محمود عباسي
از جمله نكات قابل توجهي كه صوفيه نسبت به قطبيت ساختگي خودگفته و به آن حساس بوده و هستند، مسئله قطب واحد در هر عصر است كه به خصوصيت ابداعي «ناطق واحد» بودن «ركن رابع» شيخيه شباهت دارد و تفهيمكننده ماجرايي قابل اعتناست. بدان پايه كه اگر به آن بيتوجهي شود، امر مهمي كه ماهيت مسلكها و فرقههاي به ظاهر ديني را برملا ميسازد، فهم نميشود. مسلكآوران چون به فتنه رقباي رياستطلب در فرقه خود يقين داشتهاند و دارند، كوشيدهاند با قوانين ساختگي رقيب كمين كرده را كنار زنند و مانع اغتشاش در فرقه شوند. بدين ترتيب تيزهوشِ رندي كه بساط پارسايي را كنار نهاده، با يقين به اينكه ادعاي «نص»براي قطبيت و بابيت فرقهاي، از فتنههاي عدهاي انحصارطلب است و اگر او در ادعا كوتاهي كند از معركهداري دور افتاده است، به اين طرحها اعتنايي نميكند و به اتفاق دستياراني كه فردا با او نيز همان گونه رفتار ميكنند كه او با پير و مراد كرد، دار و دستهاي به راه مياندازد. قطب صوفي يا ركن شيخي، بابي و بهايي ميشود! از لابهلاي آثار«مرحوم حاج شيخ عباسعلي كيوان قزويني» علاوه بر اينكه مقاصد او از تدوين آنها به دست ميآيد، مسائل مهمي فهم ميشود كه كمتر از مقصودش در شناساندن تصوف فرقهاي نيست. از جمله عنوان قطبيت براي خود است كه در جا به جاي رسائلش به آن اشاره ميكند و در استوار مينويسد: «اين ناچيز در آن وقت كه قطب بود» يا اينكه توجه ميدهد: «پس از قطب شدن» ميفهمد لزوم تكرار ديگ جوش به دست رئيس خودش، بياعتبار و نوعي سودجويي بوده است و اينكه تذكر ميدهد: «هيچ قطب مطلع از اسراري» مانند او «توبه از قطبيت نكرده است»و نمونههايي ديگر.
اين موارد دلالت دارد كه مسئله قطبيت اختراعي صوفيه كه به صورت انحصاري در آمده و در بعضي فرقهها مانند گناباديه و ركنيت شيخيه كرمان يا فقاهت مرسوم نزد شيخيه احقاقي، ارثي شده، قانوني ساختگي است تا آن باطلِ درآمدزا در انحصار خانواده باقي بماند، زيرا در قرون ماضي، عصري كه امثال نجمالدين كبري ميزيستند، تربيتشدگان صوفيان بزرگ، هر كدام به ترتيب در مقام شيخي قرار ميگرفتند وحتي مستقل عمل يا حتي اشاره ميكردند. با حضور شاه عليرضا دكني قريب 350 تن از شاگردان وابسته به او، شيخيت ميكردند به اين ترتيب «موضوع ارشادنامه، جانشيني و وحدت قطبيت كه مرسوم شد وجود نداشته است» «بنابراين وحدت قطبيت كه بعداً روي آن زياد تكيه شده است» تا عصر شاه عليرضا دكني كه 1214ﻫ.ق است «در آن موقع مورد گفتوگو نبوده است.» ولي آنگاه كه مسئله نص مربوط به امامت را در باره قطبيت ساختگي تصوف به كار گرفتند تا انتخاب به اصطلاح اقطاب را با امام(ع) همشأن سازند، بنا بر قانون اختراعي انحصار قطبيت ادامه رشته نعمهاللهي را بعد از نورعليشاه اصفهاني باطل دانستند و استدلال كردند با زنده بودن شاه عليرضا دكني، معصوم عليشاه قطب نبوده است كه براي خود جانشين تعيين كند، ولي در آنچه ترديدي نيست، اين حقيقت است كه مسئله قطبيت انحصاري كه عيناً ركنيت اختراعي «ناطق واحد» در فرقه استعماري شيخيه مساوي است از جمله تدابير امنيتي ضد كودتا در فرقهها و مسلكهايي است كه در اسلام فعاليت دارند، گذشتهها در خدمت امثال امويان و عباسيان بودند و از دوره قاجاريه به بعد نوكران گوش به فرمان استعمار شدهاند كه بهترين دليل عنوان «شاهي» حاج شيخ عبدالله حائري «رحمت عليشاه» است. به هر روي اگر عنوان قطب را براي حاج شيخ عباسعلي كيوان قزويني آوردهايم به اين دليل است كه در آن مقام بوده و اشاره كرده است؛ «پس خودم به نيروي يزدان ترك قطبيت» كردم. مهمتر اينكه پس از 12 سال كه از جرگه صوفيان گنابادي كنارهگيري كرد با سابقه و اطلاعاتي كه داشت مقام و منزلت تصوف قطبي را باطل و تزوير نفس به اصطلاح اقطاب زمان دانسته و به معرفي آن پرداخته است و ما به استناد آن دوره او را قطب لقب دادهايم. به اين مهم كه تاكنون رؤساي فرقه گنابادي - با ولخرجيها از كيسه عشريه - كوشيدهاند پنهان كنند. اشاره ميكنيم قطبيت مرحوم كيوان اتباع فهيم زيادي داشت كه در مقابل قطبيت فرقهاي به قطبيت علمي تصوف معتقد بودند. نويسنده اين سطور با بعضي از آنها برخورد كردهام. اميد آنكه اين اثر نفيس مورد استفاده واستناد طالبان حقيقت قرار گيرد.