در دفاع مقدس نيز جوانان پاكنهادي از گوشه و كنار سرزمينمان رو به جبهههاي جنگ مينهادند كه مصداق عيني آيات الهي بودند. شهدايي چون سيدآقا سيدحسيني كه خود قاري و معلم قرآن بود و از كلاسهاي آموزشياش رزمندگان متعددي بروز يافتند كه برخي از آنها در تعقيب راه استادشان به شهادت رسيدند؛ شهيد دهدست، شهيد علي نهري و شهيد كاشيپز از جمله شاگردان سيدآقا بودند كه اكنون هر كدامشان به عنوان يك شهيد، قلب تاريخ هستند و امامزادگان عشق. براي آشنايي با سيره و زندگي شهيد سيدآقا سيد حسيني گفتوگويي را با مليحه سيدحسيني خواهر شهيد انجام دادهايم كه به دليل گذشت ساليان دراز از شهادت اين قاري و معلم قرآن، نرگس محققي خواهرزاده شهيد، كمك حال ما در اين گفتوگو بود.
در بررسي زندگي شهداي دفاع مقدس غالباً پيشزمينههاي ورود آنها به بحث جهاد را تربيت خانوادگي ميبينيم، براي شروع كمي از خانواده شهيد بگوييد.
برادرم سال 1336 در پيلهرود اردبيل به دنيا آمد. پدربزرگ ما آيتالله سيدمرتضي سيدحسيني بود كه از علماي بزرگ منطقه به شمار ميرفت و به جهت تحصيلات بالاي حوزوي كه داشت به قضاوت هم ميپرداخت. به واسطه وجود ايشان خانواده ما در زادگاهمان از ارج و قرب برخوردار بودند و مورد احترام مردم. سيدآقا كوچك بود كه پدرمان منصور درگذشت. اما در همان زمان كمي كه برادرم از محضر پدر بهره برد، همراه او به مسجد ميرفت و چون مرحوم پدرمان خودش را وقف مسجد كرده بود و داوطلبانه خادمي نمازگزاران را برعهده گرفته بود، سيدآقا هم با فضاي معنوي مسجد انس گرفت و از همان كودكي برخي از مسائل شرعي را رعايت ميكرد. به اين ترتيب سيدآقا در يك خانواده متدين و مذهبي كه توجه به امور ديني و خصوصاً تلاوت قرآن اولويت داشت پرورش يافت. البته سايه عموهايمان بر سر خانواده بود و آنها هم كه افراد مذهبي بودند تا حدودي در تربيت سيدآقا نقش داشتند.
در حالي كه در ايام دهه فجر قرار داريم، آيا شهيد در مبارزات انقلابي هم فعال بودند؟
بله، برادرم در دبيرستان شريعتي فعلي كه آن زمان با نام دبيرستان فرح شناخته ميشد، عضو انجمن اسلامي شد و فعاليتهاي انقلابي انجام ميداد. البته آن زمان ما به تهران آمده و در اينجا ساكن بوديم. سيدآقا علاوه بر شركت در تظاهرات و راهپيماييها، چون از بنيانهاي فكري محكمي برخوردار بود، به مسائل فرهنگي ورود كرد و همسن و سالانش را تحت پوشش قرار ميداد. برادرم در كل گرايش به اقدامات فرهنگي داشت. هميشه سعي ميكرد در روشنگري جوانان پيشقدم باشد و انصافاً به خاطر اطلاعات بالايي كه داشت، موفق هم عمل ميكرد. بعد از پيروزي انقلاب كه به سپاه پيوست، در آنجا باز به كارهاي فرهنگي روي آورد.
پس بعد از پيروزي انقلاب همچنان در خط امام و پاسداري از انقلاب بود؟
ايشان در اولين دورههاي جذب سپاه، وارد جمع سبزپوشان حافظ انقلاب شد و همانطور كه قبلاً عرض كردم به واحد فرهنگي رفت و قرآن، ايدئولوژي و جهانبيني اسلامي و اخلاق درس ميداد. البته با آموزشهاي خوبي كه در زمينه تسليحات نظامي ديده بود، در حد مقدماتي نيز مربي نيروهاي جوانتر در اسلحهشناسي و كار با سلاحهاي انفرادي چون ژ. 3 بود. سيدآقا در كسوت يك پاسدار در غائله گنبد و اغتشاشات كردستان حضور يافت و چند صباحي پيش از جنگ تحميلي در اين مناطق بود. به طور كلي شهيد در هر حادثهاي كه احساس ميشد به انقلاب لطمه بزند، حضور مييافت و خدمت ميكرد.
گويا برادرتان در زمينه قرآن فعاليتهاي خوبي انجام ميداد و شاگردان زيادي هم داشت؟
يادم است همان اوايل انقلاب وقتي سيدآقا خانه بود و به مأموريت نميرفت، در مساجد اطراف محلهمان بچهها را جمع ميكرد و به آنها آموزش قرائت قرآن ميداد. مسجدالرضاي شهرك تختي، مسجدالرسول محله نازيآباد و مسجد سيدالشهدا(ع) مسجدهايي بودند كه سيدآقا در آنها فعاليت ميكرد. به نظرم ميرسيد او سعي ميكرد از كلام الهي، به عنوان دستاويزي براي هدايت جوانترها به خط امام و انقلاب استفاده كند. شاگردان خوبي هم در همان جلساتي قرآني تربيت كرد. تعدادي از اين بچهها بعدها در جبهه حضور يافتند و برخي شهيد شدند.
نرگس محققي خواهرزاده شهيد: جلسات قرآني شهيد سيدحسيني به بركت وجود كلام الهي آن قدر پربار بود كه از همين جلسات شهدايي هم بروز يافتند. شهيد دهدست، شهيد علي نهري و شهيد كاشيپز از جمله شاگردان داييام بودند كه در جبهههاي جنگ به شهادت رسيدند. همه زندگي شهيد سيدآقا معطوف به تعليم و تعلم قرآن و علوم اسلامي شده بود. ايشان حتي در خانه نيز براي ما كه آن موقع كودك بوديم جزوات اخلاق اسلامي ميآورد و سعي ميكرد به ما آموزش بدهد. من آن موقع 10 سال بيشتر نداشتم. اما خوب يادم است كه شهيد سعي ميكرد از فرصتهاي به دست آمده براي انتقال معارف ديني به ما استفاده كند. آموزههاي قرآن در وجود ايشان نهادينه شده بود و ثمراتش را ديگران هم در اخلاق و روحيات شهيد شاهد بودند.
چطور شد كه شهيد مسير جبههها را در پيش گرفت؟
برادرم احساس مسئوليت زيادي نسبت به انقلاب و كشور داشت. حضور در غائله گنبد و كردستان دليل روشني بر اين حرف است. وقتي هم كه جنگ شروع شد، او از همان ابتدا آهنگ رفتن كرد. اما چون در نبود پدر، سرپرستي مادر و خواهرانمان را برعهده داشت، مادر خيلي اصرار داشت او بماند و به جنگ نرود. عاقبت سيدآقا توانست مادر را راضي كند و راهي شود. روزي كه ميخواست برود، باز مادرم به خاطر مهر مادري كه داشت خواست مانع شود. گفت: تو بروي ما چه كار كنيم و به كي پناه ببريم. سيدآقا جوابي داد كه هنوز هم توي خاطرم زنده مانده است. انگار كه همين ديروز بود كه گفت: «در زماني كه كشور و دين و ناموس ما در خطر است، ماندن جايز نيست. من شما را به خدا ميسپارم كه بزرگتر و والاتر از هر نگهدارندهاي است.» او همه ما را به خدا سپرد و رفت. آخرين سفارشهايش هم اين بود كه حجاب را رعايت كنيم و نماز اول وقت بخوانيم. سيدآقا قاري و معلم قرآني بود كه همه زندگياش را با كلام الهي تنظيم ميكرد و حتي هدف از حضور در جبههها را بر اساس همان آموزههاي قرآني انتخاب كرده بود.
از نحوه شهادتش اطلاع داريد؟
نرگس محققي خواهرزاده شهيد: تا آنجا كه يادم است، ششم اسفندماه 1360 بود كه داييام با خانواده خداحافظي كرد و به جبهه رفت. در آن زمان از جبههها خبرهاي خوبي ميرسيد و رزمندهها ميرفتند تا قدم به قدم دشمن را از كشور بيرون بيندازند. وقتي كه شهيد به جبهه رفت، گويا مقدمات عمليات فتحالمبين چيده ميشد. از ششم اسفند تا 12 فروردين كه دايي به شهادت رسيد، 35 يا 36 روز طول كشيد. همين مدت زمان كوتاه كافي بود تا ايشان در مراحل پايان عمليات فتحالمبين در منطقه حميديه به شهادت برسد. در خصوص نحوه شهادت هم همرزمانش به ما تعريف كردند كه ايشان به اتفاق جمعي از رزمندگان براي شناسايي رفته بودند. در آنجا درگيري رخ ميدهد و گلولهاي به گلوي سيدآقا برخورد ميكند. همين زخم بهانهاي براي عروجش ميشود. من در زمان شهادت ايشان سن زيادي نداشتم اما محبتهاي دايي انگار رنگ و بوي بهشتي داشت. طوري كه هنوز هم شيريني لبخندها، مهربانيها و توجهات او را از ياد نبردهام. واقعاً كه شهدا انسانهاي برگزيدهاي هستند كه خير و بركت وجوديشان سالها پس از شهادت هم باقي ميماند.
سخن پاياني...
برادرم يك كتابخانه شخصي داشت كه وصيت كرده بود آن را به واحد فرهنگي سپاه هديه بدهيم. ميخواست بعد از خودش كساني كه تشنه معارف الهي هستند از آنها استفاده كنند. اما به نظر من بزرگترين بركات زندگي او همان كلاسهاي قرآني بود كه از دلش رزمندههاي زيادي پرورش يافتند. سيدآقا رفت و شاگردانش در صف پيوستن به جبههها قرار داشتند.