کد خبر: 735555
تاریخ انتشار: ۰۴ شهريور ۱۳۹۴ - ۱۲:۳۰
پدر شهيدان حسين و ناهيد عالمي بركاده‌اي در گفت‌وگو با «جوان» از فرزندان شهيدش مي‌گويد
از جنگ براي ما فقط نام و نشان شهدايي باقي مانده كه بر در و ديوار خانه‌ها و كوچه‌هايمان حك شده است.
صغري خيل‌فرهنگ

تابلوهايي كه مسير را نشانمان مي‌دهند تا يادمان نرود از گذرگاه كدام شهيد بايد گذر كنيم تا در امنيت به مقصد برسيم. كمي دورتر از غوغاي شهر به سراغ روستايي مي‌رويم كه شهدايش گواه غربت و مظلوميتش هستند. روستاي بركاده از توابع شهرستان رشت استان گيلان، روستايي كه ‌هشت شهيد را بر تارك افتخارات خود دارد. در اين ميان به سراغ خانواده شهيدان عالمي مي‌رويم. شهدايي بي‌نام و نشان، شهدايي كه گمنامند و اين گمنامي برازنده‌شان است. آنچه در پي مي‌آيد حاصل همكلامي ما با حاج جعفر عالمي پدر شهيدان جعفر و ناهيد عالمي است. در ادامه همرزم شهيد حسن عالمي از لحظات آخر حضور با شهيد در جبهه‌هاي جنگ مي‌گويد.

 
تقسيم فرزندان

همكلامي‌مان را وقتي آغاز مي‌كنيم كه پدر شهيدان مشغول كسب رزق حلال است. ‌گاهي مصاحبه‌مان به خاطر آمد و رفت‌هاي مشتري‌هاي مغازه‌اش قطع مي‌شود، اما مهرباني و صميميت اين مرد بزرگ مشتاقمان مي‌كند تا از شهدايش بيشتر بدانيم. ابتدا از شهيد حسين عالمي مي‌پرسم و او با همان لهجه شيرين شمالي‌اش از دردانه زندگي‌اش برايمان اينگونه روايت مي‌كند:

من چهار فرزند داشتم دو دختر و دو پسر. همه دارايي‌ام را با خدا نصف كردم و حسين و ناهيد شهداي خانه عالمي‌ها شدند. حسين فرزند دوم خانواده بود. من كشاورز بودم و روي زمين كار مي‌كردم تا لقمه نان حلالي را براي خانواده‌ام به دست بياورم. ما در روستاي بركاده زندگي مي‌كرديم اما وقتي از علاقه و استعداد حسين و ناهيد در زمينه كسب معارف الهي و قرآن آگاه شدم تمام تلاش خود را كردم تا آنها را به شهر ببرم. جايي كه بتوانند در فراگيري قرآن بيشتر همت كنند و در اين راه گام بردارند. مي‌خواستم بچه‌ها تحت تربيت قرآن رشد كنند. سال 1349 بود كه راهي شهر شدم.

شهيد كريمي، استاد پسرم حسين بود. حسين نمرات بالايي در درس و قرآن داشت. زمزمه انقلاب اسلامي كه به گوش رسيد، حسين را در بطن و ميدان مبارزات ديديم. حسين اعلاميه امام را پخش مي‌كرد و روي در و ديوار شهر نوشته‌هاي ضد ساواك و شاه مي‌نوشت. نوشته‌هاي مرگ بر شاه خائن او عيناً در خاطرم مانده است. من هم حسين و دوستانش را كه در بحث‌هاي انقلاب و فعاليت‌هاي ضد رژيم تلاش مي‌كردند، همراهي مي‌كردم. او بسيار مجدانه تلاش مي‌كرد تا آرمان‌هاي امام خميني و نظام جمهوري اسلامي در اذهان و عقايد مردم جاري شود. تمام همتش اين بود تا مردم را با آرمان‌هاي امام آشنا كند. ساواك همواره به دنبالش بود تا اينكه انقلاب پيروز شد.

لباس سبز پاسداري

پدر شهيد حسين عالمي در ادامه مي‌گويد: بعد از پيروزي انقلاب اسلامي و با تشكيل سپاه پاسداران حسين وارد اين نهاد مقدس شد. او در لباس سبز سپاه نمونه‌ ديگري از يك انسان ولايي شده بود، تا در اين سنگر نيز جهاد نمايد. مبارزات حسين با منافقين و ضد انقلاب باعث شد تا بارها مورد تهديد و آزار آنها قرار بگيرد. وقتي راهي سپاه شد سال آخر دبيرستان بود. به او گفتم پدر جان درست را تمام كن و بعد برو!

گفت نه، در سپاه هم مي‌توانم درسم را ادامه بدهم. آن زمان 17 سال بيشتر نداشت. من هم هر روز به سپاه مي‌رفتم تا او را ببينم. با همت و پيگيري حسين بسيج محل را راه‌اندازي و محفلي براي جوانان علاقه‌مند كرديم. پسرم كتابخانه محله را هم افتتاح كرد تا علاقه‌مندان به كتاب و مطالعه راحت‌تر به منابع ديني و علمي دسترسي داشته باشند.

او مربي آموزشي قرآن بود و در زمينه مين‌يابي و ساخت بمب و نارنجك مهارت خاصي پيدا كرده بود. او در گيلان و مازندران مربي بود. تهديد‌هاي ضد انقلاب و اشرار به قتل حسين تا در خانه هم پيشروي كرده بود. چند باري به خانه ما حمله و تجاوز هم شد اما نتوانستند كاري از پيش ببرند. براي در امان ماندن حسين او را راهي چالوس كرديم تا در همانجا ادامه خدمت كند. حاج جعفر عالمي برايمان از جهاد حسين در سنگر رزم و جبهه اينگونه روايت مي‌كند: وقتي دستور حضور فرماندهان در جنگ داده شد، حسين جزو نفرات اولي بود كه داوطلبانه راهي ميدان شد. هر چند اصرار همكاران بر ماندن او در پشت جبهه بود اما حسين مي‌دانست در جبهه بهتر و بيشتر مي‌تواند خدمت كند از اين رو سال 1360 بود كه راهي شد و سال 1361در عمليات فتح‌المبين به شهادت رسيد.

ستون خيمه

پدر شهيد با يادآوري خاطره‌اي از پسرش حسين مي‌گويد: يك شب از چالوس آمد خانه و گفت كه مي‌خواهد برود جبهه، مادرش گفت كه بمان نرو، تو فرزند بزرگ خانه‌مان هستي، ستون اين خيمه. اما حسين بار سفر بسته بود و به مادر گفت بايد بروم، اما برايت نامه مي‌نويسم. وصيت كرده بود اگر جنازه من به شما نرسيد شما ناراحت نباشيد. حاج جعفر كه بغض 34 ساله فراق فرزندش همچنان گلويش را مي‌فشارد با گريه ادامه مي‌دهد: وقتي كه حسين شهيد شد پيكرش سوخته بود و او را از روي انگشترش شناسايي كرديم. اينگونه عيدي خانه عالمي در سال 1361 به ما داده شد و اين عيدي چيزي نبود جز پيكر سوخته پسرم حسين. فرمانده‌اي گمنام كه مجاهدت‌هاي پنهان و حماسه‌هاي ماندگارش همچنان بر سر زبان‌ها جاري است.

شهيده عالمي‌ها

از حاج جعفر عالمي مي‌خواهم از دومين شهيد خانه عالمي‌ها برايمان بگويد: ناهيد دخترم در سال‌هاي دفاع مقدس، در ستاد پشتيباني جبهه فعاليت مي‌كرد و كمك‌هاي مردمي را به رزمندگان مي‌رساند. در ميان همين ‌آمدن و رفتن‌هايش به مناطق عملياتي شيميايي شد. اما هرگز به دنبال صدور كارت جانبازي‌اش نرفت. مي‌گفت من براي رضاي خدا كار كرده‌ام. ناهيد در فراگيري قرآن از حسين هم زرنگ‌تر بود. بسيجي بود و از كارخانجات كمك براي جبهه مي‌گرفت و مي‌برد. در برابر آنچه در راه رضاي خدا انجام داده بود هيچ توقعي از كسي نداشت. سال‌ها بعد ازدواج كرد و صاحب دو فرزند شد. اما شيميايي كار خودش را كرد و دخترم هم در سال 1386 آسماني شد.

حسين و ناهيد هر دو در مكتب اباعبدالله‌الحسين (ع)‌ تلمذ مي‌كنند و ان شاءالله كه خداوند اين دو قرباني را از من قبول كند. امروز ماييم و خواسته‌هاي شهدا، ماييم و بند بند وصيتنامه‌شان. ماييم و آرمان‌هاشان. ماييم و اين انقلاب، ماييم و ولايت.

آخرين لحظات

مقصودي همرزم شهيد حسين عالمي از ساعات پاياني همراهي با شهيد حسين عالمي مي‌گويد: شب آخر قبل از شهادتش بود كه نماز را با هم به جا آورديم. در آن غروب خوشرنگ و مظلوم به علت كثرت نيروها قرار شد، هر گروه در چادر خود نماز بخواند. ما هم كه يك گروه پنج نفره بوديم. با هم نماز را به جا آورديم و اين آخرين نمازي بود كه شهيد در آن سوز و دردش را براي رسيدن به شهادت افشا كرد. به طوري كه من به حالش غبطه مي‌خوردم.

او براي لقاي معبودش عاشقانه اشك مي‌ريخت. همان شب آب گرم كرد و غسل شهادت را به جا آورد. چادر و خودش را معطر كرد. وسايلش را جمع كرد و در داخل كوله پشتي‌اش گذاشت و تحويل من داد. به من سفارش كرد به پدرش بگويم در فراق من صبر پيشه كند وعده ديدار ما در محضر رسول‌الله (ص)‌ان‌شاءالله.

شب عمليات بود و ما براي پاكسازي ميدان مين رفتيم. براي شكستن خط و پاكسازي محل عبور رزمندگان جمعاً 12 نفر انتخاب شده بوديم. سه دسته چهار نفره، طول مسير مين‌گذاري شده بود. ما مأموريت داشتيم تا مين‌ها را خنثي كنيم و معبر را براي عبور بچه‌هاي رزمنده باز كنيم. منطقه مورد نظر بين سايت‌هاي يك، دو، سه و چهار تا رقابيه و نزديكي‌هاي استقرار عراقي‌ها امتداد داشت. ما بايد منطقه‌اي را آزاد مي‌كرديم كه صدام گفته بود «اگر ايراني‌ها بتوانند آزادش كنند، كليد بصره را در اختيارشان مي‌گذارم.» مسير و محل مورد مأموريت ما كه به سه قسمت راست، مياني يا وسط و چپ تقسيم شده بود به قرعه كشي گذاشته شد. مسير وسط به نام حسين و همراهانش افتاد. سمت چپ نيز به من و همراهان و سمت ديگر به برادر رزمنده ديگر افتاد. با توكل بر خدا به راه افتاديم. ساعت 7 شب بود. كه كار پاكسازي و خنثي‌سازي مين‌هاي مسير را شروع كرديم. در آن منطقه حدود 17000 مين كار گذاشته شده بود. تعداد مين‌هايي كه در معبر حسين بود خيلي بيشتر بود. هرچه خنثي مي‌كرديم تمامي نداشت. وقتي به خود آمديم متوجه شديم در فاصله چند صد متري عراقي‌ها هستيم. هوا هم كم كم داشت روشن مي‌شد.

با دقت و حساسيت بيشتر كار را ادامه داديم. اما از آنجايي كه خيلي به عراقي‌ها نزديك شده بوديم، آنها ما را شناسايي كردند و با آر پي جي به طرفمان شليك كردند. محور عملياتي حسين اولين و پر خطر‌ترين محوري بود كه به علت حساسيت منطقه از طرف دشمن شناسايي شد. به همين علت برادران گردان عبور از آنجا را غير ممكن مي‌دانستند.

من با بي‌سيم با حسين تماس گرفتم و موقعيت را خواستم او با آرامشي خاص گفت: در حال باز كردن معبر است و به اميد خدا كار را تمام خواهد كرد. اما دشمن آن منطقه را زير آتش گرفت. مين‌ها دائم يكي پشت ديگري در حال انفجار بودند. حسين مجروح شده بود كه گرفتار آتش پر حجم و سنگين انفجار ناگهاني مين‌ها شد. ساعت 3 و نيم نيمه شب دوم فروردين ماه 1361 بود كه در عمليات فتح المبين، حسين با بال‌هاي سوخته آسماني شد. بچه‌ها عمليات را آغاز كردند و دشمن عقب‌نشيني كرد. با پيشروي نيروهاي خودي به دنبال پيكرش رفتم. وقتي پيكر سوخته او را در آغوش گرفتم بوي عطر از بدنش به مشام مي‌رسيد.

در بخش‌هايي از وصيتنامه شهيد مي‌خوانيم:

پدر و مادر و خواهر و برادرم و ديگر برادران و خواهران ! بر روي جنازه‌ام گريه نكنيد بلكه شاد باشيد چون از ناراحتي شما دشمنان اسلام شاد مي‌شوند و از خوشحالي شما دشمنان اسلام ناراحت شده و لباس عزا مي‌پوشند !

اگر جنازه‌ام به دست شما نرسيد بر حسب اتفاقاتي كه مي‌افتد ناراحت نباشيد و اگر چنين موقعي فرا رسيد، آن گاه بايد به ياد شهداي كربلاي حسين و كربلا‌هاي حسين زمان بيفتيد و به «تازه آباد» گلزار شهيدان، بنگريد ! و در آن وقت است كه درد شما را فراموش خواهيد كرد. تقاضاي دوم من از شما اين است كه از خدا بخواهيد اين قربانيان را كه در راه او داديد، قبول فرمايد. چون اوست كه به ذره ذره اعمال ما نظر مي‌افكند و پاداش و جزا مي‌دهد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار