در مقدمه درباره چگونگي نگارش كتاب توسط گروه نگارنده توضيحات جالبي آمده است: «سال ۱۳۸۱ گروه تحقيقاتي «فتحالمبين» كار خود را آغاز كرد و در حين جمعآوري خاطرات شهداي شيميايي و تفحص با بچههاي تخريب آشنا شديم. از آنجا كه شهداي شاخص تفحص از تخريبچيهاي زمان جنگ بودند، در مصاحبهها خاطراتي از شهيد دينشعاري هم بيان شد كه آنها را هم جمعآوري كرديم. كار تحقيقاتي گروه ادامه داشت تا اينكه چند سال بعد لوح فشرده «پارههاي پولاد» درباره حاجمحسن به دستمان رسيد. سال ۱۳۸۹ يكي از بچههاي گروه، بردار شهيد دينشعاري را سر مزار او ديد و با توضيح فعاليتهاي گروه، از حاجصمد دينشعاري دعوت به همكاري كرد. او با بزرگواري طي دو سال ما را ياري كرد. مصاحبههاي ضبط شده، نامهها، خاطرات اقوام و آلبومها را امانت داد. كمكم گفتوگو با همرزمانش شروع شد و به خواست خدا، شهدا دستمان را گرفتند و با دعاي خير دوستان توانستيم مجموعه خاطرات شهيد حاج محسن دينشعاري را به حد كتاب برسانيم.»
«لبخندي به معبر آسمان» از بخشهاي مختلفي تشكيل شده و بيشتر محتواي كتاب از زبان همرزمان، دوستان و خانواده شهيد بيان شده و زواياي مختلفي زندگي اين شهيد را براي خواننده روشن ميكند. همچنين در انتهاي كتاب نيز آلبومي از تصاوير اين شهيد منتشر شده است. در يكي از اين خاطرات با عنوان «تركش كلنگي» كه از زبان برادر شهيد نقل ميشود، آمده است: «در جبهه خيلي مجروح ميشد. يكبار همانطوري كه خم شده بود تا از تيررس تركشها در امان باشد، از كمر به پايين مورد اصابت قرار گرفته بود. به مجروحيتهاي عجيب و غريب محسن عادت داشتم. يك روز پنجشنبه او را با عصا خانه آوردند. گفتم: چي شده؟ گفت: اين دفعه تركش كلنگي خوردم. باور نكردم. گفتم: تركش كلنگي ديگه چيه؟! تركش خوردي؟ گفت: چه جوري بهت بگم، دارم ميگم تركش كلنگي خوردم! گفتم: همه رقم شنيده بوديم؛ تير، تير كاليبر ۵۰، كاليبر ۴۵ و... اما تركش كلنگي نشنيده بودم! بعد جريان را فهميدم كه موقع كندن كانال، كلنگ يكي از بچهها به زانوش خورده است. كلنگهاي جبهه سنگ را هم ميشكند. از آن روز به بعد ديگر زانوي محسن ۹۰ درجه خم نميشد.»
كتاب «لبخندي به معبر آسمان» تلاشي موفق براي شناساندن يكي از فرماندهان بزرگ دفاع مقدس به مردم و اهالي كتابخوان كشور بوده است. كاري گروهي از علاقهمندان به دفاع مقدس كه ماحصل آن كتابي جامع و كامل درباره زندگي شهيد حاج محسن دينشعاري شده است.