کد خبر: 737524
تاریخ انتشار: ۱۴ شهريور ۱۳۹۴ - ۱۴:۱۵
يادكردي از مرحوم سيدعلي حسيني مبارز انقلابي و پدر شهيد سيدرضا حسيني
مرحوم سيدعلي حسيني از مريدان و عاشقان حضرت امام خميني(ره) بود.
عليرضا محمدي
انقلابي جان بركفي كه با وجود ملبس بودن به يونيفرم شهرباني، بي‌محابا در نبرد عليه رژيم طاغوت شركت مي‌كرد و در اين مسير به قدري پيش رفت كه حكم اعدامش در اواخر عمر رژيم پهلوي صادر شده بود. اين مبارز انقلابي كه در سال 65 و با شهادت سيد‌رضا حسيني فرزند ارشدش به مقام پدر شهيدي نيز نائل آمد، ‌28 مردادماه 1394 درگذشت و مهمان فرزند شهيدش شد. به منظور يادكردي از تلاش‌هاي خستگي‌ناپذير اين مبارز نستوه، گفت و گوي كوتاهي با فرزندش سيدمهدي حسيني انجام داده‌ايم كه تقديم حضورتان مي‌كنيم.
 
براي شروع از پدرتان بگوييد و اينكه ماجراي صدور حكم اعدام‌شان از سوي رژيم طاغوت چه بود؟

پدرم مرحوم سيدعلي حسيني متولد سال 21 بود و در هنگام مبارزات انقلابي 36 سال داشت. آن زمان ايشان در شهرباني مشغول خدمت بود، اما به قدري عشق و ارادت به حضرت امام و نهضت ايشان داشت كه هر كاري براي پيشبرد اين نهضت اسلامي‌انجام مي‌داد. البته در اين مسير حاج‌اصغر سبزعلي شوهر خاله ما و باجناق پدرم كه بعد از انقلاب رئيس كميته شهر ري شد، همراهشان بود و در بسياري از موقعيت‌ها اين دو بزرگوار يكديگر را ياري مي‌كردند. گويا در خلال اين مبارزات و همان سال 57 فرزند آيت‌الله خزعلي در قم فوت مي‌كنند كه از ترس مأموران تعداد انگشت‌شماري به تشييع جنازه‌اش مي‌روند. پدرم يكي از اين تشييع‌كنندگان بود كه از قرار همان جا هم شناسايي مي‌شود و متعاقب آن فعاليت‌هايش لو مي‌رود و چون خودش عضو شهرباني بود، خيلي زود حكم اعدامش صادر مي‌شود.

چطور شد كه ايشان توانست از اعدام نجات پيدا كند؟

خوشبختانه عمر رژيم طاغوت كفاف نمي‌دهد و پدرم نجات پيدا مي‌كند. ايشان بعد از انقلاب همچنان پاي كار ماند و در مسجد حضرت ابوالفضل(ع) كوي كاج نازي‌آباد فعاليت مي‌كرد. آنجا يك پايگاه بسيج فعال به نام باقرالعلوم(ع) داشت كه من و برادرم رضا همراه پدر به آنجا مي‌رفتيم. جرقه آشنايي و رفتن به جبهه شهيد سيدرضا حسيني در همان مسجد و پايگاه زده شد.

شما و برادر شهيدتان چند سال فاصله سني داشتيد، چطور شد كه ايشان به جبهه رفت؟

سيدرضا متولد سال 49 بود و هنگام شهادت در 21 دي‌ماه 1365، 16 سال داشت. من هم كه متولد 51 هستم همراه برادرم سعي كردم اعزام بگيرم و بروم، اما سنم كم بود و اجازه ندادند. بعدها يعني در سال 67 كه دوباره اقدام كردم جنگ تمام شد.

يادي كنيم از شهيد حسيني، برادرتان را چطور شناختيد؟

مظلوميت سيدرضا اولين چيزي است كه با شنيدن نامش به يادم مي‌آيد. خاطرم هست پيرزني در همسايگي ما بود كه طبقه بالا مي‌نشست، او هر خريدي داشت از همان جا سيدرضا را صدا مي‌زد و نشد كه يك بار برادرم رويش را زمين بيندازد. آقاسيدرضا طور ديگري بود. هرچه از او بگويم كم گفته‌ام. خدا هم زود او را خريد. همان بار اولي كه اعزام شد به شهادت رسيد. در آخرين نامه‌اش كه خطاب به من نوشته بود، گفته است: ما پنج برادر هستيم (آن زمان هنوز برادر كوچك‌ترمان دنيا نيامده بود) يكي از ما پنج برادر بايد در راه اسلام شهيد شود و همين طور هم شد. خودش قرباني راه اسلام شد و شرمندگي بعد از شهدا زيستن براي ما ماند.

نظر پدرتان در خصوص جبهه رفتن سيدرضا چه بود؟

پدرم عاشق امام و انقلاب بود. بنابراين هيچ مخالفتي با رفتن او نكرد. يادم است روز آخري كه سيدرضا مي‌خواست به جبهه برود در نمازجمعه شركت كرديم. بابا به سيدرضا گفت داري مي‌روي؟ او هم جواب مثبت داد و پدرم گفت حالا كه تصميمت را گرفته‌اي برو به امان خدا. وقتي كه سيد‌رضا به شهادت رسيد، بابا جمله‌اي را گفت كه هنوز هم توي خاطرم هست. او گفت: حالا درك مي‌كنم امام حسين(ع) در عاشورا چه كشيد.

تعريف شما از مرحوم سيد‌علي حسيني چيست؟

ولايتمدار بود و انقلابي. عاشق امام و نهضت اسلامي. پدرم 50 سال مداح هيئت محبان‌المهدي بود. هميشه هم در انتظار فرج لحظه‌شماري مي‌كرد و آرزويش ديدن روي يار بود. تكيه كلام پدرم اين بود كه انشاءالله انقلاب ما به انقلاب مهدي پيوند بخورد و در آمدن منجي عالم بشريت، اين پيرغلام اهل بيت خودش را خاك راه آقا كند تا اگر حضرت مهدي قصد سوار شدن بر اسب را داشته باشند، پا روي زانوي او بگذارند و راكب شوند. عاشق اهل بيت در مسير ولايت ماند و عاقبت به فرزند شهيدش پيوست.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار