
مقابلم كه ايستاد، سرم پايين بود و اولين چيزي كه ديدم همين پوتينها بودند و شلوار اتوكشيده. سرم را كه بلند كردم قبل از هر چيز سلام داد و پاسخش را دادم. جوانك، دانشجو بود و براي اولين بار به خط مقدم اعزام ميشد. اينها را در حرفهايش متوجه شدم. ميگفت: ترم دوم رو تازه تموم كرديم. تعطيلات تابستون كه رسيد گفتم بايد بيام جبهه و دينم رو ادا كنم. دو هفته آموزش ديدم حاجآقا. آمادهِ آمادهام...
حين حرفهايش نگاهم به پيراهن شخصي مرتب و اتوكشيدهاش بود. موهايش را به يك طرف شانه زده و طوري برق ميزد كه احساس كردم روغني، چيزي به آن ماليده است. انگار كه متوجه نگاههايم شده باشد گفت: قبل از اعزام مادرم اين لباس شخصي رو به زور تنم كرد. گفت لباس نظامي زبره تنت رو زخمي ميكنه. خيالت راحت حاجآقا همين الان عوضش ميكنم.
از لحن حرفها و سادگي بيانش خندهام گرفت. جلوي خودم را گرفتم و پرسيدم: پس تا حالا منطقه نبودي؟
نه حاجآقا اولين باره. چند تا از بچه محلهامون شهيد شدن. ديگه روم نشد فقط درس بخونم و بيخيال اين چيزها بشم. راستي حاجي حمومتون كجاست؟
از سؤال بيموقعش جا خوردم: واسه چي ميخواي؟
ميخوام غسل شهادت بگيرم. هر لحظه امكان شهادت هست. نه؟
ناخودآگاه نيشخندي زدم و سرم را پايين انداختم. مقر ما از خط مقدم فاصله داشت و هر از گاهي خمپاره سرگرداني اگر ميآمد، كور بود و راهش را گم ميكرد. حالا اين جوانك دانشجو از راه رسيده و مستقيم رفته بود سر اصل مطلب.
پسرجون هنوز عمليات نيست كه بخواي به فكر غسل شهادت باشي. منتها ميل خودته. اينجا كه حموم نداريم. پشت اون خاكريز يه منبع آبه كه ميتوني ازش استفاده كني. فقط زياد مصرف نكن كه كمبود آب داريم.
مؤدبانه تشكر كرد و در مسير انگشت اشارهام راه افتاد. همين طور كه به رفتنش نگاه ميكردم فكر كردم شش سال است در جنگ هستم و در طلب شهادت شمال تا جنوب جبههها را پشت سرگذاشتهام. حالا اين جوان در اولين روز حضورش در خط نه چندان مقدم، قصد شهادت كرده و مطمئن غسل ميگيرد.
يك ربع بعد دوباره پيدايش شد. غسل شهادت كرده و تر و تميز. اين بار چفيه سفيدي دور گردنش پيچيده بود كه چهرهاش را جذابتر ميكرد. هنوز چند متري با من فاصله داشت كه صداي سوت خمپاره 120 توي گوشم پيچيد و قبل از آنكه فرصت دراز كشيدن پيدا كنم، ديدم كه درست يك قدمي جوانك منفجر شد.
زمين و زمان لرزيد. همه جا را گرد و خاك فراگرفت. ناخودآگاه، بدون آنكه خيز بروم، خودم را داخل خاك و خل انداختم. از جوانك خبري نبود. تكهچفيهاي در حال سوختن بود و اطرافش گوشتهاي ريز ريز شده تا چند متر پخش و پلا بودند. رزمندهاي كه نامش را نپرسيدم، دير آمده و زود رفته بود.