کد خبر: 709184
تاریخ انتشار: ۲۳ اسفند ۱۳۹۳ - ۱۴:۰۲

در شماره‌هاي پيش با روايت عبدالله نوري‌پور و به همراه گروه دستمال سرخ‌ها به كردستان سال 58 و اوايل 59 رفتيم. در بازگشت به تهران، نوري‌پور كه مأموريتي داخل شهري يافته بود، متوجه مي‌شود شهيد وصالي و ساير همرزمانش دوباره به غرب بازگشته‌اند.

ازدواج بي‌سر و صداي اصغر و رفتن ناگهاني بچه‌ها به مهاباد حسابي دلخورم كرده بود. به نظرم مي‌رسيد از آدم بامعرفتي مثل اصغر بعيد بود كه اين طور ما را بي‌خبر بگذارد و برود. هربار ياد اتفاقي كه در اولين روزهاي حضورمان در تهران رخ داد، مي‌افتادم، بيشتر دلم مي‌سوخت. آن روز توي پادگان وليعصر(عج) بوديم كه خبر دادند «يك نفر به دژباني آمده و با آقاي وصالي كار دارد.» همراه اصغر رفتم و در اتاقك دژباني خانمي را ديديم كه با چهره‌اي غضبناك ايستاده است. زن پرسيد وصالي كدام يك از ما هستيم. تا اصغر گفت «من» آن خانم چنان سيلي محكمي به گوشش زد كه صدايش توي اتاق دژباني پيچيد.

ناخودآگاه بين‌شان حائل شدم. اصغر مانعم شد و آن خانم شروع كرد به بد و بيراه گفتن و متوجه شديم كه خواهر جهانگير جعفرزاده است. شاكي بود كه اصغر، برادرش را به كردستان برده و مسئول ناپديد شدن و شهادتش است. يكي، دو روز قبل از اين اتفاق به همراه اصغر و باقي بچه‌هاي دستمال سرخ به مجلس ختم جهانگير رفته بوديم. گويا خواهرش همان جا متوجه شده بود كه فرمانده همگي ما اصغر وصالي است.

آن روز اصغر كلي ليچار شنيد و فقط سرش را پايين انداخت. به من هم اجازه نداد كلامي بگويم تا اينكه خواهر جهانگير خودش را خالي كرد و رفت. وقتي به ياد آن همه صبر و مظلوميت اصغر مي‌افتادم، توي دلم مي‌گفتم از چنين آدمي بعيد است رفيقش را قال بگذارد و بي‌خبر برود. خوب است اين نكته را هم بگويم كه سال‌ها بعد يكي از دوستانم تعريف مي‌كرد خواهر شهيد جهانگير جعفرزاده به ايشان گفته سر خاك اصغر وصالي رفته و از او حلاليت طلبيده است. دوستم متعجب بود كه مگر اين خواهر شهيد چه بدي در حق اصغر كرده كه حلاليت خواسته؟ از من دليلش را پرسيد و با اينكه مي‌دانستم ماجرا از كجا آب مي‌خورد حرفي نزدم و گذشتيم.

به هر حال مدتي در شيش و بش چرايي رفتن ناگهاني اصغر و بچه‌ها بودم كه آقاي عبداللهي مسئول اطلاعات‌ سراغم آمد و خبري داد كه پاسخگوي همه سؤالات‌مان بود. او گفت مسئول اسلحه‌خانه‌مان نفوذي منافقين بوده و اخبار مأموريت اول‌مان به كردستان را به ضد انقلاب گزارش مي‌داده و خود او در امر رساندن تسليحات و پشتيباني نيز به ما كارشكني مي‌كرده است. وجود چنين شخصي باعث شده بود كه مأموريت جديد بچه‌ها به مهاباد و حتي ازدواج اصغر وصالي در نهايت مخفي‌كاري صورت گيرد.

آقاي عبداللهي خبري هم داد كه باعث خوشحالي‌ام شد. او از من خواست به ديدار تيمسار ظهيرنژاد بروم و با تحويل گرفتن يك كاميون، به اروميه رفته و خودم را به اصغر و دستمال سرخ‌ها برسانم.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار