسر از پشت تلفن آمد.

نادری دیگر چیزی نگفت. به خیابان خیره شد. چراغ‌های شهر در تاریکی می‌درخشیدند. پرونده‌ای که قرار بود با دستگیری سه نفر تمام شود، حالا دوباره زنده شده بود. او تلفن را قطع کرد. ساعتش را نگاه کرد. ۷:۱۰ دقیقه نبود. اما برای نخستین بار فهمید که شاید راز اصلی آن قتل، نه در لحظه شلیک، بلکه در تمام ساعت‌هایی پنهان بوده که پیش از آن گذشته بود؛ و در پرونده‌هایی از این دست، قاتل همیشه کسی نیست که ماشه را می‌کشد. گاهی کسی که ماشه را می‌کشد، فقط آخرین حلقه زنجیری است که خیلی زودتر از آنچه تصور می‌کنیم ساخته شده است. کارآگاه نادری به سمت ماشینش رفت. پرونده را زیر بغل گرفت. روی جلد آن نوشته شده بود: آرمان میلانی ـ قتل در ایران‌زمین؛ و زیر عنوان، با خودکار قرمز یک جمله اضافه شده بود: ۷:۱۰ دقیقه؛ اما داستان از خیلی قبل شروع شده بود.

برچسب ها: پلیس ، جنایت ، مجرم
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار