روزهايي كه بر ما ميگذرد، به سالگشت شمسي، شهادت يكي از شاخصترين خدمتگزاران اين مرز و بوم را بر پيشاني دارد. در باب منش كشورداري و مرگ جانسوز ميرزاتقي خان اميركبير، بسيارگفته شده كه در مقام تكرار آن نيستيم. آنچه در مقال پيش روي مطمح نظر نويسنده است، بازخواني علائم و نشانههايي است كه پشيمانيِ سخت ناصرالدين شاه را از واقعه مرگ امير نمايان ميسازد. اين علائم بيش و پيش از هرچيز نشان ميدهد كه اين قتل پردسيسه، چندان مورد رغبت شاه قاجار نبوده و بيشتر به نوعي فريب شباهت داشته است. با اين همه دريغمان ميآيد كه در صدر اين نوشتار، به بازخواني يكي از نابترين روايات در باب شهادت امير، يعني گفتههاي «عزتالدوله» همسر باوفاي او از اين رخداد نپردازيم. عزتالدوله اين روايت را از دلاك حمام فين كاشان شنيده است.
روايتي ناب از واپسين لحظات ميرزا تقي خان
راوي آنچه درپي ميآيد، دكتر خليلخان ثقفي (اعلمالدوله) است كه چگونگي قتل اميركبير را شخصاً از عزتالدوله (همسر امير) شنيده است. او اين داستان را مكرراً در حيات خود گفته و در مقالات گوناگون به رشته تحرير كشيده است.
«باغ شاه كه در شمال غربي قريه فين واقع است محل سكناي عزتالدوله و امير است. سوارها پنج نفر بودند و هر پنج تنشان سر و صورت خود را پيچيده يعني چفيه و عگال داشتند و جز چشمهايشان چيز ديگري از آنها نمايان نبود. حمام در زاويه جنوب شرقي باغ كه اطراف آن بهكلي خلوت است واقع و در صفه بزرگ سربينه آن، رخت حمام امير را يك نفر خواجه مشغول ترتيب دادن است. سواران چون به جلوي در حمام رسيدند، آن سوار و يك نفر ديگر از همراهان او پياده شد و دست علياكبر بيك را كه مبادا برود و به عزتالدوله خبر بدهد گرفتند و او را از خود جدا نكردند و سه نفري از پلهها پايين آمدند و وارد سربينه شدند. مأمور مزبور نظري به اطراف و صفهها انداخت و آهسته به خواجه گفت اگر نفست بيرون بيايد كشته خواهي شد و آن شخص را كه با خود آورده بود با كارد برهنه به آن خواجه گماشت و به علياكبر بيك گفت تو هم همين جا بنشين و تكان نخور و خود مجدداً از پلهها بالا آمد و دو نفر از سوارها را پياده كرد و گفت به اينجا بياييد و درب روبهروي طرف باغ را ببنديد و از اين سنگها ببريد و پشت آن را سنگچين كنيد و بعد هم بيرون بايستيد و احدي را راه ندهيد.
امير پرسيد: كجا بوديد؟ جواب داد: از تهران ميآيم. گفت: البته حامل فرمايشي براي من هستيد. گفت: بلي و دست در جيب كرد و كاغذي را بيرون آورد و در برابر نظر اميركبير كه در صحن حمام نشسته بود و دلاك پشتش را كيسه ميكشيد گسترد و گفت اين دستخط آفتاب نقط!امير اينطور خواند: چاكر آستان ملايك پاسبان فدوي خاص دولت ابد مدت حاجي عليخان پيشخدمت خاصه فراشباشي دربار سپهر اقتدار مأموريت دارد به فين كاشان برود و ميرزا تقيخان فراهاني را راحت كند و در انجام اين مأمورين بينالاقران مفتخر و به مراحم خسرواني مستظهر بوده باشد. اميركبير گفت: آيا ميگذاريد از حمام بيرون بيايم آن وقت مأموريت خود را انجام بدهيد؟ گفت: خير. گفت: ميگذاريد وصيت خود را بنويسم؟ گفت: خير. گفت: ميگذاريد يكي دو كلمه به عزتالدوله پيغام بدهم و خداحافظي كنم؟ گفت: خير. گفت: پس هر چه بايد بكني بكن، اما همينقدر بدان اين پادشاه نادان مملكت ايران را به باد خواهد داد. حاج عليخان گفت: صلاح مملكت خويش خسروان دانند. امير گفت: بسيار خوب، اما لااقل خواهيد گذاشت اين مأموريت شما به طرزي كه من ميگويم انجام بگيرد؟ گفت: مختاريد. امير به دلاك گفت: نشتر فصادي همراه داري؟ گفت: بلي. گفت: برو بياور. دلاك به سربينه آمد و از لباسهاي خود نشتر را پيدا كرد و رگهاي هر دو بازوي امير را گشود. امير در كنار حمام پشت به درب ورودي نشست. كفهاي دو دست را روي زمين گذارد و خون از دو بازوي او فوران و جريان داشت. دلاك در گوشه حمام حيران ايستاد و نميدانست جلوي خون را چه وقت بايد بگيرد. حاج عليخان بيرون آمد و به كسي كه مواظب بيحركت ماندن خواجه بود گفت بيا. آن كس ميرغضب بود كه چون وارد گرمخانه شد، حاج عليخان به او گفت معطل نشو و كارش را تمام كن. ميرغضب با چكمه لگدي به ميان دو كتف امير نواخت. امير در خون غلتيده روي زمين افتاد. ميرغضب دستمال ابريشمي را لوله كرد و در حلق امير فرو برد و گلويش را فشرد تا جان داد. بعد قد راست كرد و گفت ديگر كاري نداريم. حاج عليخان بيرون آمد و با همراهان خود سوار اسبهاي تندرو و به جانب تهران رهسپار شدند.» (1)
آغار پشيماني بيحاصلشاه!
پر واضح بود كه نظم استوار و نيز درستكاري و نيك نفسي امير را، هيچيك از اخلاف وي نميتوانستند متبلور سازند از اين روي شاه فريبخورده بارها پس از شهادت امير، حسرت دوران او را خورد و از او به نيكنامي ياد كرد كه مواردي كه از پي ميآيد، نمونههايي از آن است:
يكم
ناصرالدينشاه در سفرنامه عراق عجمِِ خود كه در سال 1309ق به رشته تحرير درآورد، شرحي از ديدار خويش از قريه «هزاوه» كه ملك آباء و اجدادي اميركبير بوده را درج كرده است. او در اين باره چنين نگاشته:
«امروز ميخواهيم برويم هزاوه كه مسقطالرأس مرحوم ميرزا تقيخان اميرنظام است. از قراري كه ميگويند دو فرسنگ راه است. صبح برخاستيم. جناب امينالسلطان به حضور آمد. او را ديديم و بعضي كار و فرمايشها را فرموديم و رفت. بعد حكيمالممالك اولاد مرحوم قائممقام را به حضور آورد و پس از آن سوار شديم و راه افتاديم به همان راه مرزي جران كه ديروز آمده بوديم. قدري كه رفتيم به هزاوه رسيديم. دو محله دارد يكي محله پايين كه اسمش كنگرستان و ديگري محله بالا كه اسمش كوهزار است. از كوهزار هم گذشتيم و به راهنمايي بلد به طرف بالا براي سرچشمه رفتيم. تا نزديك گردنه رسيديم كه آن طرف گردنه مزرعهاي است كه ديمكاري ميكنند و جزو همين هزاوه و اسمش بانه است. وسعتگاهي در آنجا ديديم باصفا كه گل و چمن داشت. فرموديم در آنجا آفتابگردان زدند و به نهار افتاديم و گفتيم بروند يكي از كسان مرحوم ميرزا تقيخان نظام را پيدا كنند و بياورند تا ببينيم. پيرمردي جهانگيرخان نام را كه قد بلند و ريش سفيدي داشت آوردند. عرض ميكرد خالوزاده اميرنظام هستم و تا آخر صدارتش پيشخدمت او بودم و مستمري هم از ديوان داشت. خلاصه بعد از نهار به قدر يك ساعت استراحت كرديم... بالاي خانههاي ميرزا تقيخان درهاي بود كه درخت داشت و به نظر ميآمد چشمه خوبي هم داشته باشد. خالوزاده ديگري هم از ميرزا تقيخان مرحوم ديده شد كه اسمش ميرزا حسن و مردي بلند قامت است. فرموديم مستخدمش كنند. خلاصه دو ساعت و نيم به غروب مانده سوار شديم و در مراجعت از ده و محله ميرزا تقيخان آمديم. باز زن و مرد زيادي سر راهها ايستاده بودند. به مهرآباد كه رسيديم يك ساعت و نيم به غروب مانده بود. از آنجا سوار كالسكه شديم و رانديم و وقت اذان وارد شهر و منزل شديم.» (2)
دوم
از ديگر مواردي كه ناصرالدينشاه رسماً از قتل اميركبير اظهار ندامت و پشيماني كرد، جملاتي است كه در حاشيه كاغذ آصفالدوله والي خراسان نوشت. توضيح آنكه در دورهاي، فرماني از سوي ناصرالدينشاه صادر شد كه به آصفالدوله والي خراسان دستور داده بود كه سلسله اقداماتي را به انجام برساند. آصفالدوله به علت آنكه اين فرمان برخلاف مصالح كشور بود، زير بار انجام آن نميرود و علت عدم اجراي فرمان را، طي نامهاي براي شاه توضيح ميدهد. پس از چندي، مجدداً و در پي پافشاري و اصرار برخي صاحب منصبان و متنفذان دربار، مجدداً شاه طي دستخطي اجراي اوامر اوليه خود را خواستار ميشود. در پاسخ به نامه شاه، آصف الدوله مجدد طي نامهاي، با شجاعت و بيپروايي، بر عقايد خود پافشاري كرده و شاه را از عواقب چنين دستوراتي بيم ميدهد. پس از آنكه اين عريضه به دست ناصرالدين شاه ميرسد، در حاشيه آن شاه ضمن تمجيد از اظهار نظر خيرخواهانه آصفالدوله، وي را همچنان به ابراز عقايد دولتخواهانه خود تشويق ميكند. آصفالدوله در نامه به ناصرالدينشاه آورده است: «قربان خاك پاي جواهرآساي اقدس همايونت گردم. غلام اينقدر ميداند كه اين جسارتهاي تلخ و خنك غلام خاطر همايون نعوذبالله نفرت ميكند، اينجور عرضها و جسارتها از كسي نديده و نشنيدهاند، ليكن اگر نوكر راست دولتخواه با غيرت دلسوز و مملكت آسوده و منظم شده بحمدالله تعالي به آبادي كارهاي همسايه به اين بزرگي را مرتب در تحت عهدنامه بلكه ده درجه بهتر بخواهيد بايد از اين جسارتها عفو و خاطر غلام را آسوده فرمايند. اولاً به ذات خداوندي و تاج و سلطنت غلام را مطمئن فرماييد كه اين جسارت اگر در خاطر مبارك نفرتي خداي ناكرده خطور كرده است عفو بفرمايند، مكرر تجربه شده است از تقصيرات بزرگ عفو فرمودهايد. خدا گواه است هر جسارتي كردهام محض دولتخواهي بود، اگر همه چاكران اينقدر راست و دولتخواه بودند به صورت حاليه ايران نبود، ديگر مثل قرارداد روز مرخصي تمام نيك و بد خراسان با شخص غلام باشد و با هيچ اداره سر و كار نداشته باشم جز توسط امينالسلطان به حضور همايون.»
ناصرالدين شاه قاجار نيز پس از دريافت نامه صادقانه و خيرخواهانه كارگزار خود و متأثر از آن، پاسخي مهربانانه و تجليلآميز براي آصفالدوله مينويسد و در ضمن آن از ميرزا تقي خان امير كبير، به نيكي ياد ميكند. فرازهايي از نامه شاه، بدين قرار است: «آصفالدوله ما حالا تازهكار نيستيم كه از بعضي عرايض و حرفهاي نوكري دولتخواه مثل شما رنجش حاصل كنيم. ميدانيم همه از روي صحت و شفقت دولت و نظم مملكت است. اگر اول دولت تجربه حالا را داشتيم هرگز ميرزا تقيخان اميرنظام عزل نميشد، بلكه الي حال زنده بود و خدمت ميكرد. از اين فقره آسوده باشيد. حاكم خراسان با حالت و خواستن نظم و صحت عمل از اوليه بايد هزار عرض تلخ هم بكند قبول كرد و گوش هم بايد داد و چاره هم بايد كرد. اين فقراتي كه نوشتهايد در استحكام خود صحيح است و انشاءالله اينطور عمل خواهد شد. گفتم ثبت اين مستدعيات شما را امينالسلطان بردارد كه در فقرات آن فراموش نشود.»
سوم
مورد ديگر، باز مستند به يكي از سفرنامههاي ناصرالدينشاه است. به نظر ميرسد كه شاه قاجار در جريان برخي مسافرتهاي خويش به شهرها و ولايات مختلف ايران و مشاهده پارهاي نابسامانيها، به كرات از توفيقات امير در اداره بهينه امور كشورياد ميكرده وخاطرات خود را از مسافرتهاي مكرر خود با او، به ياد ميآورده است. وي در يكي از سفرنامههاي خود، ضمن ذكر وقايع روزانه، اينگونه نقل ميكند:«در چند سال قبل با مرحوم ميرزا تقيخان اميرنظام به اين آبادي رسيديم و خبر بيرون بود، فوراً دست ديگر خود را در آستين جبه كرد و مرتب ايستاد و با قيافه جدي جواب داد: يك نفر پادشاهي ميخواهد مثل شاه اسماعيل اول و يك نفر سپهسالار قشوني ميخواهد مثل نادرشاه افشار و يك نفر صدراعظمي ميخواهد مثل من تا به اين بدبختيهاي گوناگون خاتمه داده شود!»(3)
چهارم
ناصرالدين شاه قاجار، درپارهاي از هنرها، ازجمله هنر نقاشي دستي داشت و برخي از نقشهاي او، در موزهها و نيز آرشيو نهادهاي تاريخ پژوهي نگهداري ميشود. وي در يكي از روزها كه دلتنگ دوران مصاحبت با اميركبير شده بود، دست به قلم برد و بر اساس محفوظات خويش، چهره او را نقاشي كرد. مورخ معاصر مرحوم حسن مكي- كه خود از پژوهشگران زندگي امير بوده وتحقيقي ارجمند را در اينباره سامان داده- دراين باره براين باور است: «يكي از مواردي كه ناصرالدينشاه از اميركبير به نيكي ياد كرد، پس از چند سال كه از قتلش گذشت روزي قلم به دست گرفت و شبيه صورت او را ساخت و ذيل آن اينطور نوشت: آنچه از قيافه مرحوم ميرزا تقيخان اميرنظام در خاطره مانده است و تصور ميكنم اينطور بوده است. اين عمل بهترين گواه است كه شاه از قتل اميركبير پشيمان بوده است.» (5)
پنجم
علاوه بر منقولات مستقيم، برخي سياستمداران خاطره نگار نيز از پشيماني ناصرالدين شاه از صدور فرمان قتل امير كبير خبر دادهاند. به عنوان نمونه، مخبرالسلطنه هدايت در «خاطرات و خطرات» درباره ملالت ناصرالدينشاه از قتل امير، نكاتي را ذكر کرده است. وي دريكي از موارد، در اينباره مينويسد:«در وقعه شيخ عبيدالله، ناصرالدينشاه مكرر بر فوت امير تأسف خورده و مكرر خوانده است:
مرد خردمند هنرپيشه را
عمر دو بايست در اين روزگار
تا به يكي تجربه آموختن
در دگري تجربه بردن به كار»(6)
ميزان تقصير شاه در واقعه قتل امير
همانگونه كه در صدر اين مقال اشارت رفت، وجود پارهاي دسيسهچينيها و تحريكات سازمان دهي شده درباريان، بسياري از مورخان معاصر را برآن داشته كه شاه را در ماجراي قتل امير، تنها مقصر قلمداد نكنند بلكه او را صرفا فريب خورده اطرافيان بدانند. به عنوان نمونه حسين مكي در جمعبندي خود از رويداد قتل امير كبير، اينگونه به اظهارنظر ميپردازد:«من قتل ميرزا تقيخان را به ناصرالدينشاه نسبت نميدهم، زيرا ميرزا آقاخان به تدليس با كمك بعضي شاهزادگان و رجال حتي ميرزا يوسف مستوفيالممالك به روايت صدرالتواريخ و مادر شاه از شاه دستخط گرفت. شب شاه پشيمان شد و ميرزا عليخان را فرستاد تا مرا نبيند و نرود كه گفتند شبانه رفته است. اعتمادالسلطنه در صدرالتواريخ مينويسد: ميرزا آقاخان قتل امير را شرط قبول صدارت كرد. ميرزا تقيخان مردي با عزم و حزم بود و نظر صائب داشت و در چهار سال زمامداري قلب ماهيت اخلاقي و تسويه بودجه كرده و توجه به معارف داشته، فتنه سالار را نشانده و اشاعه عدالت كرده است. واتسن مينويسد: چندي طول نكشيد كه دوره پشيماني و ندامت شروع شد، شاه و عده زيادي از درباريان او به زودي فهميدند مرگ ميرزا تقيخان اميرنظام چه فقدان غير قابل جبراني بوده است، ولي اين ندامت و پشيماني دير و زمان آن گذشته بود.»
معروف است شاه خود را عزادار كرد و هر ساله در روز قتل اميرنظام روزه ميگرفت و كفاره ميداد و دو دختر معصومي كه از اميرنظام باقي مانده بود براي دو پسر خود نامزد كرد. هر قدر كه از قتل اميرنظام میگذاشت خدمات او بهتر نمايان و در ميان هموطنان خود بيشتر معروف ميشد. شاه بعدها فهميده بود چقدر مشكل است مانند او كسي را پيدا كند كه بتواند دنبال اصلاحات او را بگيرد و آنها را تكميل سازد.
دوره كوتاهي كه اميرنظام مصدر امور دولتي بود، مردم به اين دوره كوتاه مثل دوره طلايي ايران نظر ميكنند كه در تاريخ آن مملكت بينظير است. مسافران غربي كه داخل دشتهاي ايران ميشوند يا اينكه از تنگههاي جبال البرز عبور ميكنند همين كه از مردمان همراه قافله از اوضاع مملكت ايران سؤال ميكنند، بدون ترديد جواب همه آنها اين است كه اوضاع فعلي بسيار بد و دوره اميرنظام دوره بسيار درخشاني بوده است.» (7)
پينوشتها:
1- ر. ك: خاطرات دكترخليل خان ثقفي(اعلم الدوله)، فصل مربوط به قتل ميرزا تقي خان امير كبير
2- ر. ك: سفرنامه عراق عجم به قلم ناصرالدين شاه قاجار، ص69
3- ر. ك: شماره ششم و هفتم مجله يادگار، سال پنجم
4- ر. ك: زندگاني ميرزا تقي خان امير كبير، تألیف حسين مكي، چاپ هفتم، انتشارات ايران، ص566
5- ر. ك: همان، ص567. اين تصوير در بالاي اين صفحه درج شده است.
6- ر. ك: خاطرات وخطرات، تأليف مخبرالسلطنته هدايت، ص54
7- ر. ك: زندگاني ميرزا تقي خان امير كبير، تأليف حسين مكي، چاپ هفتم، انتشارات ايران، صص568- 567