کد خبر: 706778
تاریخ انتشار: ۱۱ اسفند ۱۳۹۳ - ۱۵:۲۳

  ع. م
حالا كه 22 سال از وخيم شدن مجروحيتش مي‌گذرد، همه‌چيز رنگ سكون و آرامشي ملال‌آور به خود گرفته است. پنج‌شنبه همين هفته كه حالش بد شد، در خانه كسي نبود، طبق معمول آژانسي گرفت و خودش را به بيمارستان رساند، نگهبان آشنا، پرستار آشنا و دكتر هم آشنا! خلاصه كه همه كاركنان اينجا بعد از مدت‌ها رجوعش به خاطر تشنج‌هاي عصبي و چركي شدن ريه‌ها، او را مي‌شناسند.
پيشتر، آن وقت‌ها كه تازه اثرات مجروحيت شيميايي‌اش عود كرده بود، هر‌بار كه حالش بد مي‌شد، حاج‌خانم شال و كلاه مي‌كرد و بچه‌ها هم به خط مي‌شدند. يكي به اورژانس زنگ مي‌زد و ديگري به سراغ همسايه ماشين‌دار‌شان مي‌رفت. اوايل دهه 70، حتي همسايه‌ها هم نسبت به جانبازان احساس دين خاصي داشتند. جنب و جوشي به پا مي‌شد كه بيا و ببين، با سلام و صلوات مي‌رفت و با سلام و صلوات برمي‌گشت.
 اما وقتي قرار باشد هر سال 50، 60 بار بستري شوي و هر بار چند روزي مهمان تخت بيمارستان باشي، رفته‌رفته ملاقات‌ها رنگ قرمزي كمپوت‌ها و سفيدي جعبه‌هاي شيريني را از دست مي‌دهند و چند سال هم كه بگذرد، اصلاً ملاقات‌كننده‌اي نمي‌آيد كه آمدنش رنگ چيزي را داشته باشد!
حالا كه بيست و اندي سال از مجروحيتش گذشته، گاه بايد تنها و با آژانس به بيمارستاني كه در آن پرونده دارد، برود. گويا وضعيت وخيم او براي همه تازگي و اضطرارش را از دست داده جز خودش كه مثل روز‌هاي اول سوزش ريه دارد و درد حنجره و گيجي سر و تنگي نفس. ديگر هيچ چيز و هيچ كس مثل روز اول نيست، جز همين دردها و درد اصلي هم همين تنهايي است؛ احساس كنار گذاشتگي...
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار