کد خبر: 701607
تاریخ انتشار: ۱۳ بهمن ۱۳۹۳ - ۱۶:۰۳
در عمليات كربلاي 5 دوستي داشتم به نام مرتضي داداش‌پور، ايشان حضرت زهرا (س)‌ را در خواب ديده بودند و مي‌دانست كه شهيد مي‌شود. از من هم خواست هرگز خوابش را تا زماني كه زنده است براي كسي تعريف نكنم و من به او گفتم كه اگر من شهيد شدم چه؟ گفت: تو شهيد نمي‌شوي؟ من هم منتظر بودم ببينم كه خوابش تعبير مي‌شود يا نه! كه خانم به عهدش وفا كرد و دوستم شهيد شد.  بعد از شهادت مرتضي، فرمانده گروهان ما يدالله كلانتري كه مي‌دانست من وابستگي زيادي با او داشتم، از من خواست كه از خط فاصله بگيرم تا تجديد‌قوا كنم.  ايشان به جاي من، محمد غلامي را به فرماندهي دسته تعيين كرد. 12ساعتي از خط فاصله داشتم و به خاكريز پشتي رفتم. بعد از دوازده ساعت به سمت خاكريز جلو برگشتم وارد سنگر خودم شدم. ناگهان با پيكر شهيدي روبه‌روشدم كه چيزي جز فك و نصف كاسه سر چيزي از او باقي نمانده بود. از بچه‌ها پرسيدم اين شهيد كيست گفتند همان كه به جاي تو آمده بود؛ شهيد محمد غلامي.  نمي‌دانيد چقدر حسرت خوردم كه چطور از قافله عقب ماندم. محمد غلامي اهل گنبد بود. نگاه كه كردم ديدم خودكاري در دست دارد و كاغذي، خوب كه دقت كردم ديدم روي كاغذ نوشته بود: «خدايا مرگ من را شهادت در راه خود قرار بده» محمد داشت اين جمله را پررنگ مي‌كرد كه خدا نداي دروني‌اش را شنيد و به آنچه در پي آن بود، در سن 20 سالگي رسيد.
خودكار و دفترچه شهيد را جلوي جيب بادگيرم گذاشتم تا به خانواده‌اش برسانم و به آنها نشان دهم كه فرزندشان به آنچه از خدا خواسته بود رسيد.  ما براي تجديد‌قوا به عقب برگشتيم، نزديك اسكله بوديم كه دوستم محمد حسيني را ديدم. ايشان بعدها در عمليات نصر4 به شهادت رسيد. محمد كمي ناراحت بود، علت را كه پرسيدم متوجه شدم نيروهايش مي‌گويند ما نمي‌خواهيم خط‌نگهدار باشيم. ما بايد برويم خط مقدم جبهه.   خط بروند. به سمت سنگري رفتم كه آن بچه‌ها در آن بودند. وارد شدم گفتم شما هستيد كه نمي‌خواهيد به جلو برويد؟
گفتند: بله ما نميريم . گفتم من فقط يك چيزي به شما نشان مي‌دهم و حرفي نمي‌زنم، همان‌جا نامه شهيد محمد غلامي را از جيبم بيرون آوردم، هنوز هم رد خون و تكه‌هاي مغز روي دفترچه محمد باقي مانده بود. به آنها گفتم اين نوشته در آخرين لحظه حيات شهيد ثبت شده، آنها جمله شهيد را خواندند. شما را همانجايي مي‌خواهند ببرند كه شهيد محمد غلامي به شهادت رسيده است. اگر نرويد و به آنچه وظيفه‌تان است عمل نكنيد بايد فرداي قيامت جواب محمد غلامي را بدهيد. دفتر را از آنها گرفتم و به عقب برگشتم، دوستم سيد‌محمد حسيني، به دنبال من آمد و گفت: «چه به آنها گفته‌اي همه‌شان راهي شدند.» مدتي بعد كه براي رهايي منطقه از محاصره رفته بوديم، 12نفر از همان بچه‌ها كه نمي‌خواستند خط‌نگهدار باشند، در محاصره دشمن قرار گرفته و به شهادت رسيده بودند.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار