وزير صنعت، معدن و تجارت در بازديد از نمايشگاههاي سنگ، كاشي و سراميك و آشپزخانه و استخر كه همزمان برگزار شدهاند، با گلايه نسبت به ساعت برگزاري نمايشگاه كه تا 17 است، خطاب به يكي از كاركنان خود تذكر داد: يا اعلام كنيد نمايشگاه تا ساعت 19 عصر است يا استعفا دهيد؛ مملكت به اندازه كافي هشت سال تنبلي كشيده است؛ تنبلي نكنيد.... و اينگونه بود كه اولاد آدم اين بشارت را آويزه گوشش كرد و اصلاحاتي را در ساعت خواب خود پديد آورد تا از موقعيت ويژه پساتحريمي كنوني دست خالي به خانه برنگردد! البته شايد افراد ديگري هم با اين نصايح شيخالوزرا، اصلاح شده باشند اما به روي خودشان نياورند. برخي هم شايد فكر كنند كه مملكت تنبلخانه است و سر جلسات مهم از جمله جلسه هيئت دولت چرت بزنند!
ياد تنبلخانه شاه عباس افتادم. هر موقع زياد ميخوابيدم، مرحوم ابوي كه او هم مانند نعمتزاده سن و سالي ازش گذشته بود و با تدبير فراوان هميشه اولاد آدم را نصيحت ميكرد، ميگفت مگر تنبلخانه شاه عباس است! و بعد براي اينكه ابهتش را به رخم بكشد داستان تكرارياش را برايم تكرار ميكرد تا بلند شوم و خودم را جمع و جور كنم.... و من باز هم ميخوابيدم. و او داستانش را ميگفت... ميگفت. كه شاه عباس يك روز گفت: خدا را شكر! همه اصناف در مملكت ايران به نوايي رسيدهاند و هيچ كس نيست كه بدون درآمد باشد. (اولاد آدم هم چشم بسته ميگفت: اوهوم!)... سپس خطاب به مشاوران خود گفت: همين طور است؟ همه سخن شاه را تأييد كردند. از نمايندگان اصناف پرسيد، آنها هم بر حرف شاه صحه گذاشتند و از تلاشهاي شاه در آباداني مملكت تعريف كردند. اما وزير عرض كرد: قربانتان بشوم، فقط تنبلها هستند كه سرشان بيكلاه مانده. (اولاد آدم در خواب، دستي به سرش ميكشيد تا مرحوم ابوي فكر كند سخنانش كارگر ميافتد!)
... شاه بلافاصله دستور داد تا تنبلخانهاي در اصفهان تأسيس شود و به امور تنبلها بپردازد. بودجهاي نيز به اين كار اختصاص داده شد. كلنگ تنبلخانه بر زمين زده شد و تنبلخانه مجلل و باشكوهي تأسيس شد. تنبلها از سرتاسر مملكت در آن جاي گرفتند و زندگيشان از بودجه دولتي تأمين شد. (اولاد آدم در خواب لبخند مليحي ميزد كه ابوي اميدوارانه ادامه دهد!)
... تعرفه بودجه وزارت تنبلخانه روز به روز بيشتر ميشد، شاه گفت: اين همه پول براي تنبلخانه؟ عرض كردند: بله. تعداد تنبلها زياد شده و هر روز هم بيشتر از ديروز ميشود! شاه به صورت سرزده و با لباس مبدل به صورت ناشناس از تنبلخانه بازديد كرد. ديد تنبلها از در و ديوار بالا ميروند و جاي سوزن انداختن نيست.
... شاه خودش را معرفي كرد. هرچه گفتند: شاه آمده، فايدهاي نداشت، آنقدر شلوغ بود كه شاه هم نميتوانست داخل بشود. شاه دريافت كه بسياري از اينها تنبل نيستند و خود را تنبل جا زدهاند تا مواجب بگيرند. شاه به كاخ خود رفت و مسئله را به شور گذاشت. (اولاد آدم سرش را به نشانه تأسف تكان ميداد بيآنكه چشم بگشايد!)
.... مشاوران هريك طرحي ارائه دادند تا تنبلها را از غيرتنبلها تشخيص بدهند ولي هيچ يك از اين طرحها عملي نبود. سرانجام دلقك شاه گفت: براي تشخيص تنبلهاي حقيقي از تنبلنماها همه را به حمامي ببرند و منافذ حمام را ببندند و آتش حمام را به تدريج تند كنند، تنبلنماها تاب حرارت را نميآورند و از حمام بيرون ميروند و تنبلهاي حقيقي در حمام ميمانند. شاه اين تدبير را پسنديد و آن را به اجرا درآورد. تنبلنماها يك به يك از حمام فرار كردند. فقط دو نفر باقي ماندند كه روي سنگهاي سوزان كف حمام خوابيده بودند. يكي ناله ميكرد و ميگفت: آخ سوختم، آخ سوختم. ديگري حال ناله و فرياد هم نداشت گاهي با صداي ضعيف ميگفت: بگو رفيقم هم سوخت! (و اولاد آدم صداي خر و پف خود را ميشنيد!)
الان پشيمانم كه چرا قدر نصايح مرحوم ابوي را ندانستم. اما اگر او نيست، نعمتزاده كه هست! شايد شما هم اگر تنبل باشيد با شنيدن سخنان نعمتزاده به خود بياييد و اصلاح شويد. سخنان او مخصوص وزارتخانهاش نيست! كلام او مغزدار است و مايه تدبير عاقلان!
بعد از تحرير:.... فقط من ماندهام كه دو سال از وزارت نعمتزاده گذشته، پس چطور ميگويد هشت سال تنبلي؟ من بروم تحقيق بكنم ببينم منظورش چه بوده؟ در ضمن اولاد آدم سرچ كرد و نديد كه اطلاعيهاي براي تغيير ساعت كار نمايشگاه صادر شده باشد. شما هم نگرديد. بگوييد رفيقتان (اولاد آدم) گشته! بگوييد رفيقتان هم سوخته...