کد خبر: 675735
تاریخ انتشار: ۳۱ شهريور ۱۳۹۳ - ۱۵:۴۰
گفت‌وگو با آزاده جانباز ابراهيم محمدي
آزاده ابراهيم محمدي از جمله مرداني است كه اسارت خود را بر اسارت وطن ترجيح داد، اما براي اعتلاي اسلام و وطنش رسم آزادگي را از ياد نبرد.
عليرضا محمدي

وي پس از تصرف فاو توسط ارتش بعث عراق به دليل ناهماهنگي و بلاتكليفي به همراه دوستان خود در منطقه شلمچه به اسارت نيروهاي عراقي در آمد و پس از گذراندن روزهاي سخت و مشقت بار در سه اردوگاه تكريت 11، تكريت 12 و 18 بعقوبه، در سال 69 به وطن بازگشت. در ادامه به مناسبت آغازين روز هفته دفاع مقدس برش‌هايي از گفت‌وگو با اين آزاده سرفراز را در قالب روايت مي‌خوانيم.

براي حفظ تماميت اراضي كشور اسلحه به دست گرفتم

16 ساله بودم كه بنا به شرايط كشور احساس كردم بايد در جبهه حضور پيدا كرده و به نوبه خود از تماميت ارضي كشور و نظام اسلامي دفاع و درس را رها كنم و اسلحه به دست بگيرم. پدر و مادرم با حضور من در جبهه به شدت مخالف بودند و اصرار داشتند تا درسم را ادامه دهم. من هم در مقابل به شدت اصرار داشتم كه به جبهه بروم اما اين تنها مانع براي حضورم در جبهه نبود. سن كمي كه داشتم دومين عاملي بود كه مانع حضورم مي‌شد. اما از طريق رابط خود! توانستم به جبهه بروم. رابط من، پسر عمه‌ام حاج اسماعيل محمدي فرمانده گردان بود كه توانست رضايت خانواده را براي حضورم در جبهه جلب كند و اينگونه من به آرزوي خود رسيدم. البته اين رضايت گرفتن ساده نبود و شش ماهي به طول انجاميد. حاج اسماعيل ابتدا درصدد بود تا مرا راضي كند از تصميمم منصرف شوم اما من مصرتر بودم و به او گفتم به دلم افتاده يا شهيد مي‌شوم يا دو پاي خود را از دست مي‌دهم و برمي‌گردم. نمي‌دانم چرا؟ اما اين فكر به شدت ذهن مرا به خود مشغول كرده بود.

برخلاف تصورم به اسارت در آمدم

در يكي از روزهاي حضور در جبهه‌ به شدت خسته بودم و ساعت 12 شب بود كه از فرط خستگي به داخل سنگر آمدم تا قدري استراحت كنم. موش‌هاي كور شايد مانع شهادت من شدند. . . آنقدر خسته بودم كه هنگامي كه در سنگر در حالت خواب و بيدار بودم، متوجه شدم موش‌هاي كور از كنار من و حتي گاهي از سر و صورت و بدن من حركت مي‌كنند. از شدت خستگي نمي‌توانستم واكنشي از خود نشان دهم. حول و حوش ساعت 9 صبح بود كه موش‌ها كلافه‌ام كردند و از سنگر خارج شدم. دومتري كه فاصله گرفتم، خمپاره‌اي آمد و سنگر به هوا رفت. به خودم گفتم شهادت لياقت مي‌خواهد.

در همان حال در پي يافتن كسي بودم تا بتوانم اطلاعات دقيق خط را بگيرم. وضعيت خط ناهماهنگ، آشفته و بي‌نظم بود. موقعيت عجيبي بود. در اين هنگام، چشمم به منوچهر محمدي افتاد. به من گفت:«عراقي‌ها حمله كرده‌اند و در پي اين حمله بچه‌ها شهيد، زخمي و عده‌اي هم به اسارت در آمده‌اند. بايد عقب‌نشيني كنيم.» بچه‌ها را جمع كرديم و به راه افتاديم. در مسيرمان يك تيربارچي بود كه به شدت بچه‌ها را مي‌زد. نارنجكي پيدا كردم تا تيربار را بزنم. نارنجك را كه پرت كردم، سوزش سختي در كتف چپم احساس كردم. تركشي به دستم اصابت كرده بود و بعد از دقايقي در پشت و كمرم احساس گرما كردم. خون كتفم را در تمام كمرم حس كرده و اين خون از پوتينم خارج مي‌شد. اين تركش هنوز در كتفم جاخوش كرده است.

سربازان شيعه عراقي با ما مدارا كردند

در مسير حركت به عقب، تعدادي سرباز ديديم كه كلاهخودهاي سفيد و خاكي بر سر داشتند. مردد بوديم كه اينها ايراني هستند يا عراقي؟! به نزديكشان رفتيم كه متوجه شديم عراقي هستند اما ديگر دير شده بود و به اسارت درآمديم. در تاريخ 4/3/67 بود كه به اسارت درآمدم. سربازان عراقي شيعه بودند و اصلاً ما را مورد ضرب و شتم قرار ندادند و صرفاً با اشاره اسلحه هدايت‌مان مي‌كردند.

تشنه بوديم و مي‌گفتيم: ماهي. . . ماهي. . .

نزديكي‌هاي بصره بوديم كه تشنگي امان بچه‌ها را بريده بود. متأسفانه هيچ كداممان نمي‌توانستيم به عربي حرف بزنيم و با ايما و اشاره به آنها فهمانديم كه ما تشنه هستيم و آب مي‌خواهيم. يكي از عراقي‌ها گفت:«ماء؟!» و ما هم گفتيم:«بله، ...ماهي. . . ماهي.»!

در بصره خانواده‌هاي عراقي به استقبالمان ايستاده بودند و به محض ديدنمان، تمام خوشحالي‌شان را با پرتاب سنگ و لنگه كفش نشانمان دادند. ساعت دو به پادگاني در بصره رسيديم.

شيرجه در گودال فاضلاب

در اردوگاه تكريت 12، بچه‌ها گودالي به طول و عمق سه در چهار كنده بودند و به عنوان محل تخليه فاضلاب استفاده مي‌شد. عراقي‌ها براي تنبيه و زهر چشم گرفتن از بچه‌ها، گاه اسرا را مجبور مي‌كردند تا در اين گودال فاضلاب شيرجه بزنند. وضعيت منزجركننده‌اي بود.

خواب آزادي در محرم

ماه‌هاي قبل از آزادي، تعدادي اسرا خواب ديده بودند كه محرم و صفر آزاد خواهيم شد. خواب اسرا تعبير شد و ما در محرم و صفر سال 69 آزاد شديم. وارد مرز ايران كه شديم، سه روز در قرنطينه به سر برديم. بچه‌ها به دليل وضعيت بهداشتي اسفباري كه در اسارت حاكم بود، دچار بيماري‌هاي مختلف گوارشي شده بودند. به همين دليل بعد از وارد شدن به خاك ايران، به جاي ديدار با خانواده به بيمارستان منتقل شدند.

من ابراهيم محمدي هستم

اسامي اسراي آزاد شده از طريق راديو اعلام مي‌شد. خاطره‌اي را در اينجا بايد يادآوري كنم؛ اسم من در شناسنامه ابراهيم است. زمان تولد و نامگذاري من، همسايه ديوار به ديوارمان، به پدر و مادرم متعرض مي‌شود كه: «چرا اسم پسرتان را همنام پسرمان، ابراهيم گذاشته‌ايد؟» خانواده‌ام براي رفع كدورت، از آن به بعد به خاطر اينكه متولد بهمن ماه هستم، بهمن صدايم مي‌زدند.

اهالي و آشنايان در ميان اسامي اعلامي، به دنبال نام بهمن محمدي بودند. وقتي چنين نامي را از راديو نمي‌شنوند، به مادرم مي‌گويند كه بهمن جزوشان نيست. مادرم به آنها مي‌گويد به دنبال نام ابراهيم محمدي باشيد نه بهمن محمدي...

اسم مرا به سپاه شهرستان خميني شهر اعلام مي‌كنند. دايي‌ام براي تأييد صحت خبر، به كرمانشاه هم مي‌رود و پس از ملاقات با من خبر آزادي‌ام را به شهر مي‌برد. استقبال باشكوهي از من شد و تمام همشهري‌ها و اهل محل سنگ تمام گذاشتند.

گلايه

در خميني شهر موسسه‌اي وجود ندارد. اما به تازگي در اصفهان، موسسه‌اي فعاليتش را آغاز كرده كه به نظرم اين موسسات نمي‌توانند مشكلي از مشكلات آزادگان حل كنند. مشكل اصلي آزادگان همين تخريب وجهه آنان در اذهان عمومي است. اينكه مردم تصور مي‌كنند با تصويب قانوني براي رفاه حال آزادگان، تمام حق و حقوق آنان تضييع شده است و اين روند، روند مخربي است.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار