تازه چند روزي از جنگ گذشته بود كه مأموريت بمباران اهداف نظامي در حوالي پايتخت عراق به ما داده شد، كاري كه هر روزه به شكلي انجام ميگرفت. اما عمليات ما يك وجه متمايز با ساير مأموريتها داشت و آن اين بود كه پس از بمباران هدف بايد روي شهر بغداد ميآمديم و تعداد زيادي اعلاميه را كه در بدنه هواپيما جاسازي شده بود، روي شهر ميريختيم. اگرچه با اين كار بخشي از مردم عراق از سياستهاي پشت پرده و ندانمكاري مسئولان كشور خود در حمله به ايران آگاه ميشدند، اما براي ما كه بايد در ارتفاع كم سرعتشكنهاي هواپيما را باز ميكرديم تا اعلاميهها رها شوند، خيلي خطرناك بود، زيرا همه چيز براي سرنگوني هواپيما توسط پدافند قوي عراق مهيا ميشد؛ سرعت كم، ارتفاع مناسب و موقعيت مكاني خوب. هرچه بود توكل به خدا كرده، مأموريت را به نحو احسن انجام داديم و به سلامت به پايگاه خودمان برگشتيم. خاطره ديگر اصابت يك موشك به هواپيمايم بعد از بمباران هدف بود. بخشهايي از هواپيما صدمه ديد و به حكم اجبار با سرعت كم و در ارتفاع نسبتاً پايين به سمت مرز خودي ميرفتيم. خلبان هواپيماي شماره دو، كه درگير راهنمايي و كمك به ما بود، اطلاع داد يك فروند شكاري دشمن در حال نزديك شدن به ما است. كاري از دست ما برنميآمد، چون نه وضع مناسبي براي مقابله داشتيم و نه سلاح مناسب. فقط توكل به خدا كرديم و از او كمك خواستيم. چند دقيقه بعد آن شكاري را ديدم كه با سرعت سرسامآوري از روي سر ما رد شد، گردشي كرد، به زمين خورد و منهدم شد. ظاهراً خلبان عراقي از تجربه و آموزش لازم برخوردار نبود و راهوروش جنگ هوايي را به خوبي نميدانست. اين واقعه نيز به خير و خوشي تمام شد و ما سالم در پايگاه خودي به زمين نشستيم.
راوي: حسين مهدزاده
التماس دشمن
قرار بود يك پمپ بنزين بزرگ را كه در پشت جبهه به تانكهاي عراقي سوخت ميداد، بمباران كنيم. اين هدف مهم نزديك يا چسبيده به شهر العماره بود. صبح زود توجيه انجام شد و طبق قرار با خلبان شماره دو كارهاي قبل از پرواز را انجام داديم و استارت زديم. در همان اول كار، شماره دو متوجه نقص فني در هواپيما شد و به من اعلام كرد مشكل دارد. به او گفتم: «هواپيما را خاموش كند، برگردد گردان». خودم به تنهايي بلند شدم و به سوي هدف پرواز كردم. از دور هدف مشخص شد و من برابر دستورالعملهاي بمباران با زاويه، در محل تعيين شده اقدام به اوجگيري و شيرجه كردم. همه چيز آماده زدن بود و داشتم به سرعت و ارتفاع مناسب ميرسيديم تا چهار پاد راكت (76 تير راكت) را شليك كنم كه متوجه شدم سمت شيرجه طوري است كه ممكن است تعدادي از راكتها به خانههاي مسكوني اصابت كنند. در آن لحظه از فشردن دكمه شليك راكتها منصرف شدم و بار ديگر از سمت مناسب آمدم و عمليات را با موفقيت انجام دادم. دود و آتش به هوا بلند شد. پدافند كه در حمله اول غافلگير شده بود، حالا كاملاً آگاهانه به سمت من تيراندازي ميكرد. ولي لطف الهي باعث شد سالم از مهلكه خارج شوم. در برگشت، نزديك هورالعظيم يك دستگاه تانك ايستاده بود و رانندهاش روي آن نشسته بود. وقتي تانك را ديدم، از رويش رد شدم. تصميم گرفتم برگردم و آن را با مسلسل نابود كنم. وقتي برگشتم متوجه راننده شدم كه به ريشش دست ميكشيد و خواهش ميكرد او را نزنم. احساس كردم خداوند هنوز روزي او را قطع نكرده است. به همين دليل از زدنش منصرف شدم و به پايگاه دزفول برگشتم. هميشه آن حالت فرد عراقي را در ذهن دارم. اگرچه نميدانم حالا زنده است يا نه!
راوي: خلبان غلامرضا يزد
سلام براستي لشكريان خدا هميشه پيروزند.دوست دارم خدمتگزارتان باشم.برايم دعا كنيد شهيد شوم.دوست شما ديدبان جزيره مجنون.